هر روز او را ميبينم كه عصايي در يك دست و تسبيحي در دست ديگر، از لابهلاي درختان ميگذرد و همآوا با پرندگان ذكر ميگويد... هر كس به زباني صفت حمد تو گويد / بلبل به غزلخواني و قمري به ترانه... هر روز او را ميبينم كه با اشتياقي وصفناپذير و عشقي بيپايان اين مسير عاشقي را طي ميكند تا خط مستقيم خانه تا نمازخانه، قطع نشود.
عشق و اشتياق وي به حضور در نماز جماعت تا جايي است كه هر روز فاصله خانه تا فرهنگسراي تهران را به دشواري طي ميكند و هر چند اين مسير كمتر از 500 متر است، اما براي او يك سفر طولاني است كه رفت و برگشتش سه ساعت زمان ميبرد. بارها با پيرمرد همكلام و از لبخند شيرين و آجيل مشكلگشايي كه هميشه در جيب دارد و به همه تعارف ميكند بهرهمند شدهام. حاج توكل ميگويد: 50 سال است كه به تهران آمدهام و از سال 1371 بازنشسته شدهام.
قبلاً در درمانگاه خيريه زنجانيان در ميدان منيريه مشغول به كار بودم و به مردم خدمت ميكردم. سالها ساكن رباط كريم و هاشمي بودم و الان هفت سال است كه بعد از فوت همسرم در كنار دختر و دامادم در دهكده المپيك زندگي ميكنم. حاج توكل فرزند صالح را گلي از گلهاي بهشت ميداند و ميگويد: يكي از اين گلهاي بهشتي دختر و دامادم هستند كه سالهاست از من پذيرايي ميكنند و دعاي من هميشه پشت سر آنهاست. پيرمرد حضور در نماز جماعت را مهمترين برنامه روزانه خود ميداند و ميگويد: شش سال است كه هر روز حتي زماني كه كسالت داشتهام خودم را به نماز جماعت فرهنگسراي تهران ميرسانم، مگر آن كه بيماري غالب شود و توان راه رفتن نداشته باشم. قبل از ساعت 11 از خانه راه ميافتم و از كوچه تا بوستان باغ نو را كه 200 متر بيشتر نيست نيم ساعته و با هزار صلوات طي ميكنم. به بوستان كه ميرسم روي نيمكت كمي استراحت ميكنم و دوباره ادامه ميدهم تا قبل از اذان ظهر به نمازخانه فرهنگسرا برسم.
نگاهي محبتآميز به محمد امين 5 ساله كه در بوستان در حال بازي است مياندازد و ادامه ميدهد: گاهي وقتها بچههاي محله را ميبينم كه با شوق و حرارت با هم بازي ميكنند، آجيل مشكلگشاي من را خيلي دوست دارند، ميآيند و براي من شعر و آيههاي قرآن ميخوانند و من هم به آنها نقل و آجيل ميدهم.
اشك شوق در چشمان پيرمرد جمع ميشود و ادامه ميدهد: صبحانه را كه ميخورم دلم هواي بوستان و فرهنگسرا و نماز جماعت را ميكند. اين مسير و پارك و فرهنگسرا و بچهها را خيلي دوست دارم، هم از خانه بيرون ميزنم و دوستانم را در پارك ميبينم و هم اينكه نمازم را به جماعت ميخوانم و گپي هم با حاج آقا حيدري پيشنماز فرهنگسرا ميزنم كه بهترين دوست من است.
حاج توكل براي بر و بچههاي فرهنگسرا و همه طلب عاقبت به خيري ميكند و ميگويد: در اين چند سال با حاج آقا حيدري رفيق شدهام هر مسئلهاي دارم از او ميپرسم. كارمندهاي فرهنگسرا هم به من محبت دارند و يك بار هم از طرف فرهنگسراي تهران در تابستان امسال به جمكران رفتم. همسايهها در اين سفر زيارتي خيلي هواي من را داشتند. خدا از آنها راضي باشد.
نماز كه تمام ميشود پيرمرد نيم ساعت بر لب حوض مقابل فرهنگسرا مينشيند و به آب چشم ميدوزد. بعد راهي خانه ميشود تا بتواند استراحتي بكند و خود را براي شركت در نماز جماعت مغرب و عشاء محله كه در مسجد مسلم بن عقيل برگزار ميشود، آماده كند.
ميگويم: حاجي خسته نميشوي از اين مسير، هر روز، زمستان و تابستان، در سرما و گرما؟!
آهي ميكشد و مثل هميشه تكيه كلام دوستداشتنياش را زمزمه ميكند: ... يك دل دارم صد داستان... يك دل دارم صد داستان...