کد خبر: 684561
تاریخ انتشار: ۱۴ آبان ۱۳۹۳ - ۱۵:۳۲
مروري بر زمينه‌ها و پيامدهاي ترور ناصرالدين شاه قاجار از زبان ميرزا‌ رضا كرماني
218سال پيش در چنين روزهايي، مردي نسبتاً ژنده‌پوش با نام «ميرزارضا كرماني» پس از به قتل رساندن ناصرالدين شاه قاجار در حرم حضرت عبدالعظيم(ع) در شهرري، در محبس به سر مي‌برد و به استنطاق سؤال‌كنندگان، پاسخ مي‌داد.
نيما احمدپور

از مجموعه سؤال و جواب‌هايي كه از وي برجاي مانده است، مي‌توان به انگيزه‌هاي وي در دست زدن به ترور شاه پي برد. اين استنطاقات، در جرايد معدود آن دوره ثبت شده و بعدها توسط «علي خان ظهيرالدوله» داماد ناصرالدين شاه در رساله‌اي، تدوين يافته است. ظهيرالدوله باعنايت به اينكه داماد شاه و از خوان نعمت وي برخوردار و تا لحظه آخر در كنار او بوده است، در رساله خويش نسبت به ولي نعمت خود، لحني جانبدارانه دارد و در مذمت قاتل او سخن مي‌گويد. مبناي ما در مقالي كه پيش روي شماست، اتكا به رساله ظهير‌الدوله در شناخت زندگي، انديشه و انگيزه‌هاي «ميرزا رضاي كرماني» است.

نام و نشان«شاه شكار!»

محقق فقيد، مرحوم «نورالدين چهاردهي‌» كه رساله علي خان ظهيرالدوله را تحت عنوان «تاريخ بي‌دروغ، در وقايع كشته شدن ناصرالدين شاه قاجار» تحشيه و به چاپ سپرده، در باب زندگي و پيشينه ميرزا‌رضا، تصويري نسبتا جامع به دست داده كه اشاره بدان در اين مقام، مناسب و مغتنم به نظر مي‌رسد: «ميرزا ‌رضا كرماني مردي آزاده و پاك‌نهاد از سرزمين كرمان بود. او مردي متشرع و مقيد به اجراي فرايض مذهبي بود و در رأي ثبات و انديشه‌اي پاك داشت و ذاتاً زير بار مظالم نمي‌رفت، اما اذيت‌هاي فراوان كشيد.

بارها به زندان افتاد و تن به غل و زنجير داد و از ستم كامران‌ميرزا و ديگر رجال وقت ستم‌ها تحمل كرد. تن به ذلت نداد و به خاموشي نگراييد و لب فرو نبست و با شهامت و تهوري بي‌سابقه و پايداري به دادخواهي برخاست، ولي طرفي نبست و از پاي ننشست و باز به زندان افكنده شد. او را از تهران به قزوين فرستادند و به زندان انداختند تا صداي مظلومانه‌اش به گوش كسي نرسد.

همسر مضطر و اطفال خردسال دردمندش به تأسي محبت والاي همسر و پدر خود به همه روي آوردند تا آن‌كه ميرزا ‌رضا پس از استخلاص به خانه حاج‌امين‌الضرب راه يافت و شرف و سعادت قرين او شد كه به آستان فيلسوف شرق سيد‌جمال‌الدين اسدآبادي بار يافت و شيفته آن نابغه سترگ شد و افتخار خدمتش را پيدا كرد. و پس از تبعيد آن سيد والاتبار كه استاد گرانقدرم كيوان قزويني سيد را سيد‌جمال‌الدين اسدآبادي بي‌همال مي‌نامد به داد غوغا، ناله و تضرع پرداخت و براي چندمين بار به زندان افكنده شد و پس از رنج و تحمل بسيار و رهايي از سياهچال به نزد محبوب، معشوق و استاد بزرگوار خود اسدآبادي به تركيه شتافت و مدتي معتكف دربار آن بيداركننده شرق شد. سپس به تهران آمد و از ترس مظالم درباريان در آستانه حضرت عبدالعظيم تحصن كرد و در حجره بالاي دالان حياط آستانه به باغ طوطي سكونت گزيد تا سرانجام در صحن حرم حضرت عبدالعظيم ناصرالدين‌شاه را به ضرب يك گلوله كه به قلب وي اصابت كرده بود به قتل رسانيد. دستمالي كه دكتر روي قلب ناصرالدين‌شاه گذاشته بود هم‌اكنون در موزه مردم‌شناسي موجود است. شاه در دم جان سپرد. ميرزا‌رضا كرماني را بلافاصله دستگير كردند و مورد ضرب و شتم و شكنجه‌هاي طاقت‌فرسا قرار دادند. وي مردانه مقاومت ورزيد و جان بر سر اعتقاد خود نهاد و ترس به خود راه نداد و مردانه جان سپرد.

پس از شهادت ميرزا‌رضا كرماني كسي را ياراي آن نبود كه در جلوت نامي از او ببرد و ذكري از شهامت و عمل تاريخي‌اش به زبان براند يا با همدلي به اتفاق مغفرتي فرستد و يادبودي از آن آزاده‌مرد كند. همه مهر خاموشي بر لب زده بودند. تو گويي چنين مردي از مادر زاده نشده بود.

مگر درباريان كه به همچشمي، ناجوانمردانه به زشتي از او ياد مي‌كردند. تا ناگهان عالمي رباني به حكم طينت سليم و آزادمردي و فرزانه‌اي بلندآوازه يعني آيت‌الله آقا شيخ‌هادي نجم‌آبادي با هزينه شخصي خود در منزل خود مجلسي ختمي براي ميرزا‌رضا كرماني بر پا كرد و اين عمل با فقدان وسايل ارتباطي آن روزگار در اغلب كشورهاي منعكس شد و نيك‌انديشان و آزادمردان اين عمل را ارج نهادند و بدان آفرين گفتند». (1)

روز واقعه به روايت علي خان ظهيرالدوله

همانگونه كه اشارت رفت، علي خان ظهيرالدوله درروز عزيمت شاه به حرم حضرت عبدالعظيم(ع)، او را همراهي مي‌كرد و به اجمال شاهد واقعه كشته شدن وي بود. البته او بدان ترتيب كه خود نگاشته است، در لحظه شليك به شاه در محوطه اطراف ضريح مطهر نبوده و در يكي از غرفه‌هاي حرم، خبر ترور شاه را دريافت داشته است. وي خود، در اين باب اينگونه نوشته است: «ميرزا محمدخان امين خاقان، پيشخدمت شاه كه به امر صدراعظم از حضرت عبدالعظيم در كالسكه شاه نشسته بود، پيشم آمد و نشست و بعد از گريه و زاري به او گفتم: «تفصيل صحيح واقعه را آن‌طور كه ديدي بگو». گفت: «وقت ظهر شاه و صدراعظم وارد صحن حضرت عبدالعظيم شدند. حاكم آنجا و خدام خواستند به بيرون كردن مردم بپردازند چنان‌كه هميشه در اين موقع رسم بود. شاه نگذاشت و گفت هيچ‌كس را منع از ورود نكنيد. امروز مي‌خواهم مثل ساير مردم به زيارت رفته باشم. شاه قصد زيارت كرد. صدراعظم گفت خوب است قبل از زيارت به باغ برويد و ناهار بخوريد و بعد به زيارت بياييد. شاه گفت خير! چون وضو دارم اول به زيارت مي‌روم. ناهار يك ساعت بعد از ظهر هم باشد نقلي ندارد. شاه وارد بقعه شد و طوافي كرد. طرف پايين پا ايستاد و قاليچه و جانماز خواست. صدراعظم براي آوردن قاليچه چند قدمي دور شد.

شاه عينك زد و به طرف زن‌ها نگاه مي‌كرد. از طرف چپ شاه از ميان دو نفر زن كه ايستاده بودند شخصي دست از زير عبا درآورد و كاغذ بزرگي به عنوان عريضه به طرف شاه دراز كرد. تقريباً يك متر به شاه مانده بود كه صداي پيشتاب شش‌لول از زير كاغذ عريضه بلند شد. همين‌قدر شاه مجال يافت كه بگويد حاجي حسينعلي خان مرا بگير. حاج حسينعلي خان و يكي دو نفر ديگر از پيشخدمتان كه نزديك بوديم شاه را گرفتيم و پنج شش قدم با پاي خود آمد و بعد بي‌حس شد. شاه را به اتاق معروف به مقبره وليعهدي كه خيلي نزديك به آنجا بود برديم. آنجا هم پس از به زمين خوابانيدن شاه، شاه آه بلندي كشيد و ديگر نفس نكشيد. صدراعظم بعد از آن‌كه از گرفتن و محفوظ نگه داشتن قاتل آسوده شد، پيش شاه آمد و خيلي سفارش كرد كه كسي نگويد شاه كشته شده است و بگويند تير به پايش خورده و ضعف كرده است.

امر كرد كالسكه شاه را به‌قدري كه ممكن بود نزديك آوردند و شاه را با تمام لباس و رسميت چنان‌كه آمده بودند و عينك هم به چشمش زدند روي صندلي نشاندند. خيلي هم به سرعت در كالسكه نشانديم. مرا گفت پهلوي شاه بنشينم كه نگاهش دارم و خودش هم در كالسكه نشست و با دستمال محض اينكه همه زنده‌اش بدانند بادش مي‌زد. طوري‌كه هيچ‌كس نفهميد و وارد عمارت دولتي شديم و اين است كه مي‌بينيد».(2)

بندها كه به ناحق كشيدم!

به قرار معلوم، علي خان ظهيرالدوله، عمده استنطاقات مربوط به قتل شاه را از روزنامه «صوراسرافيل» نقل كرده است. آنچه دراين سؤال و جواب‌ها مورد اشاره و تأكيد ميرزا‌رضا قرار مي‌گيرد، آئينه تمام نماي خواست وايده اوست و در عين حال شهامت و پاكبازي وي را نمايان مي‌سازد. ميرزا در يكي از استنطاق‌هاي اوليه خود، در‌باره مظالمي كه به او رفته است، درپاسخ به پرسش مستنطق مي‌گويد: «... از كجا به خيال قتل شاه شهيد! افتاديد؟

از كجا نمي‌خواهد. از كندها و بندها كه به ناحق كشيدم، چوب‌ها كه خوردم و شكم خود را پاره كردم. از مصيبت‌ها كه در خانه نايب‌السلطنه و در اميريه، قزوين، انبار و باز در انبار به سرم آمد. چهار سال و چهار ماه در زير زنجير و كند بودم و حال آنكه به خيال خودم خير دولت را خواستم، خدمت كردم. قبل از وقوع شورش تنباكو نه اينكه فضولي كرده بودم. اطلاعات خودم را دادم بعد از آنكه احضارم كردند...

كسي كه با شما غرض و عداوت شخصي نداشت، در صورتي كه اينطور مي‌گوييد خدمت كرده باشيد و از شما آن وقت علامت فتنه‌جويي و فساد ديده نشده باشد، جهتي نداشت كه در ازاي خدمت به شما آنطور صدمات زده باشند. پس معلوم است در همان وقت هم در شما آثار بعضي فتنه و فساد ديده بودند؟

الحال هم حاضرم بعد از اين مدت كه طرف مقابل حاضر شده است آدم بي‌غرض تحقيق كند كه عرايض صادقانه‌ام را محض حب وطن، ملت و دولت به عرض رساندم و ارباب غرض محض حسن خدمت و تحصيل مناصب، درجات، مواجب، نشان، حمايل و... به عكس به عرض رساندند. الحالهم حاضرم براي تحقيق». (3)

سيد غير از حق چه مي‌گفت؟

شايد يكي از مهم‌ترين فرازهاي سخنان ميرزا در استنطاقاتش، بخشي باشد كه وي تأثير‌پذيري خويش از بيدار‌گر مشرق زمين، سيد‌جمال‌‌الدين اسد‌آبادي را نمايان مي‌سازد و از مظالمي كه در هنگام اقامت در شهر ري بر او رفته بود، زبان به شكوه مي‌گشايد. مستنطقين هم درباره ارتباط او با سيد حساسيت خاصي نشان مي‌دهند و در همه حال، ردپاي سيد را در زندگي او مي‌جويند. سطوري كه درپي مي‌آيد، آئينه تمام‌نماي اين امر است: «... تمام اين تفصيلات را كه مي‌گوييد به سؤال اول من قوت مي‌دهد. از خود شما انصاف مي‌خواهم اگر شما به‌جاي شاه شهيد مي‌شديد نايب‌السلطنه و وكيل‌الدوله نوشته‌اي به آن ترتيب پيش شما مي‌آوردند و آن تفصيلات را به شما مي‌گفتند. جز اينكه باور كنيد چاره داشتيد يا خير؟ پس در اين صورت مقصر اين دو نفر بودند و به قتل اولويت داشتند، چه شد كه به خيال قتل آنها نيفتاديد و دست به اين كار بزرگ زديد؟

تكليف بي‌غرضي شاه اين بود كه يك محقق ثالث بي‌غرض بفرستند ميان من و آنها كه حقيقت مسئله را كشف كند، چون نكرد مقصر او بود. سال‌هاست سيلاب ظلم بر عامه رعيت جاري است، مگر اين سيد‌جمال‌الدين اين ذريه رسول(ص) اين مرد بزرگوار چه كرده بود كه به آن افتضاح او را از حرم حضرت عبدالعظيم(ع) كشيدند و زير جامه‌اش را پاره كردند. آن همه افتضاح به سرش آوردند. او غير از حق چه مي‌گفت؟ آن آخوند چلاق شيرازي كه از جانب سيد‌علي‌اكبر فال اسيري قوام فلان فلان شده را تكفير كرد چه قابل بود كه بيايد در انبار اول خفه‌اش كنند و بعد سرش را ببرند. خودم آن وقت در انبار بودم و ديدم با او چه كردند. آيا خدا اينها را برمي‌دارد؟ اينها ظلم نيست؟

اينها تعدي نيست؟ اگر ديده بصيرت باشد ملتفت مي‌شود در همان نقطه‌اي كه سيد را كشيدند در همان نقطه گلوله به شاه خورد. مگر اين مردم بيچاره و اين يك مشت اهالي ايران ودايع خدا نيستند؟ قدري پايتان را از خاك ايران بيرون بگذاريد. در عراق عرب و بلاد قفقاز و عشق‌آباد و اوايل خاك روسيه هزار هزار رعيت ايران را مي‌بينيد كه از وطن عزيز خود از دست تعدي و ظلم فرار كرده و كثيف‌ترين كسب و شغل را از ناچاري پيش گرفته‌اند، هرچه حمال، كناس، الاغچي و مزدور در آن نقاط مي‌بينيد، همه ايراني هستند. آخر اين گله‌هاي گوسفند شما مرتع لازم دارند كه چرا كنند و شيرشان زياد شود كه هم به بچه‌هاي خود بدهند و هم شما بدوشيد، نه اينكه متصل تا شير دارند بدوشيد، شير كه ندارند گوشت بدنشان را بكلاشيد.

گوسفندهاي شما همه رفتند و متفرق شدند. نتيجه ظلم همين است كه مي‌بينيد. ظلم و تعدي بي‌حساب چيست؟ كدام است؟

از اين بالاتر چه مي‌شود؟ گوشت بدن رعيت را مي‌كنند به خورد چندجره باز شكاري خود مي‌دهند. صد هزار تومان از فلان بي‌مروت مي‌گيرند، قباله مالكيت جان، مال، عرض و ناموس يك شهر يا يك مملكت را به دست او مي‌دهند. رعيت فقير و اسير بيچاره را زير بار تعديات مجبور مي‌كنند يك مرد زن منحصر به فرد خود را از اضطرار طلاق بدهد و خودشان صد تا صد تا زن مي‌گيرند و سالي يك كرور پول كه به اين خونخواري و بي‌رحمي از مردم مي‌گيرند خرج عزيزالسلطان كه نه براي دولت مصرف دارد و نه براي ملت و نه براي حظ نفس شخصي و... مي‌كنند.

آن چيزهايي كه همه اهل اين شهر مي‌دانند و جرئت نمي‌كنند بلند بگويند. حالا كه اين اتفاق بزرگ به حكم قضا و قدر به دست من جاري شد يك بار سنگين از تمام قلوب برداشته شد. مردم سبك شدند. دل‌ها همه منتظرند پادشاه حاليه حضرت وليعهد چه خواهند كرد. به عدالت، رأفت و درستي جبر قلوب شكسته خواهند كرد يا خير؟ اگر ايشان چنان‌كه مردم منتظرند آسايش و گشايش به مردم عنايت بفرمايند، اسباب رفاه رعيت شوند، بناي سلطنت را بر عدل و انصاف قرار بدهند البته تمام خلق فدوي ايشان مي‌شوند و سلطنتشان قوام خواهد گرفت و نام نيكشان در صفحه روزگار باقي خواهد بود اسباب طول عمر و صحت مزاج خواهد شد...». (4)

بازجويي از همسر ميرزا رضا كرماني

در واپسين فصل از كتاب علي خان ظهيرالدوله، صورت استنطاقات از برخي ديگر از افراد مرتبط با ماجراي ترور شاه نيز ذكرشده كه درجاي خود، خواندني و قابل استناد است. درميان اين موارد، بازجويي جالبي از همسر ميرزا‌رضا نيز ذكر شده، كه مروري بر آن جالب توجه تواند بود:

«* شما كي شنيديد شوهرتان از اسلامبول آمده است؟

- تا آن روز كه فرستاد تقي بيايد و من او را ببينم نفهميده بودم. بعد خودم تقي را بردم، چون آن روزها تنها بودم و مرا هم طلاق داده بود. پس از رفتن خودم شب را نماندم و برگشتم، ولي وقتي كه رفتم تقي را بياورم شب را هم ماندم و صبح به شهر آمدم و تقي را هم آوردم.

* دركجاي حضرت عبدالعظيم ماندي؟

- در همان بالاخانه يك طرف من، طفل‌ها و مادرم خوابيديم و يك طرف هم پدر تقي خوابيد.

* در اين مدت تو در حضرت عبدالعظيم ماندي، با تو چه صحبت كرد؟

صحبتي كه صحبت باشد به ميان نيامد. همين‌قدر حرفي كه با من زد مي‌گفت در اين مدت چه خورديد؟ چه كرديد؟ از اين قبيل صحبت‌ها بود. مخصوصاً كار و اسرارش را از ما پنهان مي‌كرد. مثل بعضي كاغذجات خودش را چه قبل از گرفتاري و چه بعد از گرفتاري و رفتن ـ چون من كمي سواد دارم- از من پنهان مي‌كرد. نمي‌دانم شما در عقب چه هستيد. هرچه به اين مرد كرد سيد كرد. به دوستي او كرد. نمي‌دانم اين عاشق سيد بود، چه بود كه از همان وقتي كه سيد را بردند شب و روز گريه مي‌كرد و مثل ديوانه‌ها شده بود. تحقيق كنيد ببينيد غير از اين است يا اگر من بيش از اين اطلاع داشتم بايد سر مرا بريد». (5)

و سخن آخر...

بي‌ترديد سيدجمال‌الدين اسدآبادي و شاگرد واله و شيداي او، ميرزا‌رضا كرماني را مي‌توان از زمينه‌سازان و پيشگامان نهضت بيداري درايران كه اولين آثار آن در «انقلاب مشروطيت» تلقي كرد، به شمار آورد. چيزي كه ميرزا‌رضا در استنطاقات خود، لحظه‌اي آن را فرونمي‌نهد، پافشاري بر اصول وآرمان‌هايي است كه از استاد خويش، سيد جمال الدين اسدآبادي آموخته است. اين آموزه‌ها كه در صدر آن «ظلم‌ستيزي»، «عدالت‌گرايي» و «مبارزه با علل عقب ماندگي ايران‌» است تا سال‌ها پس از آن و تا مقطع پيروزي انقلاب اسلامي، از خواسته‌هاي روشن ملت ايران تلقي مي‌شد.

پي‌نوشت‌ها:

1 ـ ر. ك به: تاريخ بي‌دروغ، دروقايع كشته شدن ناصرالدين شاه قاجار، نوشته علي خان ظهيرالدوله، با مقدمه نورالدين چهار‌دهي، انتشارات شرق، صص10 ـ 7

2 ـ ر. ك به: همان، صص44 ـ 43

3 ـ ر. ك به: همان، صص82 ـ 81

4 ـ ر. ك به: همان، صص87 ـ 86

5 ـ ر. ك به: همان، ص113

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها