کد خبر: 692859
تاریخ انتشار: ۲۶ آذر ۱۳۹۳ - ۱۷:۱۰
از خانه تا نمازخانه راهي نيست
هر روز او را مي‌بينم، يكي دو ساعت مانده به نيمروز، به آرامي و با تأني، مسير ثابتي را از خانه تا نمازخانه طي مي‌كند.
‌ حسين گل محمدي

هر روز او را مي‌بينم كه عصايي در يك دست و تسبيحي در دست ديگر، از لابه‌لاي درختان مي‌گذرد و هم‌آوا با پرندگان ذكر مي‌گويد... هر كس به زباني صفت حمد تو گويد / بلبل به غزلخواني و قمري به ترانه... هر روز او را مي‌بينم كه با اشتياقي وصف‌ناپذير و عشقي بي‌پايان اين مسير عاشقي را طي مي‌كند تا خط مستقيم خانه تا نمازخانه، قطع نشود.

چهره‌اي تكيده اما نوراني و اميدوار، قامتي خميده اما مصمم با عزمي استوار، هر روز يكي دو ساعت مانده به صلوه ظهر شال و كلاه مي‌كند و از خانه مي‌زند بيرون، تا هنگامه اذان به ميعادگاه هميشگي‌اش برسد. او زيباترين همسايه ماست و باور كنيد درخت وجودش بهترين سايه ماست. يك محله از دعاي خيرش عطرآگين است و كوچه‌ها و خيابان‌هاي يك منطقه به اشتياق دم مسيحايي‌اش نفس مي‌كشد. او يك همشهري است، يك هم‌محله‌اي معمولي، اما دوست‌داشتني. يك دوست خوب بچه‌ها، يك هم‌آوا با پرندگان بوستان محله و يك چهره آشنا در نماز جماعتي كه بي ‌او، انگار چيزي كم دارد.
 
نمازخانه يكي از فرهنگسراهاي غرب تهران هر روز ميزبان پيرمرد 93 ساله‌اي است كه مشقت دو ساعت پياده‌روي روزانه را به جان مي‌خرد تا بتواند در نماز جماعت ظهر و عصر فرهنگسرا شركت كند. فرهنگسراي تهران در محله ساحل، كه يكي از آرام‌ترين و ناشناخته‌ترين محله‌هاي دهكده المپيك است، به عشق مخاطبيني پابرجاست كه اين مكان را خانه دوم خود مي‌دانند. ساختماني با نمايي متفاوت و سنتي، با شيرواني بزرگي كه پناهگاه پرندگان فراري از دود و دم مركز تهران است. مكاني در دل بوستان باغ نو با حوضي بزرگ و زلال و فواره‌هايي كه دل آسمان را مي‌شكافد. همان حوضي كه هر روز با وضوي پيرمرد معطر مي‌شود. حاج توكل ميرزايي، 93 ساله، اهل بروجرد، 50 سال است كه به تهران آمده و هم‌اكنون ساكن خيابان ساحل دهكده المپيك است و به دليل بيماري و ناتواني ناشي از كهولت سن به سختي و با تكيه بر عصا راه مي‌رود.

عشق و اشتياق وي به حضور در نماز جماعت تا جايي است كه هر روز فاصله خانه تا فرهنگسراي تهران را به دشواري طي مي‌كند و هر چند اين مسير كمتر از 500 متر است، اما براي او يك سفر طولاني است كه رفت و برگشتش سه ساعت زمان مي‌برد. بارها با پيرمرد هم‌كلام و از لبخند شيرين و آجيل مشكل‌گشايي كه هميشه در جيب دارد و به همه تعارف مي‌كند بهره‌مند شده‌ام. حاج توكل مي‌گويد: 50 سال است كه به تهران آمده‌ام و از سال 1371 بازنشسته شده‌ام.

قبلاً در درمانگاه خيريه زنجانيان در ميدان منيريه مشغول به كار بودم و به مردم خدمت مي‌كردم. سال‌ها ساكن رباط كريم و هاشمي بودم و الان هفت سال است كه بعد از فوت همسرم در كنار دختر و دامادم در دهكده المپيك زندگي مي‌كنم. حاج توكل فرزند صالح را گلي از گل‌هاي بهشت مي‌داند و مي‌گويد: يكي از اين گل‌هاي بهشتي دختر و دامادم هستند كه سال‌هاست از من پذيرايي مي‌كنند و دعاي من هميشه پشت سر آنهاست. پيرمرد حضور در نماز جماعت را مهم‌ترين برنامه روزانه خود مي‌داند و مي‌گويد: شش سال است كه هر روز حتي زماني كه كسالت داشته‌ام خودم را به نماز جماعت فرهنگسراي تهران مي‌رسانم، مگر آن كه بيماري غالب شود و توان راه رفتن نداشته باشم. قبل از ساعت 11 از خانه راه مي‌ا‌فتم و از كوچه تا بوستان باغ نو را كه 200 متر بيشتر نيست نيم ساعته و با هزار صلوات طي مي‌كنم. به بوستان كه مي‌رسم روي نيمكت كمي استراحت مي‌كنم و دوباره ادامه مي‌دهم تا قبل از اذان ظهر به نمازخانه فرهنگسرا برسم.

نگاهي محبت‌آميز به محمد امين 5 ساله كه در بوستان در حال بازي است مي‌اندازد و ادامه مي‌دهد: گاهي وقت‌ها بچه‌هاي محله را مي‌بينم كه با شوق و حرارت با هم بازي مي‌كنند، آجيل مشكل‌گشاي من را خيلي دوست دارند، مي‌آيند و براي من شعر و آيه‌هاي قرآن مي‌خوانند و من هم به آنها نقل و آجيل مي‌دهم.

اشك شوق در چشمان پيرمرد جمع مي‌شود و ادامه مي‌دهد: صبحانه را كه مي‌خورم دلم هواي بوستان و فرهنگسرا و نماز جماعت را مي‌كند. اين مسير و پارك و فرهنگسرا و بچه‌ها را خيلي دوست دارم، هم از خانه بيرون مي‌زنم و دوستانم را در پارك مي‌بينم و هم اينكه نمازم را به جماعت مي‌خوانم و گپي هم با حاج آقا حيدري پيشنماز فرهنگسرا مي‌زنم كه بهترين دوست من است.

حاج توكل براي بر و بچه‌هاي فرهنگسرا و همه طلب عاقبت به خيري مي‌كند و مي‌گويد: در اين چند سال با حاج آقا حيدري رفيق شده‌ام هر مسئله‌اي دارم از او مي‌پرسم. كارمندهاي فرهنگسرا هم به من محبت دارند و يك بار هم از طرف فرهنگسراي تهران در تابستان امسال به جمكران رفتم. همسايه‌ها در اين سفر زيارتي خيلي هواي من را داشتند. خدا از آنها راضي باشد.

نماز كه تمام مي‌شود پيرمرد نيم ساعت بر لب حوض مقابل فرهنگسرا مي‌نشيند و به آب چشم مي‌دوزد. بعد راهي خانه مي‌شود تا بتواند استراحتي بكند و خود را براي شركت در نماز جماعت مغرب و عشاء محله كه در مسجد مسلم بن عقيل برگزار مي‌شود، آماده كند.

مي‌گويم: حاجي خسته نمي‌شوي از اين مسير، هر روز، زمستان و تابستان، در سرما و گرما؟!

آهي مي‌كشد و مثل هميشه تكيه كلام دوست‌داشتني‌اش را زمزمه مي‌كند: ... يك دل دارم صد داستان... يك دل دارم صد داستان...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها