هي ميرفت و ميآمد و چند ثانيهاي زل ميزد به خطوط و طرحهاي درخشان روسري و لب ميگزيد و فكر ميكرد. دوراهي سختي بود. صداي غريبي جمجمهاش را ميلرزاند: «تو كه آرايش نميكني! روسري رنگي هم كه شرعا اشكال نداره! چت شده؟ شدي مثل آدماي خشك مذهبي. نكن اين كارو. گناه كه نيست! چه ايراد داره دوستات بفهمن آدماي معتقد هم بلدن خوب و شيك لباس بپوشن؟»
دست برد سمت روسري و خواست... «آي دختر!...» صداي دوم تهاجميتر پريد وسط دالان ذهنش. تمام عضلات دستش لحظهاي قفل شد!... «چيكار داري ميكني؟ بله، رنگي پوشيدن گناه نيست! ولي نه تو يه فضاي علمي! نه تو دانشگاه! جايي كه تقريباً همه لباس ساده و يكدست مشكي دارن... حكم جلب توجه رو كه ميدوني؟...»
دست، از خدا خواسته، بدون فرمان مغز عقب كشيد! انگار نميخواست شريك جرم شود! دختر حيرتزده ايستاد. احساس خفگي به او دست داده بود. دست گذاشت رو حنجرهاش و محكم فشار داد تا آب از گوشه چشمهايش بيرون زد!
ياد ساعت افتاد! بيهوا پريد سمت ساعت: پانزده دقيقه كمتر از 8! دير شده بود.
«از دين جلو نزن!» صداها درهم پيچيدند و او نفهميد چه شد. سلولهاي قشري مغزش زماني فعال شد كه روي صندلي كلاس، مقابل استاد بود!
خرچنگ بغض بدجور امانش را بريده بود. جمع و جور كردن چادر و سروكله زدن با آن روسري نرم و عصيانگر آسان نبود. اما با اين وجود ته دلش لذتي وصفناپذير داشت! «مي دوني چقدر خانوم شدي؟....»
داشت براي رفتن به خانه تاي روسري را درست ميكرد كه دوستش سررسيد. كسي كه بيشك يكي از مهمترين شخصيتهاي زندگياش بود و عاشقانه دوستش داشت. دوست از راه رسيده نفسي تازه كرد، نگاهي به سر و وضع پريشان دختر انداخت، لبخند دلسوزانهاي زد و گفت: «با مقنعه بهتري».
اين جمله براي ويران كردن دنياي او كافي بود. انگار زمين و سقف و بنرها و لامپها و در و ديوار دور سرش چرخيد. همه چيز براي او، همين جا تمام شد. و او، پرونده «زيباشدن» و «احترامآفريني» را با تعاريف جديدي بست.
چند ماه بعد...
گوشه روزنامه: هرگاه بر سر دو راهي قرار گرفتي و نميداني كه كدام يك، راه درست و صواب يا درستتر و بهتر است تا آن را انتخاب نمايي، پس بنگر كدام يك از آن به هواهاي نفساني نزديكتر است و آن را ميخواهي پس بايد راهى را كه مخالف هواى نفس و اميال شهوانى توست، اختيار نموده و آن راه را دنبال كني؛ چون بيشتر درستى و صحت عمل در آن چيزى است كه مخالف هواى نفس است. «امام كاظم (ع)»