همين اول كار بگويم كه طي اين سالها هرگز نفهميدم در چاه ظاهراً عميقتر از آنچه ما يك عمر تصور كرده بوديمِ مكتب «توالتيسم» يا همان مبال قديمي خودمان، مگر چقدر گنج و گوهر نهفته است كه حتي نويسنده هوشمند «پايتخت» هم بالاخره سري به اين معدن پرگهر ميزند، ولي شكر خدا خيلي آنجا نميماند و حتي از بينندگان پيرو مكاتب جنسي هم خنده نميگيرد. اين مكتب بهقدري در تلويزيون و سينما پيرو و مريد دارد كه تقريباً هيچ نويسنده و كارگرداني را از پيروي خاص يا عام از آن گريزي نيست و انصافاً نياز به بررسي جدي جامعهشناسانه دارد كه من با اينكه جامعهشناس نيستم اما به برخي از علل آن به شكل گذرا اشاره ميكنم. همه اينها برميگردد به مديريتهاي غلط فرهنگي كه خدا ميداند تخريبهاي حاصل از آن چه به روزگار فرهنگ جامعه، بهخصوص كودكان و جوانان ما آورده است.
و اما درخشش چشمگير سريال «پايتخت» در سه سال پياپي و توجه مردم به آن، پيامهاي بسياري را در خود نهفته دارد كه به شرط بيدار شدن مسئولان و برنامهسازان شبكههاي چندين و چندگانه سراسري و استاني، ميتواند راه درست، متين و محكم فرهنگسازي را فرا روي آنها قرار دهد، مگر آنكه زور و قدرت كساني كه بهويژه طي دو دهه گذشته هر اثر مبتذلي را به نام طنز، سريال و فيلم به خورد مخاطب دادند و سليقه او را بهشدت تخريب كردند، همچنان بچربد و آنان همچنان متوليان فرهنگي ما باقي بمانند كه خدا كند ديگر چنين مباد و نيروي تعيينكننده مردم، آنان را از شيوههاي مخربشان نااميد سازد. سالهاست صاحب اين قلم فرياد ميزند كه به خدا وفاداري، مهر و محبت، نجابت، گذشت، صبر، پايبندي به خانواده و پايبندي واقعي به ارزشهاي اخلاقي و ديني، در جذب مخاطب، هيچ از خيانت، دزدي، دروغ و كلك كم نميآورد و اين لودگيها مخصوص بخشي از طبقات بيدرد كلانشهرهاست كه متأسفانه به دليل گستردگي صدا و سيما، فرهنگهاي بومي و اصيل ما را مورد تهاجم قرار داده است. خوشبختانه به دليل نبودن سينما در اغلب شهرهاي كوچك، آنان كم و بيش از هجوم فيلمهاي بيدرد در امان ماندهاند، هر چند سينماي خانگي اندكي جبران مافات را كرده است!
اما چيزي كه هرگز به جايي نرسيد، فرياد امثال من بود كه به جرم نگراني براي تخريب ارزشهاي اخلاقي، از نظر روشنفكران، همواره مفتخر به دهه 50 بودن بودهام.
سريال «پايتخت» نشان داد كه مردم ايران، مردم تهران نيستند و نماينده مردم تهران هم قشر تازه به دوران رسيده بياعتنا به اصول نيستند. مردم ايران همان كساني هستند كه مهمان، ماشين چند ميليونيشان را در آب غرق ميكند و با مناعت طبعي مثالزدني ميگويند:«فداي سرت»، نه اينكه از كله صبح (البته صبح در كلانشهرها از يك بعد از ظهر شروع ميشود!) تا نصف شب، يقه همديگر را سر هيچ و پوچ بگيرند و اسمش را بگذارند افشاگري! و لابد به خاطر رضاي خدا!
سريال پايتخت نشان داد كه به قول بازيگران اين سريال، خانواده هنوز هم «چيز خوبي است»، گذشت و محبت «چيز خوبي است»، احترام به بزرگترها و مراقبت از آنها «چيز خوبي است» و خيلي چيزها خوبند كه صدقه سر فرهنگ پر از اعوجاج پايتخت تصور ميشد كه فراموش شده، اما به شكر خدا نشده و اين طور باشكوه و باصلابت، خود را به رخ گيجها و خوابزدهها ميكشد، خدا كند كه اين تلنگر را قدر بدانيم. پايتخت به يادمان آورد كه اگر با هم باشيم، ميتوانيم مشكلات را پشت سر بگذاريم، سوءتفاهمها را بر طرف كنيم و بهجاي طرد كردن، زدن، بستن، قهر كردن و يقهگيري، به فكر همدلي، همراهي و شادي باشيم. پايتخت به يادمان آورد كه براي خنديدن و خنداندن نياز به گير دادن، مسخره كردن و تحقير يكديگر نداريم، بلكه آنچه ارزشمند است با هم خنديدن است، نه به هم خنديدن. پايتخت به يادمان آورد كه اين سرزمين پر از رنگها، فرهنگها، آداب و رسوم اصيل، زيبا و رنگارنگ است. بايد درها را گشود و از آپارتمانهاي تنگ و تاريك شمال شهر تهران بيرون آمد و افقهاي باز با مردمان ساده و صميمي را تجربه كرد. پايتخت به يادمان آورد كه ايران پر از زيباييهاي كمنظيري است كه فرهنگ مجعول و بيهويت كلانشهرها، بهخصوص تهران، كمر به قتل آنها بسته و با نقنقهاي بيمعني، فضاهاي دودآلوده، روشنفكربازيهاي موروثي از متفكران پوچگراي مكتب «من ميدونم!» توش و توان مقاومت، سازندگي، صبر، گذشت و تحرك را از مردمان سختكوش و اصيل گرفته و فرهنگ پر از كژيها و ناپاكيهاي خود را به عنوان فرهنگ راستين اين مردم به آنها حقنه كرده است. پايتخت به يادمان آورد كه اين همه افسردگي، دلتنگي، بدبيني، نقنق، مخالف خوانيهاي بيمبنا، يقهگيريهاي شبانهروزي و آبروي يكديگر را بردن و تبديل به دشمنان خوني يكديگر شدن، نه به دليل نداشتن فقر و درآمد اندك كه ناشي از نگاه مادي به زندگي و فراموش كردن زيباييها و اصالتهاست. پايتخت به يادمان آورد كه ما مردم اصيلي هستيم كه ميتوانيم با كمبودهاي مادي بسازيم، اما بدون ارزشهايي كه مايه شادماني، خوشي و لذت حقيقي ما هستند، تبديل به موجودات كاريكاتورگونهاي ميشويم كه نه «در غربت دل شادي داريم و نه در وطن رويي براي ماندن». يك مشت «هامون»هاي ابدي!
آرزوي قلبيام اين است كه متوليان فرهنگي و برنامهسازان صدا و سيما پيام مردم را بشنوند. اين مردم از جرم، جنايت، خيانت و از هم پاشيدگي خانوادهها خستهاند، از تكرار اشارات كثيف جنسي در آثار تلويزيوني و سينمايي دل آشوبه گرفتهاند، دلشان براي افقهاي باز اين سرزمين تنگ است. دلشان براي طبيعي و «معمولي» بودن تنگ است. ادا و اطوارهاي روشنفكرانه جانشان را به لب رسانده است، از يقهگيري و پرخاش خستهاند، از رياكاري خستهاند، از عبوسي و ترشرويي خستهاند. از اينكه عده خاصي به نام روشنفكر، سينماگر، هنرمند و متفكر درحالي كه بيچارگي و افسردگي از سر و رويشان ميبارد و دود و دم مغزشان را پريشان كرده است و راه چاره را در كشيدن پردهها، بستن پنجرهها، تاريكي، سياهي و نهايتاً خودكشي، طلاق، خيانت و. . . ميدانند، خستهاند. مردمان واقعي و حقيقي، همان كساني كه به وقتش با خون و پوست و جانشان از اين سرزمين محافظت ميكنند و ايمان دارند كه اين سرزمين با فرهنگهاي غني، متنوع و اصيل و پر از رنگ و شاديهاي خود ميتواند دستمايه هزاران هزار اثر هنري باشد. آنها ميدانند كه موسيقي اين سرزمين را ميتوان با آثار درخشان نواهاي بومي و موسيقي مقامي، از اين فلاكت، ناله و زنجموره نجات داد. صميمانه اميدوارم اين حركت زيبا با دخالت اساتيدي! كه از اين سو و آن سوي عالم ملودي كش ميروند و سر هم ميدهند و پولها و جوايز گنده گنده هم ميگيرند، مصادره به مطلوب نشود و بگذارند ما مردمي كه لابد بتهوون، ونجليز، درويشخان، محجوبي، خالقي و. . . را نميشناسيم، بعد از سالها در صدا و سيماي خودمان صداي ني استاد بلوچ و دو تار استاد خراساني و... را كه خدا ميداند چه عظمت و گستردگياي دارد اين موسيقي پاك و شاد و طبيعي، بشنويم و يادمان بيايد كه «ما نيز مردماني هستيم». بازيگران خودباخته هنر اين سرزمين ميدانند كافي است مردمان حقيقتاً متفكر و اصيل دست ياري به سوي سازندگان اين نوع آثار دراز كنند تا هزاران قصه واقعي و زيبا از دل اين فرهنگها بجوشند.صميمانه آرزو ميكنم سازندگان «پايتخت» به دام روشنفكري و عوامزدگي از نوعي كه تاكنون گرفتارش بودهايم نيفتند. صميمانه اميدوارم جوانان كاربلد در همه زمينهها به ميدان بيايند و بهخصوص دور را از نويسندگان محدود و آبونه در باندهاي ثابت نويسندگي سيما بگيرند و براي آثار موفقي چون كلاه قرمزي، پايتخت، به جاي يكي دو نويسنده، گروهي از نويسندگان با افكار جديد، با دقت، علم، تحقيق، حوصله و صبر انتخاب شوند و آثاري را پديد آورند كه ايراني را به ياد خودشان بياورد و آدمهاي كاربلد در تمام زمينههاي نگارش، بازيگري، موسيقي و ساير عوامل خلق آثار هنري، از انزوا به درآيند و با ياري يكديگر، نه تنها به ياد خودمان كه به ياد مردم گيج و افسرده دنيا هم بياورند كه «خوبي هميشه چيز خوبي است».
باشد كه از اين رهگذر كساني كه به اشتباه يا به دليل باندبازيهايي كه متأسفانه هنر، ورزش و... ما را آلوده كرده، وارد اين عرصهها شدهاند و با آلودگيهاي اخلاقي خود هنر تصويري ما را تحقير كردهاند، بهناچار ميدان را ترك كنند.
مردم ما با رأي به «پايتخت» حرفشان را زدند و گفتند چه ميخواهند. حالا بايد ديد مسئولان و برنامهسازان چه گلي به سر اين هنر ميزنند. خدا كند كه گوششان اين پيام روشن را بشنود و طنزهاي سخيف و قصههاي بيمايه و لوكيشنهاي تاريك و موسيقي زنجمورهاي دست از سر آنها بردارند.