از كله سحر تا بوق سگ كار ميكند، زيربار منت حرف رئيس، ارباب رجوع و غرولندهاي خانواده و اطرافيان ميرود هر كه جاي او باشد نميگذارد حتي يك ريال از اين درآمد هدر برود. خودش هم وقتي ميخواهد يك رستوران برود كلي دست و دلش ميلرزد، حتي وقتي مريض ميشود دلش نميآيد براي نسخه داروها چند هزار تومان پول خرج كند هرجور شده از آن سر شهر خودش را ميرساند خانه تا به مدد دفترچه بيمه هزينه درمانش را يك چهارم كند.
اما نميدانم چه صيغهاي است كافي است بگويند فلان مارك لوازم آرايش وارد بازار شده هرجور شده خودش را به مركز توليدش ميرساند، بدون اينكه فكر كند فقط ميخرد، پول از كيفش درميآورد، بدون حساب و كتاب در يك چشم برهم زدن شايد حقوق چند ماه آيندهاش را هم قرض كند و فقط چند قلم وسايل مشاطهگري بخرد.
عروسي دوست، فاميل و آشنا نميرود از ترس اينكه مبادا خرج و مخارج لباس خريدن، آرايشگاه رفتن و هديه دادن سر به فلك بگذارد. قيد همه ولخرجيها و لذتهايش را ميزند تا بتواند ماشين زير پايش را حفظ كند.
خودش را به هزار سختي مياندازد، قيد با تاكسي رفتن و آمدن را ميزند، ساعتها منتظر اتوبوس ماندن و رنج سرپا ايستادن در گرما را به جان ميخرد از ترس اينكه مبادا 2 هزار تومان پول تاكسي بدهد. نميگويم بد است اتفاقاً اين كارش را بسيار ميپسندم اما حكايت از دروازه تو نرفتن از سر سوزن رد شدن است! چون دقيقا زماني كه نياز داشت براي حفظ سقف خانهاش به قول خودمان پول توپولي كنار بگذارد يكدفعه تصميم ميگيرد خداد تومان خرج تراشيدن، عروسكي و سربالا كردن بيني كند كه هركه شنيد از تعجب شاخ درآورد و گفت«بيني عمل كرده؟! آخه بيني اونكه هيچ مشكلي نداشت! ». بله حق هم دارند تعجب كنند چون اول اينكه واقعاً هيچ مشكلي نداشت و دوم اينكه خرجهاي مهمتر و آيندهسازتر از بيني در زندگي وجود داشتند كه اگر ميخواست كمي منطقي فكر كند حالا حالاها نوبت به بيني نميرسيد.
همين چند ماه پيش بود كه از خرجهاي بالاي درس خواندن در مقطع ارشد دانشگاه آزاد گلايه ميكرد، هر كه نميدانست با درد دلهايي كه ميكرد تصور ميكرد آه در بساط ندارد كه مجبور شده قيد اتفاق به اين مهمي را بزند اما كافي بود همين آدم دست تنگ را وارد پاساژ تنديس، گلستان، قائم، تيراژه، رضا يا حتي بازار ميكردي تازه ميفهميدي براي هر چيزي كه پول نداشته باشد براي خريدن مانتوي بدون دكمه و ساپورت جذب اگر شده قرض كند ميكند اما آرزو به دل نميماند. حتي لحظهاي هم به اين فكر نميكند بين اهم و مهم كردن دانشگاه و لباس كدام يكي مهمتر است؟!
بعد از كلي اين در و آن در زدن تازه آدم خودش را ببازد آينه هيچ كاري نميتواند انجام بدهد. وقتي خودت را ببازي آينه قبل از تو دستهايش را بالا ميبرد. جلوي آينه ايستاده است و به چهرهاش نگاه ميكند. اگر آينه زبان باز كند و هزار بار هم قسم بخورد كه تو زيبايي يا تو زيباترين چهرهاي هستي كه من تاكنون بازتاب دادهام باز او حرف آينه را به حساب اغراق يا تعارف ميگذارد.
آينه هيچ وقت بدون كرم پودر راست نميگويد. آينه دغل بازي ميكند، تعارف ميكند، در رودربايستي گير ميكند. نميگويد بيني تو زيبا نيست، گونه تو زيبا نيست، لبهايت زيبا نيست. به فكر دلداري است. مگر ممكن است بيني آدم وطني باشد و زيبا باشد؟ اگر همه آينههاي دنيا جمع شوند و بگويند اين بيني، زيباترين بينياي بوده كه ما ديدهايم، حتماً بايد بينيات تراش بخورد.
مگر آدم ممكن است با يك بيني به دنيا بيايد با همان بيني زندگي كند و با همان بيني هم بميرد؟ نميشود، حتي تصورش هم حال آدم را به هم ميزند، يعني زندگي آنقدر بايد راكد باشد كه آدم هيچ وقت نخواهد دستي به سر و گوش بينياش بكشد؟ مگر آدم از زندگي چه ميخواهد؟ چقدر ميخواهد عمر كند كه بينياش را از اعجاز دستان جناب دكتر. . . زبردستترين جراح زيبايي شهر محروم كند.
همين طوري كه نميشود آدم به آينه نگاه كند. وحشتش ميشود. وحشت نميكني وقتي چروكهاي صورتت را در آينه ميبيني؟ آينه بدون كرم پودر وقيح ميشود و دائم خط و خطوط چهره را جلوي چشمهاي آدم مثل پيراهن عثمان تكان ميدهد.
آينه وقتي تو در برابرش ايستاده باشي وظيفهاش را خوب ميداند. بايد همه زيباييهاي تو را انكار كند، تا يك آينه خوب و مطيع و دست آموزي باشد كه تو دنبالش ميگردي. ما نميتوانيم بدون كرم پودر و خانواده رنگ و لعاب زيبا باشيم، حتماً بايد در رنگ و لعاب خفه شويم كه زندگي معنياش را رو كند.
ما رنگ بلوند دوست داريم. رنگ بلوند و طلايي رنگ موي ما نيست اما چه اشكالي دارد مال ما شود. ما از رنگ موي خودمان خوشمان نميآيد. حتماً بايد برويم رنگ بخريم و موهايمان را طلايي كنيم. حتي از حالت موهايمان خوشمان نميآيد. اگر موفرفري هستيم كلي پول خرج ميكنيم و موهايمان را ميسپاريم دست اتوي مو تا صاف و لخت شوند.
اگر موهايمان هم لخت و صاف باشد حتماً بايد فرفري شوند. نميشود كه مو فرفري به دنيا بيايد، موفرفري زندگي كند و موفرفري از دنيا برود. آدميزاد به تنوع زنده است. تنها لذت زندگي هم همين اتو كردن و بيگودي و رنگ كردن و چهار قلم آرايش كردن 2 ميليارد دلاري است. چه كنيم؟ دنيا دو روز است.
اسير دست هوس سطحي شدهايم
تجارت بيش از 2 ميليارد دلاري غرب با ما در لوازم آرايشي ماحصل يك تردستي و شعبدهبازي ماهرانه است. خيلي رك و پوست كنده بايد بگوييم آنها ما را دست انداختهاند. پوست دختر كوچك ما را با آرايشهاي تند دست انداختهاند. دختر كوچك ما گمان برده راه همين است كه او ميرود!
همين است كه هر روز جلوي آينه بايستد. دقايق و ساعات بسياري را صرف كند كه چه به دست بياورد؟ سرمايهگذاري روي پوست، روي پوست و روي پوست. كاش واقعاً سرمايهگذاري بود. يعني اي كاش حداقل اين حجم از آرايشهاي غليظ به داد پوست ميرسيد اما حاصل اين سرمايهگذاري چيست؟ صورتي كه زيبايي و معصوميت حقيقياش زير آوار رنگها دفن شده است. دختر كوچك ما با صورتكي كه حالا ديگر صورت خودش نيست به خيابانها ميرود. چشمها به سمت او ميچرخند.
هيجانهاي خفته بيدار ميشود به سمت آتشفشاني از رنگها، دختر كوچك ما خانهاش را بر دهانه آتشفشان ميسازد. اين رنگ و لعابهايي كه روي صورت مينشيند لباس خاص خود را هم ميخواهد. اين طور نيست كه آدم اين همه هزينه روي صورتش بگذارد و يك لباس معمولي بپوشد. همه چيز آدم بايد به همه چيزش بيايد. وقتي اصل بر نمايش تن و ويتريني كردن تن باشد دختر كوچك ما هم بايد كامل و بيعيب و نقص باشد. آنها فكر اين جايش را هم كردهاند. لباسها بايد تا حدي كه امكان دارد تن را نشان دهد. يعني وقتي نميتوان عرياني را به صورت كاملاً آشكار نشان داد بايد به گونهاي برنامهريزي كرد كه پوشش به عرياني تبديل شود. يعني ظاهراً بپوشاند اما به واقع عريان كند.
تن حرمت دارد. تن كارخانه غرايز است، اسلام تن را انكار نميكند. غرايز را انكار نميكند. به غرايز به چشم گناه نگاه نميكند. روي حرارت غريزه با انكار آب سرد نميريزد اما ميگويد اولاً نبايد اين آتش را تيزتر كرد و رويش بنزين پاشيد و در ثاني آتش را نبايد به سر، صورت، ذهن و زندگي ريخت.
اگر تن را نتواني خوب مهار كني به ويرانيات ميكشاند. تن خانه غريزه است، گرمخانهاي كه اگر افسارش از دستت بيفتد سقف و ستون خانه را به آتش ميكشد. وقتي قرار ما نمايش تن باشد يعني آتش را بيجهت تيز ميكنيم. وقتي قرار ما اين باشد كه تنها را به نمايشگاه رنگ و لعاب تبديل كنيم آتشدان را در آتش مياندازيم. فرق ميكند اينكه يك اجاق گرم كند با اينكه اجاق را در آتش بيندازند و به آتش بكشند.
سبك زندگي غربي ارجحيت دارد بر همه چيز
اما ويروس نمايش تن بايد به مثابه يك بيماري اجتماعي و فرهنگي تلقي شود. ما در پيشينه تاريخي و فرهنگيمان پيش از ورود اسلام به ايران و بعد از آن تكيه و تأكيدي بر نمايش نميبينيم. ايرانيها چه زن و چه مرد ـ برخلاف برخي اقوام كه زنها و به ويژه مردانشان لباسهايي ميپوشيدند كه بخشي از تن آنها را نشان ميداد ـ از ديرباز جامههاي پوشيده بر تن داشتند. ما در هيچ دوره تاريخي تا اين اندازه گرفتار رفتارهاي افراطي مبتني بر نمايش تن و صورت سراغ نداشتيم. پس اين مسئله را بايد به عنوان يك مسئله وارداتي تلقي كرد.
از اين زاويه يكي از نكات برجسته در اين زمينه توجه به موضوع ارعاب در برابر سبك زندگي غربي است. از دهه 40 به بعد وقتي تماس ما با فرهنگ غرب در قالب توليدات سينمايي و محصولات و كالاهاي غربي بيشتر شد به تدريج نفوذ سطحيترين لايهها يا به عبارتي پساب فرهنگي غرب در كشور ما بيشتر شد. البته در اين ميان هميشه ميان توليدكنندگان و طراحان لباس و توليدكنندگان لوازم آرايشي با صنعت تصوير و سينما اتحادي وجود دارد، صنعت سينما هميشه در خدمت اين دو عرصه قرار دارد و دادوستدهاي اين سه با هم بر كسي پوشيده نيست.
ستارههاي سينما همان لباسهايي را ميپوشند و همان آرايشي را ميكنند كه توليدكنندگان و طراحان اين دو عرصه ميخواهند، بنابراين طبيعي است كه سينما يك بسته چندمنظوره است كه در دستهايش پيشنهادهاي متنوعي از لباس، آرايش، ساعت خواب و خوراك و بيداري و هزاران قلم ديگر دارد كه در كپسولي به نام سبك زندگي گرد آمدهاند.
وقتي كاسه داغتر از آش ميشويم
امروز كساني كه از غرب هم به ايران ميآيند از ديدن آنچه در خيابانهاي ما در قالب لباسهايي كه برخي دختران و پسران ما بر تن ميكنند شگفت زده ميشوند. يعني گاهي كار به جايي ميرسد كه ما كاسه داغتر از آش ميشويم، جالب اينجاست كه وقتي ما چه به عنوان توريست چه به عنوان دانشجو چه به عنوان يك پيشهگر با بدنه جامعه غربي مواجه ميشويم ميبينيم اصلاً اينطور نيست كه آنها در متن روابط اجتماعيشان از همان آرايشها و لباسهايي استفاده ميكنند كه ستارههايشان در فيلمها و كلوپهاي شبانه و فرش قرمزها.
آنها وقتي ميخواهند به خريد بروند يا مدرسه يا دانشگاه، لباسهايي را ميپوشند كه به هيچ وجه جنبه نمايش تن را ندارد، آرايشهايشان هم همينطور، اصلاً اگر قرار بود آنها محل كار و علم آموزي و متن روابطشان را به اماكن مبتني بر نمايش تن و تهييج غريزه جنسي تبديل كنند آيا اصلاً اقتداري برايشان ميماند؟
به تعبير اقبال لاهوري واقعاً اگر قرار بود صدر و ذيل غرب همين اطوارها و زرق و برقها و فسادهاي جنسي و نمايش تن باشد پس اين قوم كي فرصت كردند اين همه پيشرفتهاي علمي و فناوري را در عرصههاي مختلف پديد آورند. پس در واقع غربي كه به ما نشان داده ميشود و بعضاً جوانان ما تأثيرپذيريهايي از آن دارند بالاتنه و اتاق فكر و فرمان غرب نيست، آنچه در قالب همين پوششها و آرايشهاي زننده به دست ما ميرسد غربي نيست كه آن فناوريها را به وجود آورده است.
لقمه را دور سرمان ميچرخانيم
نظريهپردازان و صاحبنظران ديني، اجتماعي، روانشناختي و رفتارشناسي ما بايد در اضلاع اين سازه ناهمسازي كه اكنون در جامعه ما در حوزه پوشش، لباس و آرايش شكل گرفته و البته منصفانه هم نيست كه آن را صرفاً يك چالش مربوط به زنان و دختران بدانيم دقيق شوند و در كنار گزارشهاي دقيق از اين گره – پژوهشهاي مبتني بر واقعيت نه ذهنيت صرف و انتزاعي و عوامل روشن سبب ساز آن – راهكارهايي براي مقابله با اين تهديد فرهنگي و اجتماعي پيشنهاد دهند.
تجربه دو دههاي ما نشان داده است كه بسنده كردن به راهكارهاي مبتني بر كلي گويي و اميد بستن به نهادهايي كه بيشتر از آنكه حوزه فرهنگ را پشتيباني كنند و براي آسيبها و زخمهايش ضماد و مرهمي داشته باشند، درگير زخمها و بوروكراسيهاي دست و پاگير خود هستند به راهي و چشم اندازي نخواهد رسيد.
ما در حوزه فرهنگ مثل برخي ديگر از ساحتهايمان عميقاً دچار كليگويي هستيم. كافي است هم اكنون با يك مقام مسئول در اين باره تماس بگيريد تا اين عبارتها را بشنويد: اصلاح وضعيت حجاب و عفاف در كشور نيازمند فرهنگسازي است، دستگاههاي اجرايي، نظارتي و فرهنگي در اين باره كم كاري كردهاند، گسترش ابزارهاي ارتباطي جديد نظير اينترنت و ماهواره در به وجود آوردن وضعيت فعلي نقش مؤثري داشتهاند و در اين زمينه بايد صداوسيما با ساخت برنامههاي ترويجي در حوزه حجاب و عفاف كمكاريهايش را جبران كند، بايد به طراحاني كه درباره الگوهاي ايراني و اسلامي پوشش ايدههاي خوبي دارند ميدان داده شود و...
اين عبارتها اگرچه از يك زاويه خالي از حقيقت نيستند اما متأسفانه بيشتر از يك كليگويي كه از بس تكرار شدهاند و همه ما ريز و بمش را از حفظ هستيم پيشتر نميروند. شايد به يك معنا اين آفت گريبان فعالان رسانهاي و اجتماعي و متخصصان حوزههاي جامعهشناختي و روانشناختي را هم در بر گرفته باشد، بنابراين ما اگر به واقع ميخواهيم گامي در اين باره برداريم اول از همه به رصدگراني نياز داريم كه بتوانند گزارشها و رصدهاي دقيقتري از آنچه پيش آمده به ما بدهند. اين رصدهاي دقيق با مختصات روشن ميتواند مبنايي براي چاره انديشيها در گام بعدي قرار گيرد.