پايين كه رفتم، پيش از آنكه زير تلويزيون شكم گنده را بگيرم، برايش خط و نشان كشيدم كه «به هيچكس نميگي تلويزيون خريدي؟! باشه؟ حتي يه نفر!» همان روز اولي كه فكر خريد تلويزيون به سرش زده بود اين جملات را گفتهبودم، ولي حالا كه كار از كار گذشته بود، خواستم ميخ آخر را بكوبم و خودم را از مشروطي و همسايهها را از صداي دوستان ِ جيغجيغوي پريناز و هر دومان را از بيخانه شدن نجات دهم.
پريناز پذيرفت، دوتايي زير تلويزيون را گرفتيم و عرقريزان و به سختي تا طبقه سوم برديم. خانه دانشجويي خالي ِ ما كه به زور يك آينه و چند گلدان كمي از لختي درش آورده بوديم، حالا صاحب يك تلويزيون بزرگ شكمدار پارس شده بود كه براي زيرش مجبور شديم از خانم پيرزن طبقه اول، ميز كوتاه مطالعه قديمي پسرش را قرض بگيريم.
بازي ايران ـ نيجريه تنها با چند جيغ «برو» «درست پاس بده» «اين چه وضعه؟» و كوبيدن بالش به زمين و ديوار گذشت، بازي واليبال ايران ـ ايتاليا را هم پريناز در حال كف زدن و هورا كشيدن ديد، اما براي بازي ايران ـ آرژانتين اوضاع فرق داشت، از دو ساعت قبل بازي، پريناز از گوشه آينه تسبيح چوبي ِ من را برداشته بود و نشسته بود جلوي تلويزيون و صلوات ميفرستاد، من براي امتحان دو روز بعد درس ميخواندم و او صلوات ميفرستاد. بازي كه شروع شد من هم كنارش نشستم، اما او روي زانوهايش ايستاد و باز هم تسبيح در دست زير لب صلوات فرستاد، صداي گزارشگر نامفهوم بود و پريناز ميان هر صلواتش غري در مورد صداي گزارشگر ميزد.
نيمه كه تمام شد، زانوهاي پريناز هم گرفته بود، از هيجان بازي بلندبلند ميخنديد و به سختي پاهايش را باز و بسته ميكرد، مدام تكرار ميكرد «خيلي خوب بودن، قبول داري؟!» نيمه دوم كه شروع شد، پريناز تسبيح را گذاشته بود كنار و دوباره در حال جيغ زدن و هورا كشيدن بود، پنالتي را كه نگرفتند، پريناز آنچنان به صورتش كوبيد و واي گفت كه صورتش سرخ شد، باقي بازي را ايستاده تماشا ميكرد و با نزديك شدن به دقايق آخر ارتفاع پرشهايش بيشتر ميشد تا اينكه مسي گل زد، انگار آب سرد رويش ريختند، دوباره نشست، كمي دنبال تسبيح من گشت كه بين پريدنهايش با پا پرتش كرده بود گوشه اتاق و دوباره شروع كرد به صلوات فرستادن، در حالي كه داشت بابت باخت احتمالي به خدا شكايت ميكرد، گفتم «خداي نيمه دوم همان خداي نيمه اول بود، فقط تو تسبيحت را گم كرده بودي؟!»