کد خبر: 651458
تاریخ انتشار: ۲۳ خرداد ۱۳۹۳ - ۲۰:۳۶
گزارش «جوان» از ديدار جمعي از شعراي انقلاب و اصحاب رسانه با حميد سبزواري
رضا اسماعيلي و حسين اسرافيلي و جمعي ديگر زودتر رسيده‌اند. خانه‌اي قديمي حوالي خيابان يخچال در خيابان شريعتي، محصور ميان آپارتمان‌ها كه هنوز سبز مانده و حياط و در و ديوار و راهروهايش پر است از گلدان‌.
محمد صادق عليزاده
يكي از روز‌هاي سال 62 بود كه محضر رهبر انقلاب بودم. 
ايشان فرمودند: آقا حميد، چرا كار‌هايتان را چاپ نمي‌كنيد؟
گفتم: حاج آقا، منتظر مقدمه‌‌ شما بر كتابم هستم!
آقا فرمود: «من براي هيچ كس اين كار را نكرده‌ام، ولي براي شما اين كار را انجام خواهم داد.» آقا اشعار را خواند و مقدمه‌اي دو صفحه‌اي براي حميد نوشت. «... شاعر گرامي ما آقاي حميد سبزواري از پيشكسوتان و پيشروان اين راه است. زبان فاخر در شعر حميد، با مضمون انقلابي و مكتبي، آميزه‌اي مطلوب و ارزنده پديد آورده و مجموعه شعر او در ديوان معاصر فارسي، فصل رغبت‌انگيز و شايسته‌اي گشوده است.»
   ديدار با شاعر انقلاب
طبق قاعده نانوشته هميشگي، يك ساعتي طول مي‌كشد تا هر كسي از يك طرف شهر برسد. رضا اسماعيلي و حسين اسرافيلي و جمعي ديگر زودتر رسيده‌اند. خانه‌اي قديمي حوالي خيابان يخچال در خيابان شريعتي، محصور ميان آپارتمان‌ها كه هنوز سبز مانده و حياط و در و ديوار و راهروهايش پر است از گلدان‌. يكي به مزاح در مي‌آيد كه من هم اگر در چنين محيطي بودم، شاعر شده بودم. وارد كه مي‌شويم، همسر و پسر سبزواري به استقبال مي‌آيند. سبزواري اما خودش در مهمانخانه نشسته به انتظار. گرد و غبار سالخوردگي نشسته بر سر و سيماي پيرمرد. بعد از سلام و احوالپرسي‌ و جاگير شدن، شروع مي‌كند به خواندن قطعه‌اي از «سرود درد.»
شعرخواني‌اش تمام نشده كه قزوه و سعيدي‌راد هم با سر و صدا از راه مي‌رسند و گوشه‌اي مي‌نشينند. صلوات درخواستي قزوه براي سلامتي سبزواري كه به «و آل محمد»ش مي‌رسد، سكوت خيمه مي‌زند بر جمع. به بهانه پاسخ به سؤال اسماعيلي، چشم‌هايش را ريز مي‌كند و غور مي‌شود توي خاطراتش. هر از گاهي سري به جمع مي‌زند و دوباره فرو مي‌رود به گذشته: «خدا رحمت كند امام را؛ بعد از آمدنش هم «خوش‌آمدي ‌اي امام ما» و «اين بانگ آزادي‌ست» را گفتم...» و جمع اين بار همراه مي‌شود و باقي را زير لب زمزمه مي‌كند. 
نشانه‌هاي سالخوردگي بر پيرمرد آرمانگراي سال‌هاي نه چندان دور عارض شده و طبعاً سكوت را به پرحرفي جمع بيشتر ترجيح مي‌دهد. حاضرين اما سعي مي‌كنند به هر بهانه‌اي او را از حال و هواي خودش بيرون بكشند. لبخندهاي گاه و بيگاه شاعر موي ‌سپيد كرده اين روزها نشان از آن دارد كه تلاش‌ها بي‌نتيجه نيست. يكي از حضار جلسه كه سابقه ارتباط قديمي با سبزواري دارد و دستي بر آتش و شعر و آواز، اين بار ميانداري مي‌كند: آقا گفت آماده‌ايم شعر بشنويم 
«بعد از انقلاب جلسات شعرخواني، همين جا و در منزل استاد سبزواري برپا بود. علامه جعفري در اين جلسات حضور پررنگي داشت. در يكي از جلسات كه تقريباً اوايل جنگ تشكيل شده بود به يكباره آيت‌الله خامنه‌اي هم رسيدند با همان لباس خاكي و نظامي‌شان. با ايشان حال و احوال كرديم. علامه جعفري پرسيدند: «سيد! از جبهه چه خبر؟!» آقاي خامنه‌اي جواب دادند: «آمده‌ايم اينجا شعر بشنويم.» همه خنديدند. آقاي خامنه‌اي ادامه دادند: «الحمدلله اوضاع جبهه‌ها هم خوب است. اينجا هم هر كسي بايد با توانش پشت جبهه را گرم كند. آقاي سبزواري با شعرش و باقي هم با هر توانايي كه دارند...»
خاطرات راوي كه بعداً مي‌فهمم حسين شمسايي مجمع تشخيص مصلحت نظام است، آنقدر جذاب و بكر هست كه همهمه جمع را بخواباند. شمسايي در ادامه گريزي مي‌زند كه «رجعت سرخ ستاره» علي معلم هم اولين بار در همين جلسات شعرخواني منزل حميد سبزواري خوانده شده و يك ساعتي خواندنش طول كشيده است و مجبور شده‌اند چند باري آنتراكت بدهند براي استراحت و رفع خستگي. 
حرارت محفل حالا ديگر آنقدر بالا رفته كه حميد سبزواري ساكت هم آرام آرام به حرف بيايد و ميان حرف‌ها جمله‌اي بگويد و احياناً لبخندي هم حواله كند. ارادت شديد و غليظش به مردم اما چيزي نيست كه ديده نشود حتي از لابه‌لاي اندك كلمات و جملاتي كه با صداي نحيف ادا مي‌شوند: «حركتي كه اين ملت كرد در تاريخ نظير ندارد. بايد دوستانه دست هم را بگيريم و به اين مردم خدمت كنيم. دشمن مترصد فرصتي است كه پدرمان را در بياورد. براي حفظ انقلاب و آينده مملكت بايد وحدت داشته باشيم. اين پيروزي را مفت و مجاني به دست نياورده‌ايم كه!»
در ادامه هم گلايه مي‌كند كه اگر دنبال سهم‌خواهي باشيم جامعه مي‌شود بازار و تجارتخانه؛ با همه اينها اما جمله آخرش فصل افتراق سبزواري آرمانگرا مي‌شود با جماعت نق‌پيشه و طلبكار اين روزها: «اما من نااميد نيستم!» و اين آخر را با تأكيد مي‌گويد. سبزواري در آستانه ورود به نهمين دهه زندگي‌اش هنوز آرمانگراست، مثل سال‌هاي جواني‌اش كه بعد از كودتاي 1332 متواري شد... 
شمسايي شاعرپيشه كه دارم فكر مي‌كنم چطور گذر روزگار او را به مجمع تشخيص كشانده، دوباره ميانداري مي‌كند و از حفظ يكي از سروده‌هاي سبزواري را مي‌خواند كه براي امام(ره) سروده شده:
بنازم بر آن پير و فكر جوانش
كه عاجز بود خامه از داستانش
چه بحري است يارب كه نتوان رسيدن
به صد موج انديشه بر يك كرانش... 
نباشد امام زمان، ليك خوانم
در ايام غيبت، امام زمانش
خواندن شمسايي كه تمام مي‌شود جمع دوباره منتظر رو كردن يكي ديگر از برگ‌هاي خاطرات بكر اوست: «زماني كه امام در پاريس اقامت داشتند، مصاحبه‌اي با لوموند انجام داده بودند. اين مصاحبه را به استاد سبزواري دادم. بعد از خواندنش اين قصيده را براي امام سرودند. مدتي بعد ديداري با شهيد بهشتي داشتم. با استاد خدمت ايشان رسيديم. استاد سبزواري قصيده را در آن جلسه خواندند. مرحوم بهشتي بعد از شنيدن اين قصيده استاد را در آغوش كشيد و با محبت با ايشان رفتار كردند. در ادامه هم از استاد درخواست كردند كه براي جمهوري شعر بگويد. آن زمان هنوز صحبتي از جمهوري اسلامي مطرح نشده بود و در افواه و شعارها فقط بحث حكومت اسلامي و امثالهم مطرح بود.»
خاطره‌گويي و از هر دري گفتن كه تمام مي‌شود، رونمايي از تمبر و اهداي هدايا و عكس يادگاري گرفتن شروع مي‌شود و همهمه هم بالا مي‌گيرد. نگاهي مي‌اندازم سمت كتابخانه و كتاب‌ها و لوح‌هاي سپاس و تقدير. از علي لاريجاني و هاشمي رفسنجاني تا دانشجويان دانشگاه علوم پزشكي كاشان؛ از مثنوي و معنوي تا تفسير نمونه و صحيفه امام(ره). بالاتر از همه تمثالي نه چندان بزرگ اما پرابهت از امام(ره) كه چشم‌هايش دارد دوردست‌ها را مي‌بيند. به تعبير آن دانشجوي مسلمان آفريقايي، خميني حتي او را هم مي‌بيند، جايي در سواحل زنگبار در آفريقا...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار