علم و دانش «سياست» در هر جامعهاي ضمن آنكه دربرگيرنده مجموعهاي از فنون مديريتي كلان در حوزههاي مختلف است، برپايه مجموعهاي از انگارههاي هويتي و مفهومي بنا شده است و پرواضح است كه نقش اين بنمايههاي مفهومي در ساخت سياست در هر جامعهاي بيش از فوت و فنهاي مديريتي است.
در طول تاريخ نيز نظرات متعددي در حوزه سياست مطرح شده كه هر كدام نوع و شيوه خاصي از سياست را در جوامع شكل داده است اما بدون شك در يكي دو قرن اخير فلسفه ماديگرا و الحادي غرب بيشترين سهم را در تكوين مفهوم سياست در سطح جهان بازي كرده است؛ فلسفهاي مبتني بر انديشههاي عقل منقطع از وحي كه با اصولي همچون فردگرايي، لذتمحوري و اومانيسم ساخت سياسياي به نام ليبراليسم را بنيان نهاده است. شايد توصيف دقيقي كه بتوان از مفهوم سياست برآمده از انديشه مدرن غرب داشت، اين عبارت باشد كه «سياست پدر و مادر ندارد و مولودي نامشروع است كه ذاتاً آميخته به عصيان و رذايل اخلاقي ميباشد». از اين منظر سياست به معناي دستيابي به قدرت به هر طريق ممكن است و هيچ حدي نيز نميتواند تلاش فرد براي كسب قدرت سياسي را تحديد و تحصير كند.
اما در مقابل اين نگاه تلخ و سياه به سياست كه موجب وقوع جنايات و فجايع متعددي در تاريخ نيز سبب شده است، نگاه ديگري وجود دارد كه سياست را نه يك امر مذموم و آلوده به عصيان بلكه از وظايف اولياءالله ميداند.
در نگاه ديني به سياست كه اوج و كمال آن در نظريه ولايت فقيه بيان ميشود، سياست روشي براي تدبير امور در راستاي نيل جامعه به سعادت دنيوي و اخروي است. هرچند مفهوم مصلحت نيز در اين ساختار وجود دارد اما اين مصلحتبينيها هيچگاه به معناي عدول از اصول و فتح باب براي تعدي به حقوق ديگران نيست. در واقع سياست از منظر اسلامي مولودي مشروع، پاك و مطهر است كه مجاهدان آن در صورت رعايت «تقواي سياسي» مجاهد فيسبيلالله هستند.
به تعبير رهبر معظم انقلاب اسلامي سياست اگر از اخلاق سرچشمه بگيرد، از معنويت سيراب بشود، براي مردمي كه مواجه با آن سياستند، وسيله كمال است، راه بهشت است اما اگر سياست از اخلاق جدا شد، از معنويت جدا شد، آن وقت سياستورزي ميشود وسيلهاي براي كسب قدرت، به هر قيمت؛ براي كسب ثروت، براي پيش بردن كار خود در دنيا. اين سياست ميشود آفت؛ براي خود سياستورز هم آفت است، براي مردمي هم كه در عرصه زندگي آنها اين سياست ورزيده ميشود هم آفت است.
يكي از ويژگيهاي كساني هم كه به سياست از عينك غربي نگاه ميكنند، حركتهاي زيگزاگي و چرخشهاي 180 درجهاي است. نگاه پراگماتيستي به سياست و حركت صرف براي دستيابي به قدرت چه به صورت مشروع و چه به صورت نامشروع موجب ميشود كه اين مهرهها در فضاي شطرنج سياست هر روز ملون به صبغهاي تازه شوند و با هر بادي مسيرشان تغيير نمايد.
البته دأب راقم اين سطور ارائه يك حكم كلي و تام در همه مصاديق نيست اما به نظر ميرسد در تحليل رفتارهاي سياسي متناقض برخي از احزاب، گروهها و جناحهاي سياسي در كشور نيز ميتوان از همين مقدمه بهره برد و گفت برخي كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي تندترين مواضع را در دفاع از انقلاب داشتند و امروز عملاً از آرمانها دست كشيدهاند از ابتدا تعريف صحيحي از مفهوم سياست در نظام مردمسالاري ديني نداشتهاند.
برخي صرفاً براي حضور در قدرت، انقلابي شده بودند و وقتي اصول انقلاب در برابر استمرار قدرت آنها قرار گرفت آنان نيز دست از انقلابيگري كشيدند و حتي گاهي معاند انقلاب شدند.
عدهاي كه روزي سختترين شعارها را در مبارزه با امپرياليسم سر داده و گوش فلك را از نداي عدالتخواهي كر كرده بودند، وقتي منافع خود را در سمت و سوي ديگري ديدند عملاً غربگرا شدند و توسعه را بر مدار غربي آن پيش گرفتند و در اين اثني فريادهاي مستضعفيني را كه زير چرخ توسعه در حال له شدن بودند، قابل اهميت نميدانستند.
به تعبير مقام عظماي ولايت يكي از آسيبهاي فراز و فرودهاي محيطهاي سياسي دگرديسي برخي افراد است. معظمله ميفرمايند: افرادي كه روزي با انگيزههاي تند انقلابي حركت ميكردند، اكنون ديدگاههاي آنها ۱۸۰درجه تغيير كرده و حتي بينات انقلاب اسلامي براي آنها نامفهوم است. از اين روست كه مردم و بصيران و هاديان جامعه ميبايست به شدت مراقب اين حركتهاي ايذايي باشند و خبط و خطاهاي اين افراد را پاي انقلاب ننويسند. نبايد به هركسي كه در ظاهر ادعاي انقلابگري دارد مدال انقلابي داد بلكه بايد ديد در عمل اين انقلابي تا كجا و كي بر مدار ارزشهاي انقلابي حركت ميكند.
مطمئناً شاقول و ميزان انقلابيگري نيز خط روشن و شفاف ولايت است. چه آناني كه از ولي زمان خود پيش ميافتند و چه آناني كه عقب ميمانند هر دو از دايره انقلابيگري بيرون افتادهاند و بعيد نيست كه به تدريج و با انحراف از خط اصلي دچار دگرديسي شده و در يك نقطه در مقابل ولي خود قرار گيرند.