از غيبت و حذف كردن درس تا شبهاي امتحان و سختگيريهاي استاد همه در ذهنمان باقي مانده است. دوران دانشجويي پر از اتفاقاتي است كه در آينده مسير زندگيمان را تعيين ميكند و در كنار ديگران بودن و برخورد با آدمهاي مختلف را ياد ميگيريم. در اين سالها با همكلاسيها و هم خوابگاهيهايي با فرهنگهاي مختلف آشنا ميشويم كه هر كدام سبكهاي زندگي متفاوتي داشتهاند. در اين دوران سبك تغذيه، سبك انتخاب و سبك رفتار و نگرش همه تغيير ميكند و در واقع بسياري از خصايص اخلاقيمان دستخوش تغييرات ميشود. خيلي از رفتارها و كارهاي دانشجويان سال بالايي را ميپسنديم، نحوه پخت غذاهاي مختلف را در خوابگاه دانشجويي ياد ميگيريم، در نحوه برخوردهايمان تجديدنظر ميكنيم و بسياري نيز به فكر تغييرات كلي ميافتند و از ميان همكلاسيها همسر انتخاب ميكنند. خاطرات جالب تعدادي از همكاران كه زماني دانشجو بودهاند و در حال حاضر نيز تجربه ميكنند، گوياي همين تغييرات است كه به بهانه روز دانشجو آنها را نوشتهاند.
محمدرضا رضواني - ورودي 75
مسئول روابط عمومي بودن يعني اينكه بتواني با فن بيان و صحبتهايت مراجعهكنندگان، همكاران، نهادها و سازمانهاي مرتبط با محل كارت را مديريت كني و ارتباط قوي داشته باشي. همين ويژگي باعث شد كه براي نوشتن خاطره روز دانشجو پاي حرفها و صحبتهايش بنشينيم و برايمان از دوران خوب و خاطرهانگيز دانشجويياش تعريف كند. رضواني از يك خاطره كوتاه شروع كرد اما بهانهاي شد كه تمام خاطرات دوران كارشناسي، ارشد و دكتراي اين همكارمان در قم، تبريز و هند تداعي شود. جالبترين خاطرهاي كه در اين مدت تعريف كرد مربوط به ازدواج يكي از همكلاسيهاي ايرانياش در هندوستان بود. آنها پس از مدتي آشنايي با اين خانواده هندي، پيشنهاد ميكنند كه با وجود خانوادههاي دو طرف، مراسم خواستگاري اين دانشجوي ايراني از دختر هندي را برگزار كنند. در شب مراسم همه توضيحات توسط دانشجويان ايراني داده ميشود و خانواده پسر دختر را ميپسندند. تقريباً دختر هندي متوجه ماجرا شده و به دوستمان اشاره ميكند كه حرف اصلي را بزند. اين دانشجوي دوره دكترا در عين خونسردي دو ليوان روي ميز را بر ميدارد كنار هم ميگذارد و ميگويد this is me، this is youو با قرار دادن قندان بين آنها ميگويد: « this is or baby». با اين كار كل ميهمانها با صداي بلند شروع به خنديدن ميكنند. خلاصه كلي طول كشيد تا به آنها فهمانديم كه منظور دوستمان پيشنهاد ازدواج بوده است، در واقع انتظار نداشتند يك مرد ايراني به اين سبك و سياق خواستگاري كند.
ولياله مرد است يا زن؟
زهرا چيذري- ورودي 79
روزهاي انتخاب واحد يكي از سختترين و پر التهابترين روزها در دوره دانشجويي بود. چون خيلي وقتها استادان خوب كلاسشان پر ميشد و تو ناچار بودي يا برنامهات را تغيير دهي يا با استادي كه دوستش نداشتي كلاس برداري. به همين خاطر هم گاهي تقسيم بنديهايي انجام ميشد تا هر ترم گروهي از دانشجويان به عنوان گروه اول انتخاب واحد كنند و ترم بعد گروه ديگر. خلاصه اينكه در يكي از ترم هايي كه من به عنوان نخستين گروه بودم و ميتوانستم مطابق برنامه خودم انتخاب واحد داشته باشم با دوستان به اين نتيجه رسيديم كه براي درس شيمي فيزيك(1) كه يكي از واحدهاي سخت هم به شمار ميآمد، كلاس را با استادي برداريم كه خوب نمره ميدهد اما براي ياد گرفتن درس حتماً سر كلاس دكتر قريب استادي كه خوب درس ميداد اما در نمره دادن سختگير بود برويم. در طول ترم اما هر روز جمعيت كلاس ما كمتر و كلاس دكتر قريب شلوغتر ميشد تا جايي كه يك روز من و دو نفر از خانمها تمامي جمعيت كلاس شيمي فيزيك (1) را تشكيل ميداديم. استاد وقتي سر كلاس آمد، اصلاً به روي خودش نياورد و درس دادن را شروع كرد. زمان حضور و غياب، استاد از ما خواست اسم مان را بگوييم و حضور بزند.
در كلاسمان يك مريم و يك ولي الله قرباني داشتيم و وقتي دوستم نام فاميلياش را به استاد گفت، او پرسيد « ولي الله يا مريم ؟» پس از اين حرف مدتي طول كشيد تا استاد متوجه شود قاعدتاً اسم يك خانم ولياله نيست!
در خيالات خودم بودم
ايوب خرمي - ورودي 80
سال آخر تحصيلم بود و در حال گذراندن چهار واحد تحقيق عملي يا همان پاياننامهام براي گرفتن مدرك تحصيليام بودم. استاد اين درسمان خيلي سختگير بود و آوازهاش ميان تمام دانشجويان پيچيده بود. حداقل دو ترم، دانشجويان را براي گذراندن تحقيق معطل ميكرد. من ترم اول در حال ارائه مطلب براي تحقيقم بودم و از اواسط ترم، سر كلاس حاضر شدم. در يكي از جلسات نوبت من شد كه فرضيات تحقيقم را تشريح كنم. من هم به اين باور رسيده بودم كه حداقل دو ترم ميهمان اين استاد هستم و با خونسردي كامل مطلبم را ارائه دادم. هميشه لفظ كلامي استاد بعد از اينكه بچهها مطلب تحقيق را طرح ميكردند، فقط يك كلمه بود كه ميگفت: « بفرماييد» يعني تحقيق مورد قبول نيست و بچهها سرجايشان مينشستند تا براي جلسه بعد مطلب ديگري ارائه دهند. وقتي شرح مطلب تحقيقم تمام شد فقط يادم است كه استاد گفت بفرماييد و بقيه چيزهايي را كه به من گفته بود اصلاً نشنيده بودم. نميدانم افكارم در كجا سير ميكرد و در دنياي تخيلات خودم بودم كه متوجه چيزي نشدم. بعد از اتمام كلاس بچهها به من تبريك گفتند و من با تعجب گفتم: «براي چه تبريك ميگوييد؟» گفتند: « استاد تحقيقت را قبول كرده و ميتواني كار پاياننامهات را شروع كني.» واقعاً آن روز اصلاً باورم نميشد چنين اتفاقي برايم افتاده است، انگار در خواب بودم و در پوست خود نميگنجيدم.
«سلفي» آن هم در وسط كلاس
الناز خمامي زاده- ورودي83
آخرين روزهاي دانشگاه بود اما اين آخر با آخرهاي چند سال گذشته فرق زيادي داشت؛ قرار بود چهار سال تحصيل، چهار سال خاطره با دوستان، استادان و چهار سال شيطنتهاي دوره دانشجويي در پايان آن ترم به نقطه آخري برسد كه سر خط نداشت. اين موضوع بيشتر از اينكه دلپذير باشد دلهره، حس غريب و دلتنگي را به دلم ميانداخت. براي همين دلم ميخواست از لحظه به لحظه آخرين كلاسهايي كه در دانشگاه برگزار ميشد استفاده كنم. چهار سال تحصيل يعني چهار سال همنشيني و تجربه اندوزي از دوستان، كاركنان دانشگاه و بالاخره اساتيدي كه براي پر بار كردن درخت عملت از جان و دل مايه گذاشتهاند و خانم رفتاري، استاد فرانسه يكي از بهترينهايشان بود. معروف بود به اينكهتر و تميز وارد كلاس ميشود اما هميشه در پايان كلاس و موقع رجوع به اتاق استادان بدون استثنا سر تا پايش گچي است. دلمان ميخواست در آخرين روزي كه خانم رفتاري در كلاس درس ميداد عكسي يادگاري بيندازيم اما نه عكس يادگاري دسته جمعي بعد از كلاس، بلكه عكس در شرايطي كه خانم رفتاري طبق معمول چسبيده به تخته سياه در حال درس دادن و گچ خوردن است. با چند تا از دوستانم هماهنگ كرديم كه وقتي استاد رو به تخته است عكسي بگيريم كه اين روزها به «سلفي» (selfy) معروف است. با كلي خنده و ذوق در دل كه آميخته به استرس بود بالاخره عكس را انداختيم. اين عكس تبديل به يكي از خاطره انگيزترين عكس سالهاي دانشگاهم شد. من و دوستان و البته خانم رفتاري كه با اخمي درست در چند قدمي و پشت سرمان ايستاده بود و جمعيت كلاسي كه با چشمهاي بهت زده به ما خيره شده و از سرتا ته كلاس زل زده بودند. اين كار باعث شد آن روز من و دوستانم در نيمههاي آخرين جلسه كلاس خانم رفتاري به بيرون از كلاس هدايت شويم.
سيلي دانشجوي تازه وارد بر صورت استاد مهربان
احمد محمدتبريزي- ورودي 85
سال آخر دانشگاه بودم و هر چقدر از ذوق و شوق سال آخريها براي آمدن به دانشگاه كم ميشد به علاقه سال اوليها بيشتر اضافه ميشد. دانشگاه ما در انتخاب واحد برنامه ثابتي نداشت تا دانشجويان ترم پايين درسهاي وروديهاي بالاتر را بر ندارند. به همين خاطر در كلاسهايي كه مربوط به ترم آخريها بود ترم يكي هم ديده ميشدند. زياد پيش ميآمد كه دانشجويان تازه وارد صفر كيلومتر يكي از دروس اصلي مربوط به ترمهاي بالاتر را بر دارند و فقط در طول ترم سركلاس هاج و واج بقيه را نگاه كنند. همين كلاس برداشتنهاي بدون برنامه، اوضاع را براي همه سخت كرده بود. از قضا در همان ترم آخر، در كلاسي كه مخصوص ترم هشتيها بود، مملو از دانشجويان ترم دومي بود. اما حضورمان در كنار هم تناقض جالبي ايجاد كرده بود. استاد آن كلاس مرد ميانسال و مهرباني بود كه خيلي هواي دانشجويان را داشت و آنها هم دوستش داشتند. استاد سر آن كلاس مثل هميشه از گل و بلبل، در و ديوار و خاطراتش تعريف كرد تا كلاس تمام شد. هنوز كسي از در خارج نشده بود كه يكي از دانشجويان ترم پاييني به سمتش دويد و كشيدهاي به صورتش نواخت. صداي سيلي دوباره همه نگاهها را متوجه استاد كرد. همه متحير نظارهگر اتفاق پيش آمده بودند و جوان دانشجو بعد از خواباندن سيلي گفت: «تو به عقايد من بياحترامي كردهاي.» استاد بيچاره كه همينطور هاج و واج مانده بود از ريل مهرباني خارج شد و يقه دانشجو را گرفت. كار داشت به جاهاي باريك كشيده ميشد كه سريع همه جلويشان را گرفتيم و جدايشان كرديم. استاد مهربان كه به جز حرفهاي عادي و هميشگي چيزديگري نگفته بود، پيگير اتفاق شد و فهميد دانشجوي جوان از مشكلات رواني رنج ميبرد و گاهي اختيار از كف ميدهد. آن روز دلم خيلي براي استاد مهربانم سوخت ولي تجربه عجيب آن كلاس يادم داد با هر كس نبايد از گل و بلبل سخن گفت.
حق با استاد بود
سجاد كشاني- ورودي92
يك ترم از دانشگاه رفتنم ميگذشت اما به دليل اينكه كلاسهايم با ساعت كاريام تداخل داشت سر كلاس حاضر نميشدم. البته به دانشگاه هم اطلاع داده بودم تا به استادم اين مسئله را يادآوري كند. دو سه روز قبل از امتحان از همكلاسيهايم در مورد منبع امتحان پرسيدم. يكي از آنها گفت: «حتماً سر جلسه با خودت تحقيق بياور.» من هم تحقيق كامل و خوش آب و رنگي براي استادم آماده كردم و با خودم بردم. سر جلسه امتحان خانمي به همه اظهار ادب كرد و من فهميدم استاد اين درس است. من هم چون از همه جا بيخبر بودم به استاد گفتم: «استاد من تحقيق آوردم » و استاد در جواب من گفت: «شما شاگرد من بوديد؟» گفتم: «بله. استاد با تعجب به من نگاه كرد و ادامه داد: حقيقتاً من تا به حال شما را نديدم». من هم حرفي نداشتم كه بزنم و استاد به مراقب اعلام كرد كه برگه امتحاني ام را بگيرد. من هم چون حق با استاد بود، از جلسه امتحان دست خالي بيرون آمدم و آن درس را افتادم تا يادم باشد كه ديگر بيش از اندازه غيبت نكنم.
يخچالي كه مشاوره را به من ياد داد
بهنام صدقي- ورودي 88
واقعا ياد بحث و دعواهاي دوران دانشجويي بخير! من دانشجوي گرگان بودم. خاطرم است ترم آخر شش نفري در يك اتاق كوچك اجارهاي زندگي ميكرديم و به خيال خودم هم اتاقي هايم بهترين دوستاني بودند كه تا به حال داشتم. روزهاي آخر و بعد از امتحانات ما ناچار بوديم كه خانه را تحويل داده و اسباب و اثاثيه قراضه را هم بفروشيم و از هم جدا شويم. دوستانم از من خواستند كه چند تكه مشخص از وسايل را من بفروشم. من هم رفتم و سمسار محل را كه مشتري يخچال خانهمان بود آوردم و يخچال را به او فروختم. هيچ كدام از بچهها هم خانه نبودند و آقاي سمسار يخچال را بار وانت كرد و برد. بچهها آمدند و ديدند يخچال نيست. آنها متعجب بودند و شروع به اعتراض و شكايت كردند كه تو به چه حقي آن را بدون مشورت با ما فروختهاي؟ من با ناراحتي به آنها گفتم: « مگر خودتان نگفتيد كه ميتوانيم به اختيار خودمان چند تكه را بفروشيم؟ خوبي به شما نيامده؟» با گفتن اين حرف، چشمتان روز بد نبيند، بحث بين مان بالا گرفت و در آخر به زد و خورد شديد ختم شد. زور آنها به من چربيد، در واقع مجبورم كردند كه يك يخچال ديگر بگيرم و بعد خانه را به مقصد تهران ترك كنم. من هم با هزار دردسر رفتم يخچالي ديگر خريدم. فكرش را بكنيد، يك يخچال نو براي خانهاي كه تا چند ساعت بعد تخليه ميشد و اعضاي آن شايد براي هميشه از هم دور ميشدند. همگي دور يخچال جديد نشستيم و به اين نتيجه رسيديم كه درست است حق فروش به من داده شده بود اما بد نبود من هم مشورتي با دوستانم ميكردم. هنوز چند ساعت از خريد يخچال جديد نگذشته بود كه دوباره يخچال را بار وانت كرديم، برديم و فروختيم. البته اين اتفاق در ذهن مان باقي ماند و در لحظه جدايي خيلي خوشحال بوديم كه در اين دو سال زندگي دانشجويي حداقل براي يك بار هم شده همديگر را با دل و جان كتك زديم!
ميسوزيم و ميسازيم
علي اعتمادي- ورودي 89
به عنوان دانشجوي سال اول مترجمي زبان انگليسي، اولين كلاسي كه وارد آن شدم، ديدم استاد فقط انگليسي صحبت ميكند، از او اجازه گرفتم و وارد كلاس شدم. استاد از ما ميخواست كه خودمان را به انگليسي معرفي كنيم و پيشزمينه تحصيليمان را برايش توضيح دهيم. زماني كه نوبت به من رسيد، خيلي هول شده بودم، خودم را خيلي خوب معرفي كردم ولي آنقدر استرس داشتم و هول شده بودم كه وقتي خواستم بگويم من در كجا به دنيا آمدهام به جاي كلمه Born از Burn استفاده كردم كه در نهايت به اين صورت معني شد كه «من در تهران ميسوزم». چون اكثر بچههاي كلاس در حال و هواي خودشان بودند و همديگر را نميشناختيم، چيزي به من نگفتند. حتي استاد هم حرفي نزد و به رويم نياورد ولي يكي از دوستانم متوجه شده بود و هر چند وقت يك بار اين جمله من را تكرار ميكرد و من در جوابش ميگفتم: « خودت ميداني كه چقدر زندگي سخت شده است، همه داريم ميسوزيم و ميسازيم.»
پذيرايي ميهمان از ميزبان
جواد نوميري – ورودي 92
اواخر ترم دوم به خاطر مشغلهاي كه داشتم نتوانستم مثل بقيه همكلاسيهايم انتخاب واحد كنم، به همين خاطر مجبور شدم درس دو واحدي باستانشناسي ايران و جهان را از ليست انتخاب واحدم حذف كنم. يك روز كه كمي وقتم آزاد بود، با خودم تصميم گرفتم كه يك جلسه سر آن كلاس بروم، چون واقعاً دوست داشتم بدانم اين كلاس چه حال و هوايي دارد. از طرفي هم بچههاي كلاس اصرار داشتند در آن جلسه كنارشان باشم زيرا در آن روز قرار بود يكي از بچهها براي همه دانشجويان كلاس بستني بخرد. اتفاقاً آن روز كمي كار داشتم و به همين خاطر نيم ساعت دير رسيدم. به محض وارد شدن به كلاس به استاد سلام دادم و از ايشان اجازه خواستم كه اجازه دهد بنشينم. استاد كه مرد ميانسالي بود، گفت: «خب شما آخرين نفري هستيد كه سر كلاس آمديد، پس خريد شيريني گردن شما ميافتد.» در آن لحظه همه بچههاي كلاس يكصدا گفتند: «بله استاد، هفته پيش گفته بوديد، هر كس دير بيايد، بايد هفته بعدش شيريني بخرد.»
من هم گفتم: «استاد يك لحظه اجازه بدهيد، چرا من شيريني بخرم؟» استاد گفت: «خب شما دير آمدي، توافق كرده بوديم كه هر كس دير بيايد، هفته بعد شيريني ميخرد و شما آخرين نفر هستي كه آمدي، پس هفته آينده با شيريني سر كلاس بيا.» با خنده گفتم: «استاد من به عنوان ميهمان سر كلاس شما آمدم، شما من را آچمز كرديد». استاد گفت: « اِ، شما ميهماني؟ چه بهتر، پس حالا هم از درس عقب نميماني، تا من كمي درس بدهم، شما سريع برو شيريني بخر و زود برگرد.» فكر ميكنم با اين اتفاق براي اولين بار در تاريخ ميهمان از ميزبان پذيرايي كرد.