31
فروردين ماه هرسال،سالگرد درگذشت استاد محمدتقي شريعتي است.در پاسداشت تلاش
ومجاهدت ديرين آن فرزانه فقيد درآشنا ساختن نسل جوان ِ انقلابي با معارف ديني،گفت
وشنودي با فرزند ارجمند ايشان را به شما تقديم مي داريم.
اميد آنكه مقبول افتد.
در ابتدا شرح مختصری از زندگی خودتان را بیان بفرمایید.
بسم الله الرحمن الرحيم.در 1314 در مشهد به دنیا آمدم و پانزده سال در خانه آقا بودم و چون در آن زمان جو ناجوری بود، نگذاشتند به مدرسه برویم. تحصیلات را در خانه پی گرفتم و بعد از پانزده سال هم ازدواج کردم.
یعنی همیشه در کنار پدرتان بودید؟
بله، حتی بعد از آنکه ازدواج کردم، هشت سال با ایشان زندگی کردم. پدرم روحیه حساسی داشت و بیاندازه مهربان و عاطفی بود. عصبانیت زیادی هم داشت، ولی نه اینکه عصبی شود.
کسانی که خدمت استاد میآمدند، چه تیپ آدمهایی بودند؟
همه جور آدم میآمد، ولی روحانیت خیلی کمتر میآمدند. از روحانیون بعضیها مثل آقای مطهری، آقای محمدرضا حکیمی و آقای حجازی با ایشان ارتباط داشتند.
خاطرهای از آن دوران در باره مسایل سیاسی دارید؟
وقتی محمدرضاشاه میخواست تاجگذاری کند، آقا گفتند خیلی دستپاچهام که آیا این پسر هم مثل پدر است یا نه؟ بعد به خانه علما، آقای حاج میرزا حسین سبزواری و آمیرزا احمد کفایی رفتند. خلاصه آقا از این قضیه خیلی ناراحت و در عین حال مصمم هم بودند. لذا با همان عبای کهنه و دمپایی ناجور که پایشان بود، به خانه همه آقایان رفته بودند و هر کدام از آقایان یک عذر و بهانه آورده و گفته بودند نه این جای پدرش را نمیگیرد، چون شاهزاده است بهتر رفتار خواهد کرد. گفتند آخرین خانهای که رفتم، خانه حاج میرزا احمد کفایی بود که وقتی ایشان هم ناامیدم کرد، همینطور اشکهایم میریخت و از خانه بیرون آمدم.
از زمان مصدق هم یادم هست که در راهرو که پنجرهای به کوچه داشت، داشتم بچه داخل گهواره را باد میدادم، یکمرتبه دیدم بیرون شلوغ شد. گوش کردم ببینم چه خبر است. گفتند مصدق سقوط کرده است. بعد آمدم به آقا گفتم و آقا هم متوجه شدند و وضع دکتر شریعتی ناجور بود، چون مصدقی بودند. نیروهای رژیم تمام خانههای مصدقیها و مغازههایشان را کن فیکون کردند. آقا نردبام گذاشتند و از این خانه به خانه آقای کمالی رفتند و دو سه روزی آنجا بودند و بعد هم با آقای طباطبایی آمدند و به طرف حرم راه افتادند و دیگر کسی به ایشان کاری نداشت.
در مورد دستگیریهایشان چیزی یادتان میآید؟
اولین بار که آقا را دستگیر کردند، ساعت حدود چهار صبح بود که دیدم در میزنند. من گفتم میراب است که میآمد حوض خانه را آب میکرد. بعد که پشت در رفتم، گفتند از طرف دادستانی آمدهایم و میخواهیم خانه را بازدید کنیم و پنج دقیقه هم بیشتر مهلت نمیدهیم که در را باز کنید. رفتیم آقا را بیدار کردیم و گفتیم میگویند از طرف دادستانی هستیم. برادرم را هم که در اتاق دیگر خواب بود بیدار کردیم. بعد در را باز کردم. حدوداً دوازده نفر بودند که وارد خانه شدند و از ساعت چهار صبح که آمدند تا نه صبح همه جای خانه را گشتند و بعد هم پدر و برادرم را با خود بردند. گفتند میرویم دو ساعت از اینها سئوالاتی میکنیم و آنها را برمیگردانیم. فردای آن روز غذا درست کردیم و پتو فرستادیم و دم در ساواک بردند. گفتند اینها را بردند که معلوم شد هنوز نبرده و بعدها برده بودند. این زندان دو سه ماه طول کشید.
دومین بار که آقا زندان رفتند، دیگر در منزل ایشان نبودم. بعدها شنیدم دنبال آقا آمدند و آقا را بردند. گفته بودند ما آقا را گروگان میگیریم تا دکتر بیاید و خودش را معرفی کند. دکتر که آن زمان در تهران در خانهای مخفی بودند، به خاطر آقا رفتند و خودشان را معرفی کردند و ایشان را هم گرفتند که ماهها در سلول انفرادی و آقا هم سیزده ماه در زندان بودند.
شبی در خانه بودیم و دیدم زن پدرم در زد و آمد داخل. گفت بیایید برویم خانه دکتر روحانی، چون دکتر روحانی را دیروز دستگیر کردند و بتول هم تنهاست، برویم پیش او. رفتیم دیدیم بتول چادر سرش است و سر کوچه منتظر ایستاده است. گفتم یقین دکتر را دستگیر کردهاند؟ بعد بتول گفت میگویند برادرم مریض است و انفاکتوس کرده است. بعد از یک ساعت دیدیم آقا و آقای محسنیان و یکی دو تا از رفقای ایشان آمدند. یکی دو روز آنجا ماندیم که گفتند برادرم سکته کرده، ولی هنوز زنده است. همینطور که آقا نشسته بودند، به ایشان گفتد مثل اینکه دکتر این جریان برایش پیش آمده است. بعد که فهمیدیم دکتر فوت کرده است، بدون اینکه به آقا بگوییم، مثل این بود که آقا متوجه مرگ دکتر شده بود. بعد از سه روز خانم دکتر به مشهد آمد و به آقا گفت دکتر فوت کرده است و آقا خیلی گریه کرد....