دكتر مظفر بقايي كرماني از چهرههاي سياسي جنجالي در دهههاي 20، 30 و حاشيهنشين در دهههاي 40 تا 60 بوده است. يك اصل مسلم در جامعه ما وجود دارد و آن اين است كه محيط سياسي ما آلوده است. در گذشته اين آلودگي در وابستگي به محافل غربي يا شرقي بود. از عصر قاجار تا پايان پهلوي رجال سياسي وابسته به محافل ماسونري، غربي و شرقي بودند و ميدانستند تا با سفارتخانهها و سازمانهاي جاسوسي و محافل ماسونري مرتبط نباشند نميتوانند در صحنه سياست حضور يابند. دستگاههاي جاسوسي شرق و غرب نيز به اين نكته واقف بودند. اين وابستگي در دو مرحله بود:
1ـ وابستگي فكري؛ عموماً رجال سياسي ما يا تحصيلكردگان مدارس امريكايي، فرانسوي و...بودند يا تحصيلكردگان لندن، پاريس، واشنگتن، مسكو و.... لذا به لحاظ فكري نوعي علاقه و كشش در آنها نسبت به شرق و غرب وجود داشت.
2ـ آنها به لحاظ شخصيت و توان كاري افرادي فعال، با نبوغ و مستعد بودند و دستگاههاي جاسوسي شرق و غرب با شناسايي و برنامهريزي منظم توانستند بسياري از آنها را صيد كنند. چه شكار جاسوس و جذب عناصر مستعد از كارهاي عمده سفارتخانههاي كشورهاي خارجي در ايران بود.
در يكصد و اندي سال گذشته ما شاهد ظهور و حضور رجال سياسي و فكري پرتواني بوديم كه جملگي جذب محافل خارجي شدند. دكتر مظفر بقايي نيز از جمله آنها بود. او فردي جاهطلب، مقامپرست و شهرتدوست بود و اين نقاط ضعف باعث شد دشمن در وي نفوذ كند. اگرچه وي شعار فعاليت در چارچوب قانون را سر ميداد، اما اين قانون را در راستاي حفظ نظام شاهنشاهي و نگاه داشتن حرمت شاه قبول داشت وگرنه به مانند بسياري از هممسلكان خود قانونستيز بود. او براي حفظ خود در داخل به ساواك و در سطح جهاني به محافل امريكايي وابسته بود. چنين بود كه حزب زحمتكشان ملت ايران را كه اصلاً حزب نبود، بيشتر براي وارد آوردن فشار و زور عليه مخالفانش راه انداخته بود.
در حقيقت دكتر بقايي مأموريت داشت در هر زمان حساس و خاصي وارد فضاي سياسي جامعه شود و حركتهاي سياسي را كه تهديدي براي نظام بودند منحرف و متوقف سازد؛ نظير تأسيس حزب دموكرات قوامالسلطنه، جبهه ملي، نهضت ملي شدن نفت، نهضت امام خميني(ره)، دوران انقلاب اسلامي و بالاخره در قضايايي كه منجر به دستگيري و زنداني شدن عدهاي شد...حزب زحمتكشان ملت ايران ابتدا توسط جلال آلاحمد، خليل ملكي و جمعي از انشعابيون حزب توده با همكاري مظفر بقايي تأسيس شد. اين حزب در واقع از نيروهاي فكري و تئوريك استفاده ميكرد و از طريق خليل ملكي تريبون مجلس در اختيار امثال بقايي بود.
بقايي پس از پايان تحصيلاتش از اروپا به ايران برگشت و مشغول به تدريس شد. بعد از شهريور 1320 به فعاليت گستردهتر روي آورد و وارد حزب دموكرات قوام شد و به شهرت رسيد. سپس به مجلس رفت و با همكاري علي زهري روزنامه شاهد را منتشر ساخت. او به زد و بند با دربار و محافل امريكايي مشغول شد، اما به ظاهر خود را مدافع حقوق مردم معرفي ميكرد. حتي خود را در كنار چهرههايي چون آيتالله كاشاني قرار داد، در حالي كه معتقد به جدايي دين از سياست بود. نيز هم او بود كه موجبات قتل افشارتوس را فراهم آورد. پس از كودتاي 28 مرداد بقايي به ميدان آمد. در اين دوره سعي بر اين بود با صحنهسازي ارتش و دستگيري و تبعيد او به زاهدان از او چهرهاي انقلابي و مبارز ترسيم كنند. در سالهاي 1339 تا 1343 با راهاندازي سازمان نگهبان آزادي، به حمايت از قانون اساسي شاهنشاهي پرداخت. در جريان قيام 15 خرداد 1342 ـ از قبل تا بعد از آن ـ سعي زيادي در ايجاد تشتت در بين راهبران قيام و به انحراف كشاندن ذهن و توجه مردم كرد، اما در اين كار توفيق چنداني نيافت و تنها توانست سه چهار اعلاميه منتشر كند كه در ميان انبوه بيانيهها و اعلاميهها محو شدند.
پس از انقلاب نيز او سعي كرد در بين انبوه جمعيتها، دستهها و گروهكهاي سياسي به فعاليت بپردازد، اما چراغ حزب او رو به خاموشي نهاد. او به تنظيم وصيتنامه سياسي پرداخت كه در واقع دفاعيه از كارتر بود و در مطبوعات مورد انتقاد شديد قرار گرفت. پس از آن در سال 1365 راهي امريكا شد و در آنجا با گردانندگان مجموعه تاريخ شفاهي و نيز منصور رفيعزاده ارتباط برقرار كرد و سپس به ايران بازگشت. با اطلاعاتي كه مسئولان از او و فعاليتهايش داشتند، دستگير و زنداني شد، اما بعد از مدت كوتاهي به دليل كهولت و بيماري راهي بيمارستان شد و سرانجام درگذشت. با مرگ او ديگر نه نامي از حزبش باقي ماند و نه كسي كار و راهش را ادامه داد، ولي مشكل محيط سياسي جامعه ما همچنان وجود دارد: روحيه وابسته به غرب!