کد خبر: 645735
تاریخ انتشار: ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۱۷:۰۵
گفت‌وگوي «جوان» با «امين زندگاني» به بهانه حضور در نمايش «تانگوي تخم مرغ داغ»
سالن تالار وحدت اين روزها ميزبان بازيگري است كه تئاتر حرفه‌اي را 18 سال پيش و در نمايش «مرغ دريايي» زنجانپور كليد زد.
سپيده آماده
سالن تالار وحدت اين روزها ميزبان بازيگري است كه تئاتر حرفه‌اي را 18 سال پيش و در نمايش «مرغ دريايي» زنجانپور كليد زد. پس از مرغ دريايي، او با نقش‌آفريني‌هاي موفقش تئاتر را ادامه داد، اما حضور در عرصه تصوير باعث شد كه سال‌ها از عرصه تئاتر دور بماند. امين زندگاني را شايد بسياري با نقش‌آفريني موفقش در فيلم ملك سليمان بشناسند؛ بازيگري كه شايد بتوان گفت بهترين انتخاب براي ايفاي اين نقش محسوب مي‌شد. زندگاني اما اين روزها نه تنها بار ديگر به صحنه تئاتر بازگشته بلكه در سينما و شبكه نمايش خانگي هم حضور پر رنگي دارد، او علاوه بر حضور در فيلم «فصل فراموشي فريبا» كه در سي و دومين جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد و هنوز هم به پرده اكران نرسيده، در سريال شاهگوش داوود ميرباقري هم نقش «عطا واعظي» را بازي مي‌كند؛ مجري محبوبي كه از رابطه خويشاوندي براي بالا رفتن پله‌هاي ترقي استفاده كرده است. زندگاني اين روزها حضور ديگري هم در عرصه بازيگري دارد و با بازي در نقش «حسين» نمايش «تانگوي تخم مرغ داغ» هادي مرزبان، شب‌هاي اجرا  را بر صحنه تالار وحدت مي‌گذراند. به بهانه حضور مجددش بر عرصه تئاتر و نقش‌آفريني در سريال شاهگوش پاي صحبت‌هايش نشسته‌ايم تا از اوضاع اين روزهايش بپرسيم.

آقاي زندگاني! شما تئاتر را در سال 70 و سن 19 سالگي كليد زديد و پس از آن در نمايش‌هاي متعددي حضور پيدا كرديد، اما چند سالي از صحنه نمايش دور مانديد؛ دليل كم كاري سال‌هاي اخير و بازگشت دوباره‌تان به صحنه چه بود؟

من تا سال 75، سالي يك يا دو نمايش در كانون پرورش فكري داشتم كه آن روزها به مديريت داوود كيانيان و نصرالله قادري بود. سال 75 در اولين نمايش حرفه‌اي‌ام با نمايش مرغ دريايي به كارگرداني اكبر زنجانپور به صحنه تالار وحدت رفتم. و از طرف دیگر من در آن روزها وارد عرصه تصویر شده بودم اتفاقی هایی که در نهایت باعث شد ده سال از تئاتر دور بمانم البته در طول این ده سال در اجراهای پایان نامه با آقای بهمن گودرزی و نصر الله قاری حضور داشتم اما اجرای عموم نه. پس از 10 سال با كار«يك زن و يك مرد» خانم آزيتا حاجيان در سال 84 به عرصه تئاتر برگشتم و سال بعد از آن هم با نمايش «پايين گذر سقاخانه» آقاي هادي مرزبان در تالار وحدت بودم. بار ديگر يك وقفه شش، هفت ساله در كار تئاتر من افتاد و پس از آن با كار «جاده طولاني مارپيچ » رضا گوران سال گذشته در سال چارسو اجرا رفتم و در اين ميان هم دو كار تئاتر داشتم و تانگوي تخم مرغ داغ سيزدهمين اجراي تئاتري من است كه در آن باز در خدمت آقاي مرزبان هستم. البته این را هم بگویم که من اولین بار اقای مرزبان را در سن هشت سالگی در نمایش فریاد دیدم ، زمانی که بردارم امید در ان نقش نوجوان بازیگر نمایش ایشان بودند و من هم در پشت صحنه حاضر می شدم.

شما در نمايش «تانگوي تخم مرغ داغ» نقش حسين را بازي مي‌كنيد، فرزند حاجي كه بار زندگي را بر دوش مي‌كشد و يك تنه سنگ زيرين آسياب خانواده شده است؛ تعبير خودتان از نقش را بگوييد.

به نظر من امثال حسين در جامعه ما بسيار زياد هستند، چون اصولاً مقوله‌اي در فرهنگ اجتماعي و خانوادگي ما وجود دارد به نام فرار از مسئوليت يا به تعبير ديگر مسئوليت فكني بر دوش كسي كه مسئوليت‌پذير است و به باور من اگر در سطح وسیع جامعه دچار مشکل هستیم، به دلیل این است که هیچ کس مسئولیت شغل خودش را درست درک نکرده و همه به دنبال این هستیم که یا تقصیرها را بر عهده دیگران بیندازیم یا مسئولیت ها را؛ لايه اول نمايشنامه اين را مي‌گويد. اما به باور من براي درك دقيق از نمايش بايد ابتدا نمايشنامه اثر به صورت مجزا خوانده شود، چون اثر رادي از لايه‌هاي مخلتف ايدئولوژيك، اجتماعي و روانشناختي برخوردار است و خود من به عنوان بازيگر كار، زمان تمرين، تصور نمي‌كردم كه در زمان اجرا با هجوم خنده و هيجان مخاطبان در برابر ديالوگ‌ها و فضاهاي كار روبه‌رو شويم، چون من فكر مي‌كردم شايد كار براي تماشاگر سنگين باشد اما انقدر اين ديالوگ‌ها در اجرا تأثيرگذار از كار در آمده است كه مخاطبان برابر اين فشار‌هاي عصبي عكس‌العمل خنده نشان مي‌دهند. به نظر من «حسين» نمادي است از اين اصل كه اگر كسي مسئوليت‌پذير شد، بيش از توانش مسئوليت بر عهده‌اش قرار مي‌گيرد و نه تنها اطرافيان و جامعه هيچ نوع تشكر و حرمتي براي مسئوليت‌پذيري او قائل نيستند، بلكه تنها توقعشان از فرد مسئوليت‌پذير بيشتر مي‌شود. اگر ما انساني را پيدا كنيم كه به تنهايي، مسئوليت خودش را بر دوش مي‌كشد و فرافكني نمي‌كند، احساس مي‌كنيم انساني است كه آمادگي اين را دارد كه مسئوليت خودمان را هم بر عهده‌اش بگذاريم و در این بین مانع تراشی بر سر راه پیشرفت آدم های مستقل همه جوره وجود دارد. استاد مطهری جمله معروفی دارند مبنی بر اینکه قطار زمانی که در ایستگاه توقف کرده است، هیچ کس به ان سنگ نمی زند و تنها زمانی به سمت قطار سنگ پرتاب می شود که در حال حرکت است، یک کاری اگر موفق نباشد، هیچ کس به آن توهین نمی کند و نقد منفی و بدی هم دیده نمی شود، اما به محض اینکه یک کاری موفق می شود بسیاری به ان حمله می کنند و تقاضای سهم خواهی دارند و این باعث می شود که حرکت چرخه فرهنگی سیاسی و اجتماعی مان با کندی خاصی روبرو شود و به باور من با اینکه نمایش نامه در فضای دهه های اخیر می گذرد، اما برای امروز هم حرفی برای گفتن دارد، حرفی که درست است؟

كار كردن با آقاي مرزبان و نفس كشيدن در هواي نمايشنامه اكبر رادي را چطور مي‌بينيد؟

من از كساني بودم كه در اوايل دوره دانشجويي‌ام، خيلي نمي‌توانستم با آثار آقاي رادي ارتباط برقرار كنم و فكر مي‌كردم نمايشنامه‌هاي ايشان سنگين هستند و داستان‌هاي به روز ندارند اما الان مي‌بينم كه اين تصور، از جهالت من در آن دوره بود. اين روزها پس از بازي در سه اثر دشوار از آقاي رادي به جرئت مي‌توانم بگويم كه آقاي رادي نه در زمان حياتش آنطور كه در شأ و جايگاهش بود ناخته شد و نه در سال‌اي پس از آن. نمايشنامه‌هاي ايشان مي‌تواند به عنوان نمايشنامه‌هاي كلاسيك ايراني در دانشگاه‌ها تدريس شود و دانشجويان تئاتر ببينند كه او با چه ظرافتي به پرداخت اجتماعي، روانشناختي و سياسي تقابل ايدئولوژي‌ها و تفكرات در آثارش مي‌پردازد و براي هر انديشه و نگاهي يك خوراك فرهنگي دارد به نظر من اين كار هر كسي نيست و آقاي رادي در فرهنگ كشور ما تكرار شدني نيستند.

آقاي زندگاني برگرديم به نقش شما در «تانگوي تخ مرغ داغ»؛ حسين به نوعي نماد اخلاق‌گرايي در جامعه است، فردي كه دار و ندارش را پاي باورهايش مي‌گذارد و سرانجامي جز تنهايي و شكست ندارد. آيا سرگذشت «حسين» نمايي از سرانجام انسان‌هاي اخلاق‌گرا در جامعه اين روزها است؟

همه ما نمونه‌هايي مانند حسين را اطراف خود داريم، كساني كه نيروي محركه قطار جامعه هستند و با دلسردي روبه‌رو مي‌شوند چون موتور فيزيكي و رواني انسان‌ها نياز به تجديد قوا و سوخت‌رساني دارد، وقتي كه از يك انسان فقط توقع وجود داشته باشد، فرسايش به وجود مي‌آيد، اما در اين ميان يك ابر انساني به وجود مي‌آيد كه سعي مي‌كند پاي باورها و ايمانش بايستد و نيازهايش را كنار بگذارد و بر اساس اصول اخلاقي رفتار كند، اما ما مي‌بينيم كه اين انسان در نهايت گوشه‌نشين مي‌شود.

تقابلي ميان «حسين» با پدرش موسي وجود دارد؛ حسين به رغم آنكه ادعايي در خصوص دين و ايمان ندارد اما در عمل ايمان و اعتقادش هزار برابر بيشتر از پدرش است كه تنها ادعاي ايمان دارد، اين تقابل اخلاق واقعي و ريا را در برخوردهاي حسين و موسي، چطور مي‌بينيد؟

بحث ايمان و ريا و تعريف گناه و ثواب در مونولوگ حاج موسي به درستي بيان مي‌شود، اينكه واقعاً تعريف گناه در جامعه ما چيست؟ آيا مي‌توانيم با رجوع با يك سري از شعائر، گناهي را حلال كنيم يا اينكه اثرات گناه است كه در اين ميان اهميت دارد. به نظر من سوء استفاده از این راهکارها می تواند لطمه مخربی برای مذهب و باور و ایمان باشد. این تقابل جز عدم اعتماد، شکست و به فردیت رسیدن، حاصل دیگری ندارد چون باور است که جمع را تشکیل می هد و اتحاد را به وجود می آورد و در این نمایش می بینم کم کم این عدم باورها به اصول باعث از هم پاشیدگی خانواده می شود و هر کدام از اعضای خانواده به دنبال راه فراری می گردند، محسن به دانشگاه و کتابهایش رو می اورد و با خانواده در تقابل قرار می گیرد، محسن نشان از نسل جدیدی است که نمی تواند با نسل قبل ارتباط مناسبی داشته باشد و فروختن چراغ لاله به گونه ای می تواند نماد رهای از سنت ها باشد و خلا میان نسل ها باعث می شود نسل وسطی به وجود بیاید که ما می توانیم به جرئت بگوییم آنهایی هستند که به جیهه رفتند و جنگیدند، من هميشه براي آينده كاراكتر حسين اين تصور را دارم كه حسين در سال‌هاي بعد يا همت مي‌شد يا زين‌الدين يا يكي از بزرگان جنگ؛ كسي كه جانش را پاي باورها و وطنش مي‌گذاشت و در جنگ به شهادت مي‌رسد. در خانواده نمايش، هيچ زبان مشتركي وجود ندارد و تنها نقطه اتحاد، مادر خانواده است و او هم زماني كه در جبهه‌هاي مختلف قرار مي‌گيرد با موضع‌گيري‌هايش، اتحاد را از ميان مي‌برد و ناچار مي‌شود به دليل تعهدات سنتي، به طرفداري از موضع شوهرش برآيد و مقابل فرزندان بايستد و به نظر من نتيجه‌ اين تقابل، افتراقي است كه در نهايت به وجود مي‌آيد.

در طول داستان مي‌بينيم به رغم محسن و زينب كه در برابر جبر پدر، قد علم مي‌كنند و مسير زندگي خود را انتخاب مي‌كنند، حسين اما كماكان به سلطه پدر تن مي‌دهد. چرا؟

به باور من انسان به ذاته، قدرت طلب است و زمانی که احساس کنند با ابزار ایمان می تواند به اهدافش برسد، ریا شکل می گیرد، اگر این اعتقادات در ادامه صداقت باشد، اتحاد ایجاد می کند اما اگر از سر ریا باشد، ایجاد اختلاف می کند. در خانواده موسي، در ظاهر مردسالاري است اما در حقيقت ما دو قطب قدرت داريم، به اين ترتيب كه مادر هم به واسطه رابطه عاطفي با فرزندانش، يكي از قطب‌هاي قدرت در خانواده است، پدر با توسل به اعتقادات، يك استبداد مردانه ايجاد كرده و مادر به واسطه احساسات يك استبداد زنانه و در اين ميان فرزندان خانواده، هر كدام به راه خودشان مي‌روند و هيچ كدام با هم رابطه درستي ندارند و حتي يكديگر را به درستي نمي‌شناسند. همه فرزندان خود را به اعتيادي سالم دچار مي‌كنند براي رهايي از جو خانه، حسين معتاد به كار است، محسن معتاد به كتاب، حسن معتاد به تجارت و سلامت حسين در اين است كه بر باورها و ايمان و اعتقادش پافشاري مي‌كند، كاري كه پدر نكرده است و در تقابل با رياي پدر قرار مي‌گيرد و در ديالوگي به پدر مي‌گويد:«اگر آن خانه مشكل شرعي داشت، چطور تونستي زن و بچه‌ت‌رو ببري اونجا؟!» چون وقتي خودش را جاي پدر مي‌گذارد مي‌بيند كه هيچ گاه اين كار را نمي‌كرد.

در قسمتي از نمايش هم مي‌بينيم كه «حسين» تسليم فريب پدر براي پيشنهاد ازدواج او با مليحه مي‌شود بدون اينكه هيچ شكي به منفعت‌طلبي پدر در اين ميان داشته باشد.

اين همان ماجراي ايمان داشتن به ظالم است؛ «حسين» با تصور اينكه پدر الگوي باوري‌اش است، اصلاً فكرش را هم نمي‌كند كه پشت خواسته‌ها و پيشنهاداتش، اهداف شخصي و سوء‌استفاده جايگاهي داشته باشد، حتي در جايي از نمايش به پدر مي‌گويد:«من يك زن باحجاب و سربه زير مي‌خواهم» اما پدر در جواب مي‌گويد: «مليحه هم در طول زندگي درست ميشه!» حسين هم مي‌پذيرد، چون پدر را باور دارد و براي همين در پايان نمايش دچار احساس ناكامي و شكست مي‌شود. حسين زماني كه مي‌فهمد صحبت‌هاي پدرش از سر ريا بوده، حتي نمي‌خواهد ماجراي رياكار بودن پدرش را بپذيرد، چون پدر الگويش بوده است. در صحنه یکی مانده به آخر زمانی که محسن به حسین می گوید که تو چماقی بودی که پدر بر سر من می کوبید، باز هم نمی خواهد بپذیرد و می گوید پرت و پلا می گویی! در این میان پدر مسئولیت پسر کوچکترش محسن را هم بر عهده حسین می گذارد و در نهایت زمانی که حسین از دست رفتارهای نامناسب محسن با پدر حرف می زند، که چه رفتاری را باید در برابر او پیش بگیرد و پدر بار دیگر با واگذاری مسئولیت هایش به حسین به او می گوید، پناهش بده! حسین هم براساس باورهای سنتی که دارد فکر می کند برای اینکه فرزند خوبی باشد باید در برابر خواسته های والدینش تمکین کند و به همین دلیل هم هست که در برابر همه خواسته های آنها تسلیم می شود. انتظار حسین از زندگی این است که ازدواج کند و همسری داشته باشد که زمانی که خسته به خانه می آید، برایش سفره ای پهن کند اما پدر حتی در برابر این خواسته او هم دخالت می کند و دختری را برای او در نظر می گیرد که هیچ سنخیتی به اعتقادات انتظاراتش ندارد و به نوعی حسین خود اجازه می دهد که بیداد پدر ادامه پیدا کند.

آقاي زندگاني! از فضاي تئاتر بيرون بياييم و به سينما برسيم. شما در جشنواره سي و دوم فيلم فجر با فيلم «فصل فراموشي فريبا» نقش آفريني متفاوتي را از خود به عرصه نمايش گذاشتيد، پسر پايين شهري عاشق‌پيشه‌اي كه سوء ظن، زندگي‌اش را به آتش كشيده است؛ از فيلم بگوييد و همكاري با عباس رافعي؟

از چند سال پيش قرار بود با آقاي رافعي همكاري داشته‌ باشم كه هر بار قسمت نمي‌شد، تا «فصل فراموشي فريبا» كه آقاي رفيعي به من گفتند، مي‌خواهند نقش متفاوتي را با هم تجربه كنيم و من رفتم. با هم به اين ظاهر و رفتار رسيديم، فيلمنامه اين فرصت را به من مي‌داد و آقاي رافعي هم به عنوان كارگردان به من اعتماد كردند و من از اعتماد ايشان ممنونم كه اين فرصت را به من دادند تا بخشي از تجربيات خودم را در فيلم ايشان به تصوير بكشم. فيلم، از نظر من دوست‌داشتني بود و شايد ما اين روزها دچار بحراني شده‌ايم و جناح‌بندي‌هاي اين چند ساله و دو جناحي نگاه كردن در فرهنگ ما تأثير گذاشته است و انگار اثري كه قرار نيست حرف اين روزها را بزند، اصلاً نبايد ديده شود و اين اتفاق براي اين فيلم هم افتاد و فيلم در جشنواره ديده نشد به رغم اينكه خيلي‌ها فيلم را دوست داشتند. انگار هيئت داوران هم براي داوري به سر و صدا نياز دارد.

در خصوص سريال «شاهگوش» كه شما در سه قسمت از آن در نقش «عطا واعظي» حضور پيدا كرديد و نقش‌آفريني جديدي را از خود به نمايش گذاشتيد، بازخوردها به نقش چطور بود؟

حضور در سريال «شاهگوش» هم از آن حضورهايي بود كه باعث شد ما نفهميم بالاخره متفاوت بودن خوب است يا بد (با خنده ). پس از سريال بازخوردهايي در دو طيف كاملاً متفاوت صورت گرفت، گروهي واكنش تندي به اين حضور داشتند و عده ديگري اين نقش را خيلي دوست داشتند و من هنوز هم نتوانستم از اين واكنش‌ها معدل بگيرم اما مي‌توانم اين را بگويم كه كار كردن با آقاي ميرباقري هميشه براي من افتخار است و همين‌طور كه كار كردن با آقاي مرزبان و خودم فكر مي‌كنم نقشي را كه در شاهگوش بازي كردم از جمله نقش‌هايي است كه همواره به بازي كردن آن افتخار مي‌كنم. زبان مشتركي كه بين من و آقاي ميرباقري به دليل همكاري در معصوميت از دست رفته و مختارنامه و الان شاهگوش به وجود آمده زباني است كه شايد هر بازيگري آرزو كند اين زبان مشترك را با كارگردانش داشته باشد و همچنين بالعكس. نقشم در شاهگوش را خيلي دوست دارم و شايد ساده نگري برخي از مخاطبان باعث مي‌شود كه بازيگران از متفاوت و درست بازي كردن دلسرد و زده شوند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار