کد خبر: 650584
تاریخ انتشار: ۱۹ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۵:۴۲
زهرا صالحي


 خانم داگلاس يكدفعه، آرزومندانه گفت: «كاش ازدواج مي‌كردي.» پسر پاراگرافي كه از كتاب فراني و زويي انتخاب كرده ‌بود را با اين جمله تمام كرد و همه منتظر شدند كه من شروع به خواندن كنم، من او را گذاشتم روي عقايد يك دلقك و شروع كردم: «وقتي رفيق آدم چيزي از آدم خواست، لطفش به اين است كه بي‌حكمت و بي‌پرس‌و‌جو بدهي، اگر حكمتش را بداني كه به خاطر ِ حكمت داده‌اي، نه به خاطر لوطي‌گري...»
       
صبح در كلاس نظريه زبان‌ها و ماشين‌ها بين آن‌همه تحليل و نمودار و فرمول، بهاره از آن سر كلاس پيامك زد: «كلاس تموم شد نرو بيرون.» كلاس كه تمام شد با سرعت خودش را رساند به صندلي‌ام و پيش از آنكه در ِ كيفم را ببندم دست انداخت و كتابي را درآورد، نگاهي به نامش كرد و گفت: «خوبه! راه بيفت بريم»، «عقايد يك دلقك» را از دستش گرفتم و در كيفم گذاشتم، پرسيدم: «كجا؟» گفت كه قرار است يك جلسه كتابخواني با چندتا از بچه‌هاي ورودي خودمان و دوستانشان داشته‌باشيم. قرار بود هركس يك پاراگراف از كتابي را بخواند و باقي گوش كنند، با خودم گفتم: مثل بو كشيدن غذاي ديگران است، نه طعمش را مي‌فهمي نه سير مي‌شوي. از بهاره پرسيدم: «كيا هستن؟» مثل هميشه‌ دقيقاً نمي‌دانست قرار است چه كساني را همراهي كند، فقط مي‌دانست ساعت پنج بايد خيابان 16 آذر باشيم. با اصرار راضي‌ام كرد كه همراهش بروم.
پيش از ما همه رسيده‌بودند، 12 نفر شديم، 5 دختر كه هم‌دانشگاهي‌هاي ما بودند و 4 پسر كه گويا دوستان آنها بودند، مي‌ماند يك آقا با سبيل نيچه‌اي كه از آشنايانِ دور يكي از پسران حاضر در گروه بود و سمت استادي در جلسه كتابخواني ما را قرار بود برعهده بگيرد. البته من نفهميدم روخواني كدام‌ يك از ما ايراد داشت كه بايد حتماً استاد خبر مي‌كردند!
آقاي سبيل نيچه‌اي به تك‌تك بچه‌ها معرفي شد و بعد انگار ما همگي منتقل شديم به يكي از پياده‌روهاي پاريس، روبه‌روي يكي از كافه‌هاي پُر از دودش، استادِ مربوطه دست دراز كرد و با تك‌تك بچه‌ها دست داد تا رسيد به من.
نم ِ باران زده بود، من به چاله كوچك ِ آبي نگاه مي‌كردم كه كنار پايم تشكيل شده‌بود، تصوير دست ِ آقا در چاله افتاد، من به دست ِ او طوري خيره شدم كه انگار يكي از سخت‌ترين مسئله‌هاي درس زبان‌ها و ماشين‌ها را مي‌بينم، اما همه‌ جمع به من خيره شدند، يكي متعجب، يكي طلبكار و يكي هم با تمسخر. به چشم‌هاي هر 6 دختر نگاه كردم، رسيدم به بهاره، نگاهش را معذب از من دزديد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار