شهابالدين يحيي سهروردي يكي از فيلسوفان طراز اول جهان اسلام است كه در سده ششم هجري ميزيست. او انديشمندي خلاق و متفكر بود و بر مبناي همين خلاقيت در حوزه انديشهورزي بوده است كه توانسته طرحي درافكند و فلسفه و عرفان را در حكمت اشراقي خويش به نحوي استدلالي بيان كرده و مدل جديدي از انديشهورزي را در فلسفه پيريزي كند. در شماره گذشته به معرفتشناسي در دستگاه فلسفي شيخ اشراق پرداخته شد. در اين شماره كه ميتوان آن را در امتداد شماره گذشته دانست، به صورت مختصر تحليلي از انديشه سياسي ايشان ارائه شده است. در اين مقاله به اين نتيجه دست يافتهايم كه شيخ نسبت ميان دو مقوله مطرح شده در انديشه شيخ اشراق، نسبتي اِبتنايي است؛ يعني انديشه سياسي ايشان بنياني معرفت شناختي دارد.
شيخ اشراق همانند فارابي در باب سياست و انديشه سياسي كتاب مستقلي به زيور طبع نياراست اما موضع خود را در لابهلاي كتابهاي خود بالاخص در كتاب ارزشمند حكمهالاشراق بيان نموده است و به عقيده برخي از اشراقپژوهان، همين موضع وي در باب امر سياسي نيز عامل قتل ايشان به شمار ميرود. (يثربي، 1385، ص58)
آئين سياسي اشراقي در واقع تركيبي است از دو بنياد موجود در انديشه سياسي اسلامي و ايراني؛ كه در يك سوي آن نظريه بنياد نبوت در اسلام و اعتقادات اسلامي در باب معجزهها و كرامات انبيا و اوليا قرار دارد و در سوي ديگرش باورهاي باستاني ايراني درباره فره يا خره كياني پادشاهي كه صاحب نيرنگاند (همانند فريدون و كيخسرو) و اينكه بنا بر سنت انديشه ايراني – آنگونه كه در حكمت اشراقي انعكاس يافته است ـ به هر كس كه علم طلب كند و به «حكمت متعاليه» دست يابد، فره ايزدي داده خواهد شد (مهاجرنيا، 1389، ج1، صص157 ـ 156) اضافه بر اين دو منبع انديشه سياسي شيخ اشراق از انديشه افلاطون نيز نبايد غافل شد چراكه هم شيخ از آراي او استفاده نمود و هم در برخي موارد او را رئيس حكمت اشراق ميدانست.
رياست شايسته در ديدگاه شيخ اشراق
شيخ اشراق در مقدمه حكمهالاشراق ضمن برشمردن طبقات حكما، موضع خود را در باب حكيم شايسته رياست بيان ميدارد، ايشان حكيم شايسته رياست را حكيم متوغل در حكمت بحثي و ذوقي(هر دو) ميداند. از باب اهميت اين مسئله تمام بيان شيخ را ذكر و سپس نكاتي ذكر ميشود. سهروردي مينويسد:
مراتب حكمت و حكما بسيار است و حكما را طبقاتي چند است از اين قرار: 1 ـ حكيم الهي متوغل و فرورفته در تالّه باشد و گرداگرد حكمت بحثي نميگردد. 2- حكيم بحاث كه گرد تالّه و حكمت الهي نگردد. 3- حكيم متوغل در تالّه و بحث هر دو. 4 ـ حكيم متوغل در تالّه و متوسط در بحث يا ناتوان در آن 5 ـ حكيم متوغل در بحث و حكمت بحثي، متوسط در تالّه يا ناتوان در آن 6 – دانشجو و طالب تاله و بحث 7ـ طالب و جوينده تاله تنها. 8 ـ طالب و جوينده بحث تنها.
هر گاه اتفاق افتد كه زماني حكيمي آيد كه هم متوغل در تالّه باشد و هم بحث، او را رياست تامه باشد و خليفه و جانشين خدا اوست و هرگاه چنين اتفاقي نيفتد پس آن كسي كه متوغل در تاله و متوسط در بحث باشد رياست كامله خواهد داشت و هرگاه چنين اتفاقي نيفتد رياست تامه از آن حكيمي باشد كه متوغل در تالّه و از بحث عاري و او خليفه خداست. و جهان وجود هيچگاه از حكيمي كه متوغل در تالّه باشد خالي نبود و آن حكيم متوغل در بحثي كه متوغل در تالّه نباشد رياستي بر سرزمين خدا نباشد، زيرا هيچگاه جهان از حكيمي كه متوغل در تالّه باشد خالي نبود و وي شايسته است به رياست از حكيمي كه تنها متوغل در بحث است زيرا صاحب مقام خلافت را بايسته است كه امور و حقايق را بلا واسطه از مصدر جلال گيرد. و البته مراد من از اين رياست، رياست از راه تغلب (چيرگي) نبود بلكه گاه كه امام متالّه در ظاهر و مكشوفا مستولي بود و گاه به طور نهاني و آن همان كسي است كه همه وي را قطب خوانند و او را رياست تامه باشد اگرچه در نهايت گمنامي باشد(سهروردي، 1375، صص21 ـ 20).
در باب آنچه در بالا ذكر شد ميتوان گفت رئيس مدينه لايق رياست بر سرزمين خداوند در نظر شيخ اشراق حكيمي است كه علاوه بر تَوَغُل(مهارت داشتن، فرورفتن) در بحث بايد در حكمت ذوقي نيز سرآمد زمان خويش باشد و همين تأكيد بر بهرهمندي از حكمت ذوقي است كه انديشه سياسي ايشان با فارابي را در باب رياست مدينه را از يكديگر متمايز ميسازد.
شيخ اشراق بيان ميدارد كه حكيم شايسته رياست بايد متوغل در تالّه و بحث هر دو باشد و ميتوان اين گزاره را برآمده از مباني معرفتشناختي ايشان دانست كه در مبحث اقسام معرفت با قائل شدن به معرفت حصولي و حضوري (بحثي و ذوقي)، در انديشه سياسي حكيمي كه هر دو نوع علم را داشته باشد شايسته رياست است و تأكيد دارد حكيم تنها بهرهمند از حكمت بحثي را حق رياست بر سرزمين خداوند نيست و بيان ميدارد كه صاحب مقام خلافت را بايسته است كه امور و حقايق را بلاواسطه از مصدر جلال گيرد و اين گزاره نيز حاكي از اهميت علم حضوري در اقسام شناخت و مسئله شهود در ابزار شناخت است و تأكيد ميكند كه منظورش از رياست، رياست از راه تغلّب نيست و همين نكته نيز مسير ايشان را از تفكر سياسي اهل سنت جدا ميكند چراكه در نظر آنان حق از آن كسي است غلبه ميكند (الحق لمن غلب) و گزاره آخر ايشان نيز انديشه سياسي ايشان را به شيعه نزديك ميسازد كه معتقد است حكيم برخوردار از حكمت بحثي و ذوقي اگر در نهايت گمنامي هم باشد حق حكومت دارد و نام او را نيز قطب و امام ميداند بنابراين در پاسخ به پرسش مهم حق حاكميت از آن كيست؟ شيخ اشراق حق را از آن حكيمِ متوغل در بحث و تالّه ميداند اگرچه در نهايت گمنامي باشد.
نكته قابل ذكر ديگر در باب آنچه شيخ بيان نمود اين است كه ايشان تأكيد دارد جهان هيچگاه از وجود چنين حكيمي كه هم بحاث و هم متوغل در تألّه باشد، تهي نباشد و اين نيز به باورهاي شيعه در باب امام زمان(عج) نزديك است چراكه شيعه بر آن است كه تا زماني كه عالم هستي برقرار است همواره امام حقي وجود دارد و سرزمين خدا از حجت حق خالي نباشد.
خصيصهها و مؤلفههاي رياست در فلسفه اشراق
از منظر آئين سياسي اشراقي، «حاكم حكيم يا رئيس مدينه ميبايد صاحب كرامت باشد – بايد بتواند كارهاي خارقالعاده انجام دهد ـ تا اهل مدينه با ديدن كراماتش از وي فرمان برند» (مهاجرنيا، ص264) و چنانچه در هياكل النور مينويسد: «... و باشد كه نفوس متالهان و پاكان طلب گيرد و واسطه اشراق نور حق تعالي و عنصريات ايشان را مطيع و خاضع گردند به سبب تشبيه ايشان با عالم ملكوت... عجب نبايد داشتن از نفسي كه مستشرق و مستغني گردد به نور حق تعالي و آنگاه اكوان او را اطاعت دارند همچنان كه طاعت قدسيان دارند» (سهروردي، 1373، ج1، ص108) و از همين رو شيخ علاوه بر بهرهمندي رئيس مدينه از حكمت ذوقي و بحثي معتقد است حكيمِ حاكم بايد داراي كرامات نيز باشد و اين نكته نيز حاكي از اصالت داشتن حكمت شهودي در نظر ايشان است و از سوي ديگر اين مسئله به ارتباط و بهرهمندي ايشان از محضر عرفا و صوفيان زمان خويش و دخيل كردن مبناي معرفتشناختي شهودي ـ تحت تأثير آنها ـ در دستگاه فلسفي او برميگردد.
براي سهروردي رئيس مدينه يا به تعبير ايشان امام يا قطب علاوه بر رئيس مدينه بودن داراي شأن خليفهاللهي نيز است. ايشان با خليفهالله دانستن رئيس مدينه در هر عصري، از بحث صرف عرفاني ابنسينا فاصله ميگيرد، چراكه بهزعم شيخ اشراق، حكومت يا رياست مدينه و تأله ميتوانند در شخصي يگانه ظاهر شوند كه همان خليفهالله است (مهاجرنيا، 1389، ص266). ايشان با طرح خليفهالله بودن رئيس مدينه خود را در ادامه سنتي قرار ميدهد كه از آن به گنوسيسم ايراني ـ اسلامي تعبير ميشود. جرياني كه سازه اصلي حاكم بر آراي بسياري از متفكرانش تهي ندانستن عالم وجود از حجت خداوند و امام در مقام رئيس مدينه است و برخورداري رئيس مدينه از عصمت ـ فرّه ايزدي ـ و پيوند با عقل فعال، و غير فاضله خواندن حكومت عاري از چنين حجتي و ناروا دانستن همكاري با چنين حكومتي (همان).
بر اين اساس حاكم سياسي در منظر شيخ اشراق علاوه بر دارا بودن شأن رياست مادي بر سرزمين خداوند و مردمانش، به واسطه بهرهمندي از كرامات و پيوند با عقل فعال داراي مقام جايگزيني خداوند يا خليفهالله در زمين است و اين نكته نيز فلسفه سياسي ايشان را از بسياري از فيلسوفان سياسي از جمله فارابي جدا ميسازد و شايستگي رياست براي چنين حكيمي نيز بر آمده از پرورش روح و تهذيب نفس براي اتّصال به عالم نور يا قدس است.
سهروردي در مقدمه حكمه الاشراق، زمان رياست حكيمي كه در هر دو حكمت بحثي و ذوقي سرآمد باشد را نوراني دانسته و دوران بدون چنين حاكمي را عصر ظلمت و تاريكي ميداند و مينويسد: «... و چون رياست واقعي جهان به دست او افتد زمان وي بس نوراني و درخشان بُود و هرگاه جهان از تدبير الهي باز ماند ظلمتها و تاريكيها چيره ميشوند» (سهروردي، 1375، ص21) در اين گزاره به مسئله ديگري نيز پي برده ميشود و آن، اين است كه مبناي هستيشناسي شيخ و به تعبيري بنياديترين مسئله حكمت اشراق، دوگانگي نور و ظلمت است. در نگاه اجمالي به فلسفه سهروردي، به نظر ميرسد كل اين دستگاه فلسفي پيچيده كه شامل ابعاد مختلفي از هستيشناسي، معرفتشناسي، انسانشناسي، منطق و... است براي پاسخگويي به پرسش چه كسي حق حكومت دارد؟ به خدمت گرفته شده است. ايشان در پاسخ به اين پرسش پاسخ ميدهد: «فرمانروايي حق حكيم الهي است و تمام حكومتهايي كه بر اساس اصلي غير از اين هستند مشروعيت ندارند» (رستموندي، 1388، ص362)
بيان گرديد كه شيخ اشراق حكومت را حق حكيم اللهي ميداند. ايشان در مشارع و مطارحات خصوصياتي چند را براي چنين حكيمي برميشمارد و بيان ميدارد: «حكيم الهي كسي است كه پيكر او همچون پيراهني است كه هرگاه خواهد بركنَد يا بر تن كند و آدمي در زمره حكيمان قرار نميگيرد مگر اينكه بر خميره مقدس آگاهي يابد، بر خلع بدن توانا شود، هرگاه بخواهد بر عروج به عام نور توانا باشد و اگر بخواهد به هر صورتي ظاهر شود اين كار از او بر آيد، اما قدرت او به جهت اشراق نور حاصل شود» (سهروردي، 1373، ج1، ص443). و همچنين در جاي ديگر مينويسد: «آدمي در سِلك حكيمان قرار نميگيرد مگر اينكه از ويژگي خلع بدن و عروج به عالم ديگر برخوردار» (همان، ص113) و ايشان از افراد كه به حكمت الهي دست يابند به اخوان التجريد، نفوس كامله، اصحاب رياضت و... تعبير ميكند(مهاجرنيا، 1389، ص280) بر اين مبنا حكيم الهي مد نظر سهروردي، انساني مهذب، توانا بر فرا رفتن از عالم حس به سوي عالم نور و توانا بر دل بريدن از عالم و مافيهاست و اين نگاه را نيز ميتوان برآمده از نگاه معرفتشناسانه، هستيشناسانه و اخلاقي ايشان به انديشه سياسي دانست؛ چون در معرفتشناسي سهروردي فرا رفتن از معرفت حسي و عقلي اصالت يافته و در نگاه هستيشناسي اتّصال به عالم نور و بركندن از عالم طبيعت به سمت ماوراءالطبيعه اصالت يافته و در نگاه به انسان، نگرش اخلاقي غلبه يافته است. و از همين رو است كه برخي بر آن شدند كه: «شيخ اشراق بر مبناي هستيشناسي و بر اساس مراتب نور، عالم ناسوت را عالم ظلمت ميداند كه بايد از آن به سمت عالم نور گريخت، و بر همين مبنا ايشان سياست را در ذيل اخلاق تعريف نموده است» (رستموندي، 1388، ص407).
مهمترين شاخصه در انديشه سياسي سهروردي، تدبير الهي جامعه بر اساس مديريت حكيمانه انسان كامل است كه به كان(كنه) حكمت دست يافته است. ويژگي آرماني چنين هدفي موجب شده است تا شيخ اشراق با ناديده گرفتن عصر تاريخي سلطنت ايراني بدون تأكيد خاص بر نظام سياسي شاهنشاهي ايران باستان، صرفا بر ويژگيهاي آرماني شاهاني همانند كيخسرو تمركز ميكند (همان، ص437)، كان حكمت نيز زماني براي حكيم ميسر ميگردد كه ايشان اولاً بر تهذيب نفس همّت گمارد و ثانياً بر تحصيل همزمان حكمت بحثي و ذوقي توانا گردد تا شايسته رياست بر سرزمين خداوند گردد.
تعبير از تدبير الهي به سياست در انديشه سياسي سهروردي، اشارهاي صريح به نحوه اداره جامعه و حكومت از طرف حكيم الهي است. بدين معنا كه حكيم الهي نه به واسطه عقل فردي، بلكه بدان جهت كه توفيق اتّصال به عالم قدسي و ملكوتي را يافته و جان و روح او از نور الهي روشن گشته، صاحب حكمتي شده كه الهي است. اين حكمت كه از آن به تدبير الهي تعبير شده است مبناي هرگونه امر سياسي در جهان انساني به شمار ميرود و از آنجا كه حكمت خود نوري است كه بر جان حكيم تابيده، زماني كه سياست به دست او افتد، زمان حكومت نور يا حاكميتِ حكمت فرارسيده است.
«امرالله» مبناي حكومت در فلسفه سهروردي
شيخ اشراق مبناي حكومت مطلوب خويش را «امرالله» ميداند كه از راه الهام به حاكم حكيم ميرسد و در ساختمان نويني كه ايشان بر اصول افلاطوني و علم المعرفه اشراقي گنوسيسيم ايراني – اسلامي استوار كرده، و معرفت خاص فرايند اشراق است كه به حكمت اشراق ميانجامد و تنها كسي كه به چنين حكمتي رسيده باشد، ميتواند حاكم باشد و مردم در پرتو سياست او در راه عدالت و تحصيل سعادت گام توانند برداشت. حكيم متألّهِ سهروردي، فردي است فاضل و دانا تا سرحدّ كمال برخوردار از حكمت ذوقيه و بحثيه (مهاجرنيا، صص269 ـ 268).
از ديدگاه حكمت اشراق، اعتبار حكومت به دو عامل بستگي دارد: «1 ـ در ارتباط سياست مدينه است با عالم غيب و 2 ـ عدم سرو كار داشتنش با عالم محسوس. حاكمان چنين مدينهاي بايسته است كه شأني از الهي بودن حكومت در دست داشته باشند كه به واسطهاش بر حق بودن آن حكومت آشكار باشد يا به عبارتي به گونهاي بديهي پديدار» (همان، ص271) و بر خي نيز تنها شرط حاكم مد نظر سهروردي را همان تألّه و ارتباط با غيب ميدانند كه نشانههايي همچون طي الارض، راه رفتن روي آب و... را با خود همراه داشته باشد(يثربي، 1385، ص59). از بيان مذكور نيز نتيجه ميشود كه حاكم مد نظر شيخ بايد از خصايل ويژهاي همچون ارتباط شهودي با عالم غيب و فراتر رفتن از عالم محسوس برخوردار باشد كه مبناي اين خصايل را نيز بايد در مباني انديشگي بالاخص مباني معرفت شناسانه ايشان و نگاه عرفاني ـ الهي ايشان جستجو كرد. در نظر سهروردي حاكمان راستين كساني هستند كه خود را در همين جهان مادي از قيد و بند جسم رها ميكنند و براي انسانها دانشي رمزي و نهاني به ارمغان ميآورند اين افراد از جمله شامل پيامبران، پادشاهان، فيلسوفان و حكيماناند كه سهروردي آنها را ستونهاي عالم و مايه قوام و استواري آن ميداند (كرون، 1389، صص227 ـ 226)
بنابراين در يك نگاه كلي ميتوان خصوصيات رئيس مدينه در نظر سهروردي را حكيمي دانست كه از خصوصيات زير كه به صورت نمودار زير نمايش داده شده است بيان نمود:
نمودار خصوصيات رئيس مدينه از نظر سهروردي
«قدرتشناسي» جايگزين «دولتشناسي»
در انديشه سياسي شيخ اشراقي قدرتشناسي جايگزين دولتشناسي شده است و قدرت در انديشه ايشان پيوندي وثيق با معرفتشناسي، هستيشناسي و انسانشناسي ايشان دارد، و بر همين مبنا نسبت قدرت با سه مقوله مزبور چنين است؛
1 ـ اصل معرفتشناسي: «قدرت، نوعي نور معرفت و محصول شناخت اشراقي است كه پس از وصول عارف به مقام عرفان و طي مراتب سلوك از آن برخوردار ميگردد». (رستم وندي، 1388، ص408)
2 ـ اصل هستي شناختي: «قدرت، حاصل مرتبه وجودي هر چيز و نشاندهنده موقعيت قرارگيري موجودات در سلسله مراتب هستي و بيانگر رابطه موجودات با عالم غيرمادي است». (همان، ص408) بر اين اساس قدرت حكيم از عالم غيرمادي بر وي افاضه ميشود اين نيز به واسطه گسترش ظرف وجودي دريافتكننده فيض است، از اين رو قدرت حكيمُ متالّهِ بحاث در ارتباطش با عالم قدس توليد و بازتوليد ميشود.
3 ـ اصل انسان شناختي: «قدرت مرتبهاي از مراتب نفساني است كه پس از غلبه بر نفس و آمادهسازي آن پديد ميآيد.» (همان)
همه اين سه اصل را در نهايت ميتوان به يك اصل بر گرداند و آن اينكه قدرت، براي حكيم الهي از طريق حكمت اشراقي كه همان حكمتِ مركب از ذوق و بحث است توليد ميگردد.
نتيجهگيري و جمعبندي
براي تحليل انديشههاي سياسي چارچوبها و قالبهاي متعددي وجود دارد كه هر كدام از آنها از زاويه نگاه خود به تحليل انديشههاي سياسي ميپردازند كه برخي از آنها عبارتند از: فهم نظريههاي سياسي توماس اسپريگنز، چارچوب انديشه شناختي جان مارو، و تحليل انديشه سياسي بر مبناي مباني انديشگي كه عبارتند از: معرفتشناسي، هستيشناسي، انسانشناسي و روششناسي.
همانگونه كه بيان گرديد، يكي از راههاي تحليل انديشههاي سياسي بالاخص در حوزه فلسفه سياست، تحليل آنها بر مبناي مباني آنهاست كه مهمترين اين مباني عبارتند از: معرفتشناسي، هستيشناسي و انسانشناسي. چنين تحليلي سبب ميشود تا برخي از زواياي انديشهاي و فلسفي مستور در پس اين انديشهها بهتر رخ نمايند و مسير تحليل صحيح انديشهها را براي محققين فراهم ميآورد. و در اين مقاله انديشه سياسي سهروردي را بر مبناي مباني معرفت شناسي ايشان بررسي نموديم.
در اين مقاله در صدد نسبت سنجي ميان معرفتشناسي و انديشهسياسي شيخ اشراق برآمديم و پرسش از نسبت اين دو مقوله را مطرح ساختيم و فرضيه خود را اين گونه طرح نموديم كه نسبت دو مقوله معرفتشناسي و انديشهسياسي نسبتي ابتنايي است، بدين معنا كه ساختمان انديشه سياسي سهروردي بر يك سري مباني و اصول استوار است كه از مهمترين و در رأس همه آنها مباني معرفتشناسي است و از همين رو انديشه سياسي ايشان را بنا شده بر اين مباني دانستهايم.
در مقاله حاضر در باب صحت و سقم فرضيه مزبور به اين نتيجه دست يافتهايم كه فرضيه مذكور تأييد گرديد و در جاهاي مختلف اين مقاله آشكار و نهان ادله آن را بيان داشتهايم و در اينجا به صورت خلاصه دلايل اين نتيجهگيري ارائه ميشود.
اولاً چنانچه در مقاله گذشته گفته شد، شيخ اشراق با قائل شدن به دو نوع معرفت در مبحث اقسام معرفت يعني معرفت ذوقي و بحثي، در حوزه انديشه سياسي نيز بنا را بر اين گذاشت كه حكيم اشراقي شايسته رياست بر سرزمين خداوند بايد در هر دو نوع معرفت سرآمد زمانه خويش باشد و حكيمي كه از معرفت ذوقي بيبهره باشد را رياستي نخواهد بود، و بر همين اساس با اصالت يافتن معرفت ذوقي در نگرش معرفتشناسانه ايشان، در حوزه انديشه سياسي نيز تجلي آن را در قالب ويژگيهاي رئيس مدينه شاهديم كه معرفت ذوقي (شهودي يا حضوري) را شرط اساسي حاكم ميداند و شخص بيبهره از چنين معرفتي را از حق رياست بر مدينه بركنار ميداند. ثانياً سهروردي همواره حكيمِ رئيس مدينه را به فرارفتن از معرفت حسي و عالم طبيعت كه حوزه شناخت چنين معرفتي است، فراميخواند و اين نيز حاكي از نازل بودن چنين معرفتي در نگرش ايشان است كه تجلي آن در شروط حاكم يعني توانا بودن بر خلع بدن و انجام كارهاي خارقالعاده از قبيل طيالارض و... نمايان ميشود چراكه سهروردي بر آن است كه حاكم براي اينكه ديگران را به تبعيت از خود فراخوانَد به كارهاي خارقالعادهاي نيازمند است كه از توان معرفت حسي خارج است و دستيابي به معرفت شهودي را لازم است.
ثالثاً در انديشه سياسي شيخ اشراق، مبناي سياست بر «امرالله» و تدبير الهي حكيم قرار ميگيرد. اين نكته را نيز ميتوان به مبناي معرفتي ايشان برگرداند بدين صورت كه چون در ابزارهاي معرفت، شهود و بالاتر از آن وحي در رأس و بالاتر از ساير منابع قرار ميگيرند، در انديشه سياسي حكيم اولاً بايد برخوردار از حكمت شهودي باشد و ثانياً نبايد برخلاف فرامين الهي كه از طريق وحي به وي رسيده است فرمان راند.
رابعاً سهروردي در مبناي معرفتي خويش دستيابي به معرفت را ممكن ميداند و اين نكته از دو حيث داراي اهميت است و آن اينكه نخست با اين نكته مسير ايشان از شكاكان و نسبيگرايان كه امكان دستيابي به معرفت را منكر ميشوند، منفك ميشود و دوم آنكه در حوزه انديشه سياسي نيز بايد رئيس مدينه توانايي و شايستگي دريافتِ معرفتي را كه امكان دستيابي به آن را دارد، داشته باشد و به معرفتي يقيني در دو حوزه حكمت بحثي و ذوقي دست يابد تا حق رياستِ مدينه را يابد. بنابراين انديشه سياسي شيخ اشراق بيش از چيز ديگر بر بنيادهاي معرفتي بنا شده است، چيزي كه در اين مقاله وجه همّت قرار گرفت نيز همين نكته بوده است. بر اين اساس تجلي اصلي چنين بنيادهايي را در ويژگيهاي رئيس مدينه مد نظر شيخ اشراق مشاهده ميكنيم.
* كارشناس ارشد علوم سياسي دانشگاه علامه طباطبايي