کد خبر: 714456
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردين ۱۳۹۴ - ۱۲:۵۱
لبخند و گذشت، راز همراهي با ديگران
چرا همراه خوبي نيستم؟ چرا نمي‌توانم براي ديگران همراه خوبي باشم؟ چرا نمي‌توانم همسر خوبي باشم؟
ليلا جعفري

من همكار خوبي براي بقيه كارمندان شركتمان نيستم، اما نمي‌دانم چرا؟ نمي‌توانم در عالم همسايگي براي اهالي محل، همسايه خوبي باشم، اما نمي‌دانم چرا؟ نمي‌توانم براي فرزندانم مادر يا پدر خوبي باشم و چرايش را هم نمي‌دانم.

تا به حال فكر مي‌كردم تمام اينها به خاطر خود آنهاست كه من را نمي‌فهميدند و دركم نمي‌كردند، اما الان فهميده‌ام كه يك جاي ديگر كار هم اشكال دارد. اما نمي‌دانم كه آن اشكال چيست و كجاست؟

اگر حالا كه اين مطلب را مي‌خوانيد مي‌توانيد خودتان را در جايگاه كسي ببينيد كه اين پرسش‌ها را مي‌پرسد، حتي اگر به پرسش‌هاي آخر اين مقدمه هم نرسيده باشيد، باز هم بايد به شما تبريك گفت. من اگر جاي اطرافياني از شما بودم كه اين پرسش را با آنها درميان مي‌گذاشتيد، قطعاً به شما آفرين مي‌گفتم و مژدگاني مي‌دادم... چون شما براي بزرگ شدن گام بلندي برداشته‌ايد.

خود شما چند نفر را مي‌شناسيد كه شهامت پرسيدن اين سؤال‌ها را درباره خودشان از ديگران داشته باشند؟ از ديگران كه هيچ چند نفر شهامت پرسيدن اين سؤال‌ها را از خود خودشان دارند؟

احتمالاً پاسخ شما يا منفي ا‌ست يا به تعداد معدودي اشاره مي‌كنيد. اين عادت بيشتر ما آدم‌هاست كه نخواهيم اشكال كار خودمان را ببينيم و به جاي پيدا كردن و پذيرفتن آن، دنبال اشكال در ديگري باشيم. جالب اينجاست كه وقتي با اشكال واقعي و حقيقي روبه‌رو مي‌شويم، ترس برمان مي‌دارد. در دل به ياد اشتباهات طرف مقابل كه همراه ما در آن واقعيت است، مثل همكار، همسر و... مي‌افتيم و آنها را عامل اصلي مشكل ارتباطمان مي‌دانيم. استادي را مي‌شناسم كه هر بار كه با او هم‌كلام مي‌شوم، اين بيت از شعر مولانا را برايم زمزمه مي‌كند: «بميريد بميريد، در اين عشق بميريد / در اين عشق چو مرديد، همه روح پذيريد.» درواقع مي‌توان به جرأت گفت كه شما به اين بيت از شعر مولانا رسيده‌ايد و راز بزرگي را درباره خودتان دريافته‌ايد، براي همين اگر من جاي شما بودم با صداي بلند فرياد مي‌زدم: «من توانسته‌ام اين راز بزرگ را كشف كنم.» و اگر هم شنونده مناسبي را پيدا نمي‌كردم تا اين راز بزرگ را برايش بگويم، از بابت آن، خودم به خودم جايزه مي‌دادم. اگر مي‌گويم شنونده مناسبي، منظورم اين نيست كه ممكن است هيچ كس براي گفتن و شنيدن كنار شما نباشد، منظورم اين است كه ممكن است، خيلي وقت‌ها كسي را نشناسيم كه شنونده خوبي براي شنيدن اين‌جور حرف‌هاي ما در اطرافمان باشد و بهتر هم هست كه هر حرفي را نزد هر شخصي بيان نكنيم، چون معمولاً خيلي از آدم‌ها اين‌جور كشف و شهودها و راز‌ها را جدي نمي‌گيرند و كاشفان آنها را هم به تمسخر مي‌گيرند.

 
 
وقتي بغض زندگي، لبخند مي‌شود

زندگي مثل يك سفر است كه همه ما در كنار هم در حال پيمودنش هستيم. در واقع همه ما همراه يكديگريم. هر كدام از ما هم براي يك يا چند نفر كه به او نزديك‌تر است، همراه نزديك‌تري به حساب مي‌آيد.

يك روز، براي پياده‌روي به پاركي در قسمت پايين كوهستاني رفته بودم، كه رابطه چند كودك و والدينشان نظرم را جلب كرد. در قسمت بالاتر پارك و نزديك به دامنه كوه، عده‌اي نزديك به هم ايستاده بودند. مدتي بعد آن جمعيت كوچك به سمت پايين راه افتادند. به من كه نزديك شدند، چند كودك را ديدم كه كمي جلوتر از پدر و مادرهايشان راه مي‌رفتند و خستگي از چهره‌هايشان پيدا بود. لباس و كفشي به تن داشتند كه نشان مي‌داد تا بلندي‌هاي كوهستان بالا رفته‌اند. كمي از راه را نزديك به آنها بودم، براي همين شيرين‌زباني‌ها و حركات كودكانه‌شان را به خوبي مي‌شنيدم و مي‌ديدم.

با اينكه خسته بودند اما دلشان مي‌خواست باز هم با هم راه بروند و بازيكنان دقايق آخري را كه با هم هستند، سپري كنند. تا اينكه يكي از آنها براي چندمين بار گفت «خيلي تشنه‌ام». يكي از زن‌ها كه انگار مادر او بود، با صداي بلندي گفت: «داريم تند راه مي‌رويم كه هر چه زودتر جايي را براي خريدن بطري آب پيدا كنيم.» كودك باز هم با اين دلخوشي آرام گرفت.

بقيه راه كه مي‌پيمودند، يكي از كودكان خسته شد و خواست بنشيند، ولي كودك تشنه كه مثل بقيه بچه‌ها موقع تشنگي و گرسنگي گريه‌شان مي‌گيرد، زد زير گريه و گفت: «نمي‌خواهم. من تشنه هستم.»

يكي از پدرها بلند گفت: «نه دخترم، شما وقتي خسته شدي و دلت مي‌خواست استراحت كني، همه به خاطرت ايستادند و با وجود تشنگي برايت آنجا (به قسمتي كه ابتداي برخورد نگاهم با آنها ايستاده بودند اشاره كرد) صبر كردند، حالا نوبت توست كه براي دوستانت صبر كني و طاقت بياوري.» كودك خسته، بغض كرد اما چيزي نگفت. پاهايش خسته بود و مي‌شد اين را از لنگ زدن پاهايش فهميد. ناراحتي و نگراني از بابت خستگي فرزند در چهره پدر نمايان بود، اما انگار آموزش درسي كه درباره زندگي به او مي‌داد برايش از خستگي جسم كودكش مهم‌تر بود. كودك ديگر چيزي نگفت اما با دلخوري راه مي‌رفت. حالت كسي را داشت كه دركش نكرده‌ و به او اهميت نداده‌اند. كمي جلوتر بچه‌ها با ديدن بوفه‌اي كوچك، ذوق‌زده به سمت بطري‌هاي آب خنك دويدند اما كودك خسته هنوز بغض داشت و آهسته راه مي‌رفت. پدر جلوتر آمد و او را از زمين بلند كرد و در آغوش گرفت. كودك زد زير گريه. انگار توانست عقده دلش را باز كند. پدر تنها يك جمله به او گفت و دختر با همان يك جمله آرام گرفت: «ببين دوستانت با چه عجله‌اي بطري آب را مي‌گيرند؟ مي‌بيني كه چقدر تشنه بودند؟» دخترك سكوت كرد و چيزي نگفت. يكي از بچه‌ها آب را كه نوشيد دويد سمت آن پدر و دختر. بطري آبي را براي دخترك آورده بود كه هنوز در آغوش پدر بود. دخترك بطري را گرفت و از بغل پدر پريد پايين. انگار نه انگار كه تا آن وقت از دست دوستانش ناراحت بود. به همراه دوستش دويد سمت بقيه. پدر تبسم به لب داشت. شايد خوشحال بود كه توانسته درس خوبي را از راه خوبي به فرزندش بدهد.

دختر دست دوستش را رها كرد و برگشت: «اما بابا چرا زودتر بغلم نكردي؟»

و پدر خم شد و با همان تبسمش گفت: «چون خودت مي‌توانستي راه بروي، اگر من تو را بغل مي‌كردم الان از اينكه تشنگي دوستانت را درك كرده‌اي و براي آنها همراه خوبي بودي لذت نمي‌بردي.»

دخترك صورت پدر را بوسيد و دويد سمت دوستانش.

لذت همراهي با لبخند و گذشت

به نظر من تمام زندگي براي ما مثل لبخند همان كودك ا‌ست كه همراهي را آن روز از پدرش ياد گرفت. يعني توجه كردن به خواسته ديگري؛ و اگر خواسته‌هاي خودمان را به همراهي كردن با ديگران ترجيح دهيم، زندگي سراسر بغضي مي‌شود كه تا آخر راه كه به بطري‌هاي آب برسيم، بايد به خاطرش زجر بكشيم.

پدر، همان يادآوري وجدان ماست كه هميشه نگران و دلواپس ماست و آغوش او همان دست‌هاي همراه خدا كه در هر حالتي با نيروي لطيف و آرامش‌بخش خود ما را حمايت مي‌كند. وقتي براي يك راهپيمايي ساده در يك روز آفتابي در پاركي كوهستاني، آداب همراهي كردن آنقدر اهميت دارد، تصورش را بكنيد در زندگي هر كدام از ما چقدر تأثيرگذار است. اگر قرار باشد هركدام از ما در زندگي ساز خودش را بزند و به ديگري كاري نداشته باشد، حتي يك زندگي دونفره ساده يا حتي دوستي‌هاي ساده هم دوام نخواهد آورد. درست است كه هر انساني خواسته‌هايي دارد كه رسيدگي و ابراز آنها نه تنها براي ارضاي روح و روان كه گاهي براي رشد روحي و حتي جسمي هم لازم است. ما هم در اينجا منظورمان آن خواسته‌ها و در تمام اوقات نيست. منظور موقعيتي‌ است كه بايد براي حل مسائل و پيش بردن روابط و يك موقعيت، با يكديگر همراهي و همكاري و در واقع همفكري داشت. درست است، هر آدمي بايد خواسته‌ها و نيازهاي خود را بشناسد و براي برآورده كردن هر يك از آنها تلاش كند، اما گاهي بايد از برخي از آنها در يك موقعيت خاص، صرف نظر كرد و طبق آنها رفتار نكرد.

مي‌شود گفت كه اين، يكي از معاني گذشت است. اين گذشت اگر براي ما به صورت يك قانون در‌بيايد و آن را مثل يك عادت مذهبي و معنوي انجام بدهيم، شاهد بهتر شدن روابطمان با ديگران هم خواهيم شد.

همه ما در سفر زندگي مثل يك گروه همراه و هم‌پيما در كنار يكديگر راهي هستيم. نمي‌شود در كنار هم بود و بي‌همراه رفت. درواقع نمي‌شود در كنار ديگري تنهاي تنها راه رفت. همراهي كه بلد باشيم نتيجه‌اش را هم خواهيم ديد. لبخند به جاي بغض، پاداش اين مهارت در زندگي‌است.

تمرين مهارت در همراهي

هر كاري اولش سخت است. اگر از بيشتر روابط خود با ديگران گله‌منديم و از بيشتر آنها راضي نيستيم، خب فكر مي‌كنم وقتش رسيده كه كمي براي خودمان تمرين درنظر بگيريم. مگر مي‌شود چيزي را بدون آموزش و تمرين آموخت و در آن ماهر هم شد؟

مسلماً پاسخ منفي ا‌ست. تا جايي‌كه به ياد دارم حتي براي آموختن جدول ضرب كه شامل چند فرمول رياضي است كه آن هم به صورت حفظ كردن آموخته مي‌شود، بارها تمرين كرديم تا بتوانيم آنها را به خاطر بسپاريم. چه برسد به مهارت همراهي كردن در زندگي كه هر لحظه طبق روابطي كه در موقعيت‌هاي مختلف داريم تغيير مي‌كند و نياز به خلاقيت هم دارد.

مثلاً اگر رفتار خاصي را با مادر يا پدر خود داريم و هميشه با در نظر گرفتن آنها مي‌توانيم در خانواده رابطه دوستانه‌اي را با آنها داشته باشيم، ممكن است ارتباط صميمي با همسر، به آن دست از رفتارها نيازي نداشته باشد و رفتار‌هاي ديگري را طلب كند. براي همين همراهي كردن يك مهارت خلاقانه‌ است كه مرتب در حال تغيير است. شايد بتوانيم انعطاف‌پذيري را يكي از تمرين‌هاي لازم براي مهارت در همراهي كردن در نظر بگيريم. معمولاً انعطاف‌پذيري يك ويژگي مهم در ايجاد ارتباطات صميمانه و دوستانه است. مثلاً من نويسنده اگر بعد از ارائه اين مطلب به سردبير، بر نوع ويرايش و نحوه چاپ آن اصرار داشته باشم و در اين مورد به محدوديت‌هايي كه او در نشريه ملزم به رعايتشان است، توجه نكنم، طبيعي‌ است كه به زودي روابط بد كاري در همكاري ما سايه مي‌اندازد و ارتباط من خيلي زود با شما خواننده اين مطلب قطع مي‌شود؛ و همين‌طور بالعكس، اگر سردبير نسبت به آنچه انديشه من محسوب مي‌شود جبهه بگيرد و بخواهد تنها سليقه خودش را پياده كند، من هم بعد از چند بار چشم‌پوشي، خيلي زود از نوشتن دلسرد مي‌شوم و همكاري‌ام را با او قطع مي‌كنم. پس همكاري و همراهي هر دوي ما (من و گروه سردبيري) باعث شده تا يك نوع تعادل در همكاري ما به وجود بيايد. اين يعني انعطاف‌پذيري، چيزي كه دلمان مي‌خواهد در زندگي همه نسبت به ما داشته باشند؛ و خيلي وقت‌ها يادمان مي‌رود كه خودمان هم بايد داشته باشيم.

به نظر مي‌رسد بيشتر اين انعطاف نداشتن‌ها برمي‌گردد به توقعات ما؛ يعني معضلي به نام متوقع بودن كه تقريباً گريبان بيشتر ما را گرفته است و در زندگي بيشتر ما سايه انداخته است. تا وقتي توقع هست، خودمان را بيشتر مي‌بينيم و همين‌طور خواسته‌هايمان را. بگذريم كه برخي به اين خواسته‌هاي خود چندان توجهي ندارند ولي باز هم در رابطه با يك شخص ممكن است دچار توقعاتي شوند، چون در هر رابطه هر كس سهم خودش را دارد و ممكن است با وجودي كه يكي از ما توقعات خود را كنترل كرده‌ايم، طرف ديگر رابطه توقعات نابجايي داشته باشد، كه مشكل بيافريند. اما در حالت كلي اين خواسته‌هاي ما آد‌م‌ها، و در نظر گرفتن صرف خودمان، و درنظر نگرفتن خواسته‌هاي ديگري ا‌ست كه رابطه‌هاي ما را به هم مي‌زند و باعث مي‌شود كه در يك كلام بگوييم: «چرا نمي‌شود با فلاني همراه بود؟»

فكر مي‌كنم حالا با من موافق باشيد كه چرا مي‌گويم «وقتي به خودمان بگوييم كه حتماً يك جاي كارمان ايراد دارد به راز بزرگي رسيده‌ايم.»

راز سرزمين قلب ما

اما هميشه پيدا كردن راز كافي نيست. مثلاً باستان‌شناسي كه در كاوش‌هايش به گنج بزرگي دست پيدا مي‌كند، شيئي با قدمتي ديرينه مي‌‌يابد، خيلي خوشحال مي‌شود چون توانسته تاريخ و قدمت مربوط به آن ناحيه را هم كشف كند. او درواقع يك رازي را كشف كرده كه تا آن لحظه زير خاك نهفته بود. اما آيا همين كافي‌ است؟ مسلماً مي‌گوييد نه. چون تازه اول راه است. بايد به جاي اينكه گنج خود را در آن محل رها كند و پي كار خود برود، آن را مورد آزمايش قرار دهد. مثلاً متوجه شود كه آن شيء چه كاربردي در تاريخ و تمدن مربوط به روزگار خود داشته است. اين چيزهاي تازه‌اي كه از راز خود پيدا مي‌كند، گنج واقعي اوست كه هم براي خودش راهگشاست و هم براي مردم.

بنابراين وقتي راز بزرگمان را پيدا كرديم تازه وقتش رسيده تا گنج واقعي‌مان را از آن بيرون بكشيم. پيدا كردن اشكال كار خودمان، نبايد آنقدر هيجان‌زده‌مان كند كه گنجمان را از دست بدهيم. براي به دست آوردن ثروت گنج كه همان روابط محكم، سالم و بدون بغض با ديگران است، بايد رازمان را از خاك درون قلبمان بيرون بكشيم و حسابي مورد آزمايش قرارش دهيم.

به نظر من بايد همين الان به سرزمين قلبمان برويم و راز و گنج و ثروتمان را به دست بياوريم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها