نيمههاي جلسه بعد از سكوتي كوتاه پرسيد «شما هميشه اينقدر جدي هستيد؟» كمي جا خوردم. گفتم: «چطور؟» پاسخ داد «آخه خيلي جدي و رسمي صحبت ميكنيد.» با كمي مكث گفتم: «براي اولين جلسه خواستگاري بدون هيچ شناخت و آشنايي حداقلي اونم براي ما كه نامحرم هستيم شما توقع ديگهاي از طرز صحبت كردن من داريد؟» جواب داد: «خب من همسرم را خانمي بشاش، خوشرو و اجتماعي ميپسندم» لبخند زدم و گفتم: «حرف شما درست. اصلاً چيزي غير از اين نه زيباست و نه دلنشين. من هم توقعي جز اين از همسرم ندارم اما به قول خودتون از همسرم. من امروز تازه در اين اولين ديدار و گفتوگو ميخوام از شما شناخت پيدا كنم». سكوت كرد و گذشت. باز از موضوعات مختلف حرف زديم تا اينكه دوباره پرسيد «شما هميشه اينقدر ساده هستيد؟ من ميخوام خانمم شيكپوش باشه. به خودش برسه. لباساي جذاب و رنگي به تن كنه. آرايش داشته باشه و براي من زيبا باشه»، تعجبم بيشتر از قبل شده بود و حتي كمي مكدر شده بودم. باز حرفم را تكرار كردم كه «من هم همين سبك را ميپسندم و نه صرفاً براي همسرم كه براي خودم و همه محارم زندگيام و حتي در حال حاضر تو خونه و مهمونيها به همين شيوه عمل ميكنم اما شما فراموش كرديد كه ما نامحرم هستيم؟ و قطعاً اين مواردي كه شما فرموديد مربوط ميشه به فرداي زندگي ما و من الان به خواسته دين بايد در مقابل شما كه نامحرم هستيد ساده باشم؟» سكوت كرد و دقايقي بعد جلسه اول گفتوگوهاي ما به پايان رسيد و از تماس خانواده او خبري نشد. دل گرفته بودم از اينكه حجاب و سادهپوشي من در مقابل نامحرم درك نشده بود و به همه زندگي بسط داده شده بود.
چند وقت گذشت و پسر داييام عليرضا به خواستگاريام آمد، پسر محجوب و موقري بود، عقد كرديم، در همين زمانها فرهاد هم با ميترا نامزد كرد. يكبار باهم ديدمشان. ميترا آرايش كرده و با مانتو و شلوار آنچناني! فرهاد ميترا را پسنديده بود. هم براي او بود و هم براي بقيه! ولي من فقط براي يكنفر بودم؛ عليرضا !
چی ؟