کد خبر: 653866
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۱ تير ۱۳۹۳ - ۱۳:۱۴
خاطره‌اي از سيد بطحايي پيش از سر بريده شدن خود و خانواده‌اش در سامرا توسط تكفيري‌هاي داعش
مصطفي آقامحمدلو

 

«شما هدف حملات دشمن ‏قرار گرفته‏ايد، پى‌در‌پى به شما حمله مي‌كنند و شما به حمله متقابل دست نمى‏زنيد. با شما مى‏جنگند و شما نمى‏جنگيد. اينگونه معصيت‏ خدا مى‏شود و شما (با عمل‏خود) به آن رضايت مي‌دهيد.» (نهج‌البلاغه)

وقتي در عراق منتظر انجام هماهنگي‌هاي لازم براي رفتن به دمشق و زيارت حرم بانوي كربلا‌(س) بوديم، چند روزي ميهمان يك طلبه سيد دوست داشتني به نام سيد بطحايي شديم كه از افراد شناخته شده‌اي بين طلبه‌هاي ايراني نجف بود. خانه محقر او در محله نزديك حرم حضرت علي (ع) مي‌توانست پناه هر زائر در راه مانده‌اي از جمله ما باشد. در يكي از اتاق‌هاي خانه به طور جداگانه‌اي از بيرون خانه باز مي‌شد تا به طور اختصاصي مورد استفاده زائران قرار گيرد. سيد بطحايي برايمان تعريف كرد كه به تنهايي براي ساخت اين تك اتاق كنار خانه‌اش به منظور پناه دادن به زائران و طلبه‌ها دست به‌كار شده و با اوضاع مالي نامناسبش به تدريج اين كار را انجام داده است.

مصطفي يكي از همراهانمان از حوزه علميه تهران او را مي‌شناخت. بعد از اينكه كار سفرمان گره خورد و مجبور شديم چند روزي را كنار حرم در نجف بمانيم، با او تماس گرفت. چند دقيقه بعد با سيد در مقابل حرم آشنا شديم. او ضمن پذيرايي از ما در ابتدا چند بار از استفتاء شرعي ما براي سفر به سوريه پرسيد تا مطمئن شود كه مي‌دانيم در حال رفتن به كجا هستيم.

يك شب را به همراه هفت هشت نفر از بچه‌ها در همان اتاق كوچك كنار خانه سيد مانديم. او تا دير وقت در حال پذيرايي از ما بود و همواره با لبخندي دوست داشتني در حال تعريف كردن خاطرات خود در مدت چند سال اقامتش در نجف بود. هر چند دقيقه پسربچه سه، چهار ساله‌اش كه متولد نجف بود، وارد جمع مي‌شد و به زبان عربي با پدرش بگو مگوي با نمكي مي‌كرد. بازي‌هاي بچگانه سيد به عربي با او در ميان خاطره تعريف كردن‌هايش براي ما جالب بود.

فرداي آن روز بچه‌ها به خاطر اينكه ديگر مزاحم سيد نشوند خانه ديگري دست و پا كردند، اما من و مصطفي از آنها جا مانديم. چون رويمان نمي‌شد نيمه شب در خانه سيد را بزنيم تا صبح در خيابان شارع‌الرسول روبه‌روي حرم پياده‌روي كرديم و براي مقابله با سرما تصميم گرفتيم خيابان را از بسته‌هاي شكلات و زباله‌هايي كه از مراسم شب غدير روي زمين ريخته بود، پاك كنيم. تا چهار صبح در حال جارو زدن بوديم و دم صبح در يك موكب نزديك حرم يعني يك چادر مخصوص عيد غدير جايي براي خواب پيدا كرديم. فردا كه با بچه‌ها نزد سيد رفتيم و ماجرا را به او گفتيم خيلي از دستمان ناراحت شد كه با وجود او شب را بيرون مانده بوديم.

شب بعد سيد از مسافرت‌هاي مرتب خود به سامرا گفت. سامرا از مناطقي است كه اهل سنت بيشتري در آن سكونت دارند. مناظره‌ها و مباحثات سيد با اهل سنت و وهابي‌ها شنيدني بود. چند بار هم در كشاكش همين بحث‌ها كتك سختي از وهابي‌هاي سامرا خورده و زخمي شده بود. او را به خاطر زبان حق‌گويش و دفاع متكلمانه‌اش از شريعت اسلام و تشيع علوي بارها آزار كرده بودند، اما انصافاً در دلش هيچ حب و بغضي نبود. در نگاه اول مي‌شد فهميد كه خودش و خانواده‌اش زندگي سختي را در عراق مي‌گذرانند، اما كسب معرفت ديني دغدغه اول او و همسرش بود. شب آخر روضه زيبايي برايمان خواند و فردا دم ظهر ما را راهي كرد. در تمام طول سفر خاطرات و تكه كلام‌هاي طنز سيد ورد زبانمان بود. عطر حرم روي شانه‌اش را كه حين خداحافظي بوسيده بودم، هنوز در شامه‌ام مانده است.

چند روز پيش وقتي يكي از بچه‌ها تماس گرفت و خبر سر بريده شدن سيد و همان فرزند شيرين زبان چهار ساله و همسرش را داد، از من خواست تا موثق بودن آن را پيگيري كنم. با مصطفي تماس گرفتم، او شب قبل با سيد بطحايي صحبت كرده بود. سيد گفته بود كه چند روز است به سامرا آمده‌اند و در حرم گير افتاده‌اند، اما احتمالاً راه براي برگشت به نجف باز مي‌شود. چند دقيقه بعد تماس ديگري از مصطفي مصادف شد با دريافت خبر سر بريده شدن سيد و خانواده‌اش از سوي مزدوران داعش و چند ساعت بعد اخبار توسط رسانه‌ها هم تأييد شد.

در لحظه‌اي كه خبر را شنيدم چنان شوكه شدم كه چند بار از گوينده خواستم نام فرد شهيد شده را تكرار كند تا مطمئن شوم كه از سيد بطحايي سخن مي‌گويد. خبر درست بود. بار ديگر در ميان گريه‌هايم در سوگ اين سيد و طلبه دوست داشتني خودم را در مقابل اين سطور از نهج‌البلاغه مؤاخذه كردم:

«آگاه باشيد من شب و روز، پنهان و آشكارا شما را به مبارزه اين جمعيت دعوت كردم و گفتم پيش از آنكه با شما بجنگند با آنان نبرد كنيد. به خدا سوگند هر ملتى در درون خانه‏اش مورد هجوم دشمن قرار گيرد حتماً ذليل‏ خواهد شد (و تنها جمعيتى در نبرد با دشمنان پيروز مي‌گردند كه به استقبال آنها بشتابند).

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ابوزهرا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۳۲ - ۱۳۹۳/۰۴/۰۳
0
0
حدود یکماه بود که در عراق گیر افتاده بودم نه راه پس داشتم و نه راه پیش . به مصطفی زنگ زدم گفت من که گفتم برو پیش سید اما من روم نمیشد اخرش بهش زنگ زدم از من دعوت کرد به خونش برم منم همراه یکی از دوستانم که از ایرانی های متولد نجف بود پرسان پرسان خونه سید رو تو یه کوچه باریک پیدا کردیم
یه خونه محقر اما خیلی با صفه و همون اتاق کوچیک که درش جداگانه به بیرون باز میشد و تمام خاطراتی که مصطفی نوشت برای منم تکرار شد فرداش چهل و هشتم بود سید دعوت کرد صبح برای ختم صلوات برگردیم ما هم صبح فرداش برگشتیم ...بین صلوات سید کتاب رو باز میکرد میگفت حالا حدیث گوش کنین یا یه قسمتهایی از مقتل رو جدا کرده بود و میخوند یا از مولا امیر المومنین قصه و روایت نقلمیکرد و میگفت صلوات خالی فایده نداره باید با علم و بصیرت باشه ...بعد کلی سوال پرسید که چرا میخوای بری سوریه و حکم شرعی و فتوا داری یا نه منم قانع کردمش وقتی مطمئن شد پیگیر شد که از چه مسیری میشه رفت و من رفتم.....
حدود 5 ماه خدمت بیبی زینب .س. بودم تا مجروح شدم وقتی برگشتم هنوز درد اصابت گلوله ها خوب نشده بود که خبر درگیری های عراق قلبم رو به درد اورد سید اخبار رو با یه واسطه بهمون میداد اخرین خبری هم که ازش داشتم گیر کردنش با زن و بچه تو سا مرا بود تا اینکه شب نیمه شعبان خبر شهادتش رو شنیدم که همچون جدش به سوی بهشت پرواز کرد...
سید به خدایی که هردو میپرستیم قسم از خونت دفاع میکنم و انتقامت رو از این جنایتکارا میگیرم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار