حالا پنج سالي ميشود كه ديگر از آن جمعيت عظيمي كه گاهي اوقات براي ديدن عارف بزرگ شهر جلوي خانهاش صف ميكشيدند يا سراسيمه براي شنيدن سخنراني او خود را پاي منبرش ميرساندند خبري نيست.
اما خاطرات آن بزرگمرد هنوز سينه به سينه نقل ميشود. از فرزندش شيخ علي بهجت گرفته تا مراجع عظام و عرفاي بزرگ. سبك زندگي آيتالله بهجت كه حجت محكم خدا روي زمين بود ميتواند جايگزين سبكهاي بيهويت زندگي برخي از آدمها شود؛ سبكي كه تا ابد جاودان است و مورد رضاي حق تعالي.
در پنجمين سال عروج اين عارف بزرگ و مرد الهي بار ديگر خاطرات شنيدني و سبك زندگي دوستداشتني اين عارف را مرور ميكنيم.
زندگي ساده و نورانيزندگي ساده آيتالله بهجت در خانهاي قديمي و محقر در قم نشاندهنده حيات زاهدانه اين پير فرزانه است. ساده زيستي ايشان تا آنجا بود كه خيليها از آيتالله ميخواستند خانه بزرگتري تهيه كند اما ايشان قبول نميكردند. ايشان ابتدا در خانهاي اجارهاي كنار مدرسه حجتيه زندگي ميكردند اما بعد از مدتي منزلشان را تغيير دادند و در خيابان چهارمردان فعلي خانهاي اجاره كردند. اين خانه ظاهراً دو اتاق بيشتر نداشت؛ اتاقهايي كوچك با گليمهايي كه از 50 سال پيش نگه داشته بودند. وسط اتاقي كه ما خدمت ايشان ميرسيديم، پردهاي كشيده بودند و پشت آن پرده خانوادهشان زندگي ميكردند. ما اين طرف پرده مينشستيم و از حضور ايشان بهره ميبرديم. حتي زماني كه افراد بيشتري به حضور ايشان ميرسيدند، باز هم به فعاليتشان در همان خانه ادامه ميدادند. بعد از اينكه ايشان به مقام مرجعيت رسيدند، باز هم منزلشان تغيير نكرد، بنابراين جاي پذيرايي و ملاقات از بازديدكنندگان بسيار كم بود به همين دليل در اعياد و ايام سوگواري در مسجد فاطميه حضور داشتند تا افرادي كه ميخواستند ايشان را زيارت كنند آنجا خدمتشان برسند.
توجه به همسر و فرزند
توصيههاي آيتالله بهجت درباره همسر و فرزندان هم خواندني است. ايشان در كلاسهايشان به طلبهها ميفرمودند:« به خانه كه ميرسيد، كتابها را بگذاريد پشت در خانه. طوري نباشد كه وقتي به خانه ميرويد، تازه بخواهيد نوشتن يا خواندن كتابي را شروع كنيد. يعني نبايد بند كتاب، مطالعه و... شويد. اين كار اشتباه است. بايد براي همسر و فرزندان هم وقت بگذاريد.» ايشان روي اين موضوع حساسيت خاصي نشان ميدادند، به گونهاي كه حاج مرتضي آقاتهراني در اين زمينه ميگويد:« روزي آيتالله بهجت به من فرمودند شما سحر از خانه بيرون ميآييد و به حرم ميرويد، سپس به خانه بازميگرديد و صبحانه ميخوريد و بعد سر درس و كار تا ظهر. ظهر هم نماز خوانده و براي صرف ناهار به منزل بازميگرديد. اگر وقت خواب باشد، نيم ساعت هم ميخوابيد. بعد دوباره ميرويد بيرون سر كار و درس تا غروب. غروب هم نماز را ميخوانيد، با اين اوصاف نبايد زماني كه به خانه ميرسيد و زن و بچه دوربرتان ميآيند، كتاب را تازه باز كنيد و بگوييد ميخواهم مطالبي را كه از صبح تاكنون خواندهام، مطالعه كنم. بايد طوري برنامهريزي كنيد كه وقت زن و بچهتان ضايع نشود و به آنها هم برسيد. اهل خانواده حقوقي دارند كه بايد آن را رعايت كرد. بالاخره زن و بچه و حتي خود آدم نيازهايي دارند كه بايد برآورده شوند. اگر لذتهاي حلال نباشد، حتي عبادت هم نشاطي ندارد و درس خواندن هم بينشاط ميشود.»
ارتباط ايشان با همسر و اعضاي خانواده، به خصوص با نوههايشان بسيار خوب بود و بسيار به آنها ميرسيدند و نوهها در پناه ايشان آزادي بيشتري داشتند. آيتالله بهجت در مورد نوههايشان ميفرمودند:«اين عزيزان، جديدالورود از عالم بالا هستند و معصومند. اين معصوميت آنها باعث ميشود آدم را به خودشان جذب كنند.» ايشان به همين دليل بچهها را خيلي دوست داشتند. آيتالله بهجت بسيار سفارش ميكردند كه هميشه براي بچههاي كوچك وسيلهاي بگيريد تا سرگرم باشند زيرا زياد مايل نبودند بچهها سرگرميهاي تلويزيوني داشته باشند، براي همين ميگفتند پرندهاي بگيريد تا سرگرم شوند.
همسايه نمونههمسايههاي آيتالله بهجت هم خاطرات بسياري از ايشان دارند. چندين بار اتفاق افتاده بود كه خودشان براي همسايهها غذا بردند. يكي از همسايههاي ايشان ميگويد:« آقا خيلي انسان با محبتي بودند. همواره نسبت به خانواده ما لطف داشتند. گاهي اوقات اگر ميخواستند چيزي به ما بدهند يا هديه كنند، خودشان جلوي در خانه ما يا همسايههاي ديگر ميآمدند و هديه را ميدادند، حتي به همسر يا پسرشان يا فرد ديگري نميدادند. ايشان هر چيزي كه ميخواستند بدهند، خودشان براي همسايهها ميبردند. همان موقع هم از همسايهها به خاطر اينكه خانهشان پر رفت و آمد است عذرخواهي ميكردند. يادم است زماني كه همسرم فوت كرد و اقوام و دوستان از شهرهاي مختلف آمدند، ايشان به منزلم آمدند و مبلغي پول به من دادند و گفتند اين روزها به دردت ميخورد.»
پاك بودن از همان زمان كودكيحجتالاسلام علي بهجت در خاطرات زيبايش از پدرش ميگويد: «سر اينكه آقاي بهجت از همه همكلاسيهايش ممتاز شد، يك چيز بود و آن اين بود كه آقاي بهجت از كودكي و سالها قبل از بلوغ خود در اثر عبادت، چشمش معصيت را ميديد و مرتكب نميشد، لذا دوران كودكي را با پاكي گذراند و بعد از دوران كودكي هم همين طور گذشت. گناه او را سنگين و چرك و آلوده نكرد. در مدارج ترقي كه ديگران بايد پلهپله بالا بروند، ايشان چون پاك و سبك بود پرواز ميكرد.»
مراعات حال خانوادهسبك زندگي آيتالله بهجت به گونهاي است كه لحظهلحظه آن از دوران كودكي تا پايان عمر شريفشان به عنوان سبك و الگويي براي زندگي ما باشد. يكي از مهمترين و زيباترين رفتارهاي آيتالله بهجت در زندگي مراعات حال خانواده بود به گونهاي كه در يكي از شبها، چند ساعت مانده بود به اذان صبح طبق معمول بلند شده بودند براي تجديد وضو. هوا خيلي سرد بود. از اتاق بيرون رفته بود. آنجا خورده بود زمين و ديگر نتوانسته بود بلند شود.
چند ساعت بعد كه آقا را پيدا كرده بودند، ديده بودند در حالي كه بدنش از سرما خشك شده، همان طور كه روي زمين افتاده، دارد ذكرهايش را ميگويد. گفته بودند چرا صدا نكرديد، گفته بود خب نخواستم اذيت بشويد.
در جايي ديگر از خاطرات در باره آيتالله بهجت ميخوانيم: كارهاي شخصياش را به هيچ وجه به كسي نميگفت مثلاً ميآمد پايين ميديد كه دندانهاي مصنوعياش را جا گذاشته برميگشت بالا دندانها را برميداشت يا دنبال عصايش كه ميخواست بگردد به هيچكس نميگفت.
ايشان مشهد كه ميرفتند خيلي مقيد بود توي نگهداري از بچهها كمك كند تا عروسشان هم به زيارت برسد. ميگفت بچهها را بگذاريد پيش من. وسايل و خوراكيهايشان را هم بگذاريد و خودتان برويد زيارت. از حرم كه برميگشتند ميديدند آقا بچه را بغل كرده تا آرام باشد يا خوابانده و همين طوري توي بغلش راه ميبرد كه بيدار نشود و در حال ذكر و عبادت خودش است.
ايشان مقيد بود تولد افراد را بهشان تبريك ميگفت. بعضاً به بچهها هم هديه ميداد. به عروسشان هم همين طور. روز تولدش كه ميشد ميگفت غذاي كافي درست كنيد و فقرا و همسايهها را اطعام كنيد.
در بيان خاطرات ايشان هم چنين آمده است: آن وقتها كه بچه كوچك داشتند به خانمش گفته بود فقط مراقب بچهها باش، لازم نيست به خاطر من مطبخ بروي يك آب ساده هم كه توي هاون بكوبي با هم ميخوريم.
امان از آن روزي كه براي گرفتاري يك كسي يا شفاي مريضي به آقا التماس دعا ميگفتند يك ريز آقا بايد حال آن شخص را ميپرسيد، ببينيد گرفتارياش برطرف شده يا نه تا خبر برطرف شدن گرفتاري را هم نميشنيد دستبردار نبود، بايد مواظب بودند وقتي التماس دعا ميگويند يك جوري بگويند كه آقا بو نبرد كه آن گرفتاري چه بوده.
در يكي ديگر از خاطرات آن عارف بزرگ آمده است: دختر بچه پرتقال دلش خواسته بود، مادرش گفته بود توي اين فصل پرتقال از كجا پيدا كنيم؟ بعد از چند دقيقه دختربچه با يك پرتقال وارد اتاق شده بود هيچ كس نميدانست اين پرتقال را كي دست او داده. آقا فرموده بود اين بچه توي حرم دلش پرتقال خواسته بود. حالا با قاعده به او پرتقال دادهاند. منظور آقا اين بود كه توي حرم هر چيزي كه واقعاً دلت بخواهد با قاعده ميآورند بهت ميدهند «با قاعده» يكي از آن تكيهكلامهاي شيرين آقا بود. ايشان روزي به يكي از نزديكان ميگفت بچهها را كه حرم ميبريد حتماً خوراكي دستشان بدهيد كه توي حرم بخورند.
اگر ناراحتي يا غم و غصهاي توي صورت كسي ميديد حتي پيش آمده بود كه نمازش را نميبست تا يك جوري آن ناراحتي رابرطرف كند و صورت آن شخص را خوشحال ببيند. آن وقت نمازش را ميبست، ميگفت آدم اگر يك نفر را خوشحال كند همان موقع خدا يك ملك خلق ميكند كه او را از بلاها مصون نگه دارد.
توجه به حقوق حيواناتعارف بزرگ و عالم جليلالقدر حضرت آيتالله بهجت حتي نسبت به رعايت حقوق حيوانات نيز توجه خاصي داشتند. در يكي از خاطرات مرتبط با ايشان آمده است: ايشان مقيد بود مرغ و خروس توي خانه داشته باشند و هم مقيد بود رسيدگي به مرغ و خروسها را خودش تنهايي انجام دهد. صبح از مسجد كه برميگشت اول آب و دانه مرغ و خروسها را ميداد و قفسشان را مرتب ميكرد. خودش پوست خيارها و غذاهاي مانده را از توي خانه جمع ميكرد ميآورد براي حيوانها، بعد ظرفي را كه با آن غذا آورده بود توي حوض ميشست ميآورد داخل خانه يك بار هم اول شب به مرغ و خروسها سر ميزد يك بار هم بعد از عبادت يك ساعته سرشبهايش، يكبار هم موقع خواب كه روي قفس را با پتوي مخصوصشان ميپوشاند ميگفت سرما ميخورند.
ايشان هيچوقت اجازه سمپاشي و كشتن موجودات را نميدادند. چندين بار فرزندشان را به خاطر كشتن مگس توبيخ كرده بودند. علي بهجت، پسر ايشان ميگويد: در فصل بهار معمولاً مگس به اتاق ايشان ميآمد. پدرم صبحها هنگام كار و مطالعه به وسيله بادبزن يا عصا مگسها را اين طرف و آن طرف هدايت ميكردند. گاهي بنده زودتر از ايشان ميرفتم و حساب همه مگسها را ميرسيدم تا اذيت نشوند. يك بار من را توبيخ كردند كه مگر نگفتم اين موجودات را نكش و فقط بيرونشان كن! من به شوخي گفتم نميشود دانه دانه آنها را بگيري و بيرون كني. بايد چند نفر را بياوريم اينها را بيرون كنند! تازه دوباره از يك سوراخ ديگر ميآيند داخل. خب من هم آنها را بيرون كردم، فقط از هستي بيرونشان كردم. پدرم گفتند پناه بر خدا!
ايشان در منزل گاهي اوقات مرغ و خروس نگهداري ميكردند. روزي يكي از مرغها مريض شده بود خيلي حالش بد بود اهل خانه چندان موافق نبودند كه مرغها از قفس بيرون بيايند، خب كثيفكاري ميشد. آقا هر روز مرغ مريض را يك ساعتي از قفس بيرون ميآورد و خودش بالاي سرش ميماند و مراقب بود. ميگفت خب حيوان بايد قدم بزند كه حال و هوايش عوض شود و بهبود پيدا كند يك ماهي بود كه حيوان كاملاً حالش خوب شده بود اما فرداي عصري كه آقا رحلت كرد ديده بودند كه حيوان هم مرده...