واقعاً براي هيچ كس آن روز پيش نيايد چون تازه ميفهميم كه بيماران و همراهانشان چه روزها و لحظاتي را سپري ميكنند و خدا خدا ميكنيم كه هرچه زودتر از اين محيط دور شويم. حالا اگر اين شرايط خاصتر هم باشد و پاي بيماريهاي صعبالعلاج و سخت هم در ميان باشد، بدتر است. بنا به دلايل زيادي بيماران سرطاني وضعيت متفاوتي دارند چون خيلي سخت است كه بداني به چه دردي دچار شدي و راه درمانش هم يك چيز مشخص بيشتر نيست.
وقتي پاي درد دل آنها و خانوادههايشان مينشيني نميداني چه بايد بگويي كه اندكي از ناراحتيشان كاسته شود ولي يك مورد در همه آنها مشترك است و اينكه اميد زيادي دارند كه مشكلشان برطرف ميشود و با سلامتي كامل به خانه برمي گردند. خود اين بيماران هم حال وهواي خاصي دارند، نميتوانيم درك كنيم كه چه بر سر آنها گذشته و خواهد گذشت و تنها حرف تسكيندهندهاي كه به ذهنمان ميرسد اين است كه بگوييم «انشاءالله خدا شفايت دهد».
نمونه واقعي اميد به زندگي
مادر يكي از همكارانم سرطان كبد داشت، رفته رفته اين درد به همه اعضاي داخلي بدنش سرايت كرد و درواقع بعد از هر عمل جراحي سرطاني جديد به ساير بيماريهايش اضافه ميشد. هر بار از وضعيت مادرش و اينكه هر چند وقت يكبار بايد پرتودرماني و شيميدرماني شود حرف ميزد در دل آرزو ميكردم كه شفا پيدا كند. هرچه داشتند و نداشتند و همه مال و اموالي كه از پدرش به ارث رسيده بود را براي درمان مادرش خرج كرد و براي همه سؤال بود كه چرا هزينه درمان اين بيماران تا اين اندازه گران است و هر دفعه بايد چند ميليون خرج سلامتي مادرش كند؟ ميدانستم از همه خانواده تنها همين مادر برايش مانده بود كه او هم هر روز ذره ذره جلوي چشمانش آب ميشد اما مادرش روحيه بسيار خوبي داشت و با اين حال به درمانش اميدوارانه ادامه ميداد.
شايد اگر اين اميدواري در او نبود همان ماههاي اول، مرگ به سراغش آمده بود، همه پزشكان و پرستاران تعجب ميكردند چطور اين آدم هربار كه براي درمان به كلينيك و بيمارستان ميرود روحيه بهتري دارد. دوستم ميگفت مادرم هميشه ميگويد تنها اميدم براي زنده ماندن تو هستي و تا سروسامان دادن زندگيات با اين درد مبارزه ميكنم و دست بردار نيستم. واقعاً اين مادر به حرفش عمل كرد و پس از شش سال مبارزه با حداقل 5، 6 نوع سرطان بعد از ازدواج دوستم و اينكه خيالش از زندگي تنها فرزندش راحت شد، زندگي را بدرورد گفت.
رفتار اطرافيان
«وقتي در جواني و درعين ناباوري به پزشك مراجعه ميكني و به تو ميگويند سرطاني بدخيم داري چه حالي خواهي داشت؟ چه كار ميتوانم انجام بدهم؟ فقط چند ماه يا شايد كمتر بيشتر فرصت ندارم و در اين مدت هم بايد تحت درمان باشم. براي عيد و ديد و بازديدهايش آماده شده بودم اما ناگهان خبري به گوشمان رسيد كه همه را شوكه كرد. فكر نميكردم اينقدر بيماريام جدي باشد اما كار از اين حرفها گذشته است. اول به من نميگفتند اما پچپچها و حالات و رفتار خانوادهام طوري بود كه مشكوك شدم و مجبورشان كردم واقعيت را بگويند اما اين مسئوليت را به دكترم واگذار كردند. نميخواهم مثل پدرم به آن حال و روز بيفتم اما اجازه نميدهند كه نسبت به درمان بيخيال باشم.»
روزي كه براي ديدن اين فاميل دورمان رفته بودم حرفهايي زد كه بوي نااميدي ميداد. در آن مدتي كه آنجا بودم دو مدل رفتار ديدم و نميدانستم بايد چه برداشتي داشته باشم. كساني را ديدم كه نگرانش بودند و با محبت و توجه سعي داشتند اين چند وقت آخر در ذهنش خاطره و يادي خوش به جا بگذارند. افرادي هم از خانواده همسرش بودند كه با صراحت ميگفتند: «بنده خدا داره ميميره، خدا راحتش كنه تا بيشتر از اين عذاب نكشه» يا بيپروا رو به بيمار ميگفتند: «خدا كند بيماري در بدنت پخش نشود و سرطان ديگري نگيري.» بيشتر از اينكه به فكر حال و روز بيمار باشند به فكر آينده پسرشان و فرزندانش بودند تا پس از آن دچار مشكل نشوند. در چشمان بيمار اشك جمع ميشد اما به رسم احترام و سن و سال بيشتر نميتوانست حرفي بزند.
براي ما هم اتفاق ميافتد
چند وقت پيش به خاطر بستري شدن يكي از اقوام نزديك كه سرطان مثانه از نوع خوشخيمش گرفته بود به بيمارستان رفتم. هميشه ترسي از رفتن به بيمارستان در دلم بوده كه نميتوانم با آن كنار بيايم و وقتي پاي عزيزي نيز در ميان باشد اوضاع سختتر هم ميشود. اينقدر در اين چند وقت با اين بيماران سرطاني برخورد كرده بودم كه ناخودآگاه اين حس سراغم ميآمد كه نكند بيمار ما هم دچار چنين وضعيت بدي شود. وارد بخش كه شدم انواع و اقسام چهرههايي را ديدم كه هر كدام براي يك مشكل در حال درمان بودند. ترسيدم راهم را ادامه بدهم و تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود: «يعني عزيزي كه من به ديدنش ميروم هم همين شكل و قيافه را پيدا خواهد كرد؟»
توان اينكه در اتاق را باز كنم و با صحنهاي مشابه مواجه شوم را نداشتم. البته بيشتر از اينكه به واقعيت توجه كنم احساسي شده بودم و يادم رفت كه بيمار ما عمل جراحي انجام داده نه شيميدرماني. آنقدر در دور و اطرافمان زياد افراد به انواع و اقسام سرطانها دچار ميشوند كه ديگر قبح اين كلمه ريخته شده است و در مكالماتمان به كرات از آن استفاده ميكنيم. آمارها و بررسيهاي جديد نشان ميدهد كه تعداد افراد مبتلا به سرطان افزايش يافته اما روشهاي درماني مناسب با هر بيماري نيز پيشرفت كرده و تقريباً اكثر آنها قابل درمان است مگر اينكه بيمار خيلي دير متوجه مشكلش شود.
حال و هواي كودكان سرطاني
اينجا بخش كودكان سرطاني است، از در كه وارد ميشوي كاملاً مشخص است كه اين محيط كودكانه براي چه كساني است. ديوارها پر است از نقاشيها و كاردستيهايي كه از هر كدام از بچهها به يادگار مانده است و روز آخر تحويل مددكار بخش دادهاند. بعضي اسمها تكراري هستند و معلوم است كه مدت درمانشان طولاني بوده و چند بار در اين بخش رفت و آمد داشتهاند. قيافه اكثرشان شبيه هم هست، يكي كمموتر و يكي كاملاً بيمو، فقط اندازه قدشان كم و زياد ميشود و دختر و پسرها رنگ لباسشان با هم تفاوت دارد.
مادرهايي را ميبيني كه چهرهاي خندان و آرام دارند، دو به دو يا چند نفري با يكديگر حرف ميزنند و جوياي حال هم هستند و به تازهواردها اميد ميدهند. زمان ملاقات كه ميرسد بخش حال و هواي ديگري به خود ميگيرد و پدر و مادرها، خانواده و نزديكانشان در كنار اين كودكان حضور دارند و به آنها روحيه ميدهند. زمان استراحت و بازي آنها يكي است و اتاق بازي بچهها پر از وسايل و اسباببازيهايي است كه هر كدام براي خودشان آوردهاند.
امروز قرار است به يكي از بچهها پلاكت تزريق كنند و بقيه نگرانند. همه حواسشان به اتاق 112 است كه دوست كوچكشان چه وضعيتي دارد. بچهها بعد از تزريق پلاكت زياد حوصله ندارند و از پرستاران جوياي حال دوستشان هستند. در اين مواقع ميتوان ترس و نگراني را در چهره آنها و خانوادههايشان به وضوح ديد و اميدوارند كه درمان نتيجهبخش باشد. همه به هم توصيه ميكنند به جاي رفت و آمد به اتاق، دست به دعا شوند تا حال دوستشان هر چه زودتر بهتر شود. زندگي در اين بخش جاري است و با وجود اين شرايط در كنار هم با رضايت روزها را سپري ميكنند، به اين اميد كه زودتر به خانهشان برگردند.