تدقيق در نحوه شروع، طبقات دخيل، رهبري، ايدئولوژي، طريقه انتشار و ميزان گستردگي، اثرات فرا ملي، شيوه و دلايل نابودي شان و بررسي علل نزولي شدن منحني عمر اين موجهاي اجتماعي، درسهاي زيادي به همراه دارد كه ميتوان از آنها براي درك بزرگي و عظمت انقلاب اسلامي و به عنوان تجربه و براي ارتقاي مهارت تداوم بخشي به حيات طيبه انقلاب اسلامي استفاده كرد.
تحليل عميق رهبر انقلاب از انقلاب
اساسيترين و مهمترين تفاوت انقلاب اسلامي ايران با ساير انقلابهاي مشابه رويداده در تاريخ معاصر بينالملل را ميتوان در ميان سخنان و تحليل رهبر عزيز انقلاب اسلامي در مورد عدم انطباق نظريههاي رايج انقلاب در جهان با انقلاب اسلامي كه در سالگرد ارتحال حضرت امام خميني(ره) در سال 85 ايراد فرمودند، يافت.
«در قوانين علوم اجتماعي درباره انقلابها ميگويند انقلابها همچنان كه يك فرازي دارند، اوجي دارند، يك فرودي هم دارند؛ مثل سنگي كه شما پرتاب ميكنيد؛ تا وقتي كه قدرت بازوي شما پشت سر اين سنگ است، برخلاف جهت جاذبه زمين حركت ميكند اما وقتي اين قدرت از جاذبه زمين كمتر شد، اين سنگ به سمت جاذبه طبيعي زمين بر ميگردد. آن قوانين ميگويند تا وقتي كه شور و انگيزه انقلابي در مردم هست، انقلابها به سمت جلو حركت ميكنند، اوج ميگيرند، بعد هم به تدريج اين شور و هيجان و اين عامل حركت به پيش، كم ميشود و در مواردي تبديل به ضد خود ميشود انقلابها سقوط ميكنند و بر ميگردند پايين. انقلابهاي بزرگ دنيا كه در تاريخ 200 سال اخير، ما اينها را ميشناسيم، بنا برهمين تحليل، همه با آن نظريه قابل انطباق هستند اما انقلاب اسلامي از اين تحليل جامعه شناختي به كلي مستثناست. در انقلاب اسلامي، پادزهر فرود انقلاب در خود اين انقلاب گذاشته شده است. » (1)
اتحاد جماهير شوروي سابق كه به عنوان يكي از دو ابرقدرت قرن بيستم در بلوك شرق با اقمارش قدرتنمايي ميكرد، توسط امريكاييها و غربيها در تنور گرم و سوزان جنگ سرد، مضمحل شد. جهان غرب از ابتداي شكلگيري انقلاب اسلامي برحجم اقدامات ضد ايراني با هدف ويرانسازي و انهدام انقلاب تازه به ثمر نشسته ملت ايران افزود و با همان مكانيسم و روشي كه شوروي را برانداخت، قصد نابودي و انهدام جمهوري اسلامي را داشتند اما موفق نشدند چراكه منشأ پيدايش اين دو انقلاب به كلي با هم متفاوت و در حقيقت متعارض هستند يكي در مادي گرايي و ديگري در ولايت الهي كه به فقيه جامع الشرايط منتقل شده است، افكار و اهداف خود را تعريف و پيكربندي نمودهاند.
شكوفايي جامعه حجاز با ورود اسلام
براي پي بردن به ماهيت حياتبخش اسلام ناب محمدي(ص) و تفاوتهاي زيربنايي و مبنايي آن با ساير نحلهها و جريانات فكري و عقيدتي، قياسي كوتاه بين دستاوردهاي حاكميت مسيحيت پاپ زده و حكومت اسلام بر انسانهاي بدوي حجاز همه چيز را روشن خواهد ساخت. همان مقدار كه كنار گذاشتن دين دستكاري شده و مغاير با فطرت مسيحيت كليسايي و پاپ محور در قرون وسطا سبب اوجگيري علمي و رنسانس در اروپا شد، به همان نسبت ورود و پذيرش اسلام ناب محمدي(ص) سبب شكوفايي امت اسلام و تنظيم نوع جديدي از معادلات و كسب قدرت علمي و انتشار دانش به اقصي نقاط عالم شد و سرزمينهايي كه تا چند دهه پيش در جهان حرفي براي گفتن نداشتند در حوزههاي مختلف علمي و در ميدانهاي اثرگذاري جهاني به يكي از دو سه قطب مطرح جهان تبديل شدند فلذا اسلام تنها ديني است كه توانسته خود بنيانگذار يك تمدن همه جانبه شود. به قول شيخ محمد عبده «اروپا از آن روزي كه مذهب خويش را رها كرد، جلو رفت و ما از آن روزي كه مذهب خويش را رها كرديم عقب رفتيم. »
تلفيق عقلانيت و معنويت در انقلاب اسلامي
موج نو اسلامي كه مردم جهان را مخاطب خود قرار داد و عده زيادي را به اسلام ترغيب نمود و بيداري جهان اسلام و ساير ملتهاي حق جو را در پي داشت، جذابيت انقلاب از ابتدا براي ملتها ناشي از حرف، اقدام و تابلويي جديد و به دور از شعارزدگي و شعارهاي دروغين مكاتب بشري بود و ارائه نسخهاي عملي كه ضامن دنيا و عقباي بشريت است. ميشل فوكو، فيلسوف فرانسوي چنين اظهار نظر ميكند: «نوآوري انقلاب اسلامي ايران در اين بود كه بين عقلانيت و معنويت در سياست آشتي برقرار كرده است. با پيروزي انقلاب اسلامي نظريه دين افيون ملتها، تبديل به دين اميد ملتها شده است. انقلاب اسلامي در عين نو و بديع بودن، منحصر به فرد هم است، زيرا چيزي آورده است كه جهان غرب و مسيحيت قرنهاست آن را فراموش كرده و آن معنويتگرايي در سياست است. » (2)
بيداري اسلامي در امتداد انقلاب اسلامي
گسترش اسلام خواهي به واسطه ماهيت روشنگرانه و صادقانه و انطباق كامل آن با خواست بشر از دين است و اين براي غرب به معناي بيدار و هشيار شدن ملتها و به تبع آن كوتاه شدن دست آنها از منابع عظيم طبيعي و انساني كشورهاست يعني همان اتفاقي كه در ايران افتاد. بيداري اسلامي سه سال اخير در منطقه غرب آسيا، موج توسعه يافته همين بيداري و با نگاه به الگوي ايران اسلامي است. يعني پيشرفت در عين مقاومت، عزت و دينداري و مقايسه اين عملكرد با اوضاع درون ممالكشان كه عمدتاً وابسته، مرتجع و سلطهپذير و تحت ولايت ابرقدرتها هستند. حتي امام راحل در همين چارچوب و براي باز نمودن دريچه نو و رهاسازي شوروي از زندان تاريك ضلالت، نامه به گورباچف را تهيه و تنظيم نمودند اما چشم و گوش مادي گراي آنها اين پيام را تا زمان سقوط شوروي نتوانست درك نمايد.
علاقه انقلاب به ملتها نيز نه به خاطر منابع زيرزميني و روزميني و طبيعي ملتهاست بلكه براساس مباني ديني، كرامت و آزادي بشر در اولويت است و اين به معناي مورد خطاب قرار دادن فطرت انسانها كه امري مشترك در آحاد بشريت است، ميباشد. اساسا هنر انقلاب، همراهسازي ملتها با خودش است هرچند دولتها به دليل ترس از ابرقدرتها و حاكميت سيستم ديكته شده سلطهگر ـ سلطه پذير، جرأت بروز احساسات حقيقي خود و مخالفت با ابرقدرتها را ندارند اما در مجامعي همچون نم (جنبش غيرمتعهدها) كه نمايندگي بخش كثيري از جامعه جهاني را دارد، واقعيات در حمايت از ايران اسلامي مشهود است در حالي كه جمهوري اسلامي، هيچگاه زير بار نقش آفريني در دو قالب استكباري سلطهپذير يا سلطهگر نرفته است و همواره سياست خارجي و سياست داخلي خود را به صورت مواضع مستقل در قالب راهبرد «عزت، حكمت و مصلحت» اتخاذ نموده است.
مشخصههاي انقلاب اسلامي در برابر دنياي غرب
انقلاب اسلامي خط بطلان و نه بزرگي است در برابر استثمار، استعمار، استبداد و استحمار ملتهاي جهان از سوي مستكبرين عالم و همواره خود را بدون هيچگونه چشمداشتي در كنار مظلومين و مستضعفين عالم قرار داده است. انقلاب اسلامي، مفهوم آزادي با گرايش اومانيستي كه فقط بُعد ناسوتي و دنيايي بشر را به صورت مشمئزكننده و افسار گسيخته، تأمين ميكند و او را در مثلث خور و خواب و شهوت، اسير درون خود ميسازد تا از اتفاقات بيرون غافل بماند و قابل كنترل و جهتدهي باشد، طوري كه سر بشريت را زير برف آزادي فرو برند تا با خيال راحت به غارتگري خود ادامه بدهند، نفي ميكند و به عنوان جانشين و آلترناتيو، مفهوم آزادگي و بيداري جانها را مطرح كرده و پس از قرنها، دين را به معادلات نامعادلهشده دنيايي برگرداند؛ ديني كه در منظر و متون رسمي تئوريسينهاي غربي، افيون تودهها قلمداد ميشده، سبب جهش و جوش و خروش و رهايي ملتي از بند طاغوت شده و ملتهاي ديگر را نيز تحت تأثير پرتو خود قرار داده است.
از يك طرف واكنش غرب در برابر انقلاب اسلامي و بازتابهايش در جهان، تقابلي و جنگطلبانه با هدف از ريشه بركندن نهال نوپاي انقلاب بود چراكه به لحاظ جوهري و ماهيتي و عملكردي، انقلاب اسلامي با رويكرد تهاجمياش عليه ابرقدرتهاي زورگوي شرق و غرب، برهم زننده نظم موجود و اقدامات بلوكبندي شده جنگ سرد بود، از طرف ديگر صدور مفاهيم و مؤلفههاي انقلاب، جغرافيا را در فرع قرار داده و همه ملتها را مخاطب خود قرار ميدهد آن هم مفاهيمي نه صرفاً براي نيازهاي يك قشر خاص كه قابل انتقال به ملل ديگر نباشد بلكه انقلاب اسلامي داراي ماهيت اسلامي است و اسلام منطبق بر فطرت و خواست بشر است. پس انقلاب اسلامي در صورت معرفي و اجرايي صحيح، مورد قبول ملتها قرار ميگيرد و موقعيتي فراناسيوناليستي ايجاد كرده و اين واكنش دوچندان جبهه زورگويان و سلطهگران را برانگيخته است. اين ويژگيها و مختصات جذاب انقلاب در شرايطي است كه متفكران و آزادانديشان امريكايي همچون نوام چامسكي عليه سيستم استكباري و خونريز كشورش شوريده است. وي نفت را مثل خون در رگهاي امريكا ميداند كه براي به دست آوردن آن، چند كشور اطراف و مطيع خود را جامعه جهاني خوانده و ملتها را به بهانههاي مختلف چپاول و اقدام به بردهدزدي و معركهگيري در نقاط مختلف جهان و سعي در تحميق بشر با دستاويزهاي نخنماشده دارد.
انقلاب اسلامي و پيامي جهاني
انقلاب اسلامي، فرستنده پيامي جهاني به مقصد انسانهاي بيرون از مرزهاي خود ميباشد، آن هم نه فقط براي طبقه كارگري و كشاورز بلكه مخاطب پيام انقلاب اسلامي همه طبقات و اقشار اجتماعات انساني را در مقابل خود قرار داده و همچون ساير انقلابها صرفاً وجه دنياخواهي را مورد تأكيد قرار نميدهد بلكه رشد همهجانبه بشر را بشارت ميدهد، به همين دليل است كه يكي از معدود نقاط اقدام مشترك غرب و شرق در انقلاب اسلامي و مردمي ايران كه عموم طبقات مردم در شكلگيري آن نقش داشتند، متمركز ميشود. اصولاً انقلاب 57، انقلاب قلوب و دگرگوني درون و بازگشت به خويشتن بود و بازگرداندن دين به عرصه زندگي و اجتماع و تحولات بينالمللي و بازيابي هويت ديني مسلمانان و حتي غيرمسلمان. پروفسور كلاوس كينسلر در اين باب معتقد است:«به وسيله انقلاب اسلامي، بازگشت به بنيادهاي ديني از مرزهاي دين اسلام فراتر رفت. پيروان مسيحيت، يهوديت، آيينهاي هندو، بودا و ساير اديان به پيروي از احياي تفكر ديني [به وسيله امام خميني(ره)] بازگشته و اصول اوليه آيينها و احياي انديشه ديني را هدف قرار دادهاند. » (3)
دگرديسي در نظريات علوم سياسي با وقوع انقلاب اسلامي
از طرفي ديگر انقلاب اسلامي مردم ايران باعث تغيير و دگرديسي در تئوريهاي رايج انقلاب در منابع مطالعاتي علوم سياسي شد و نظريهپردازان اين حوزه، مجبور به اصلاح نظرات خود شدند و وادار به واردسازي نقش دين و مذهب در معادلات ايجاد انقلاب؛ نقشي كه پيش از اين در زير سخناني همچون «دين افيون تودههاست» كه ماحصل بيزاري اروپاييان از دين كليسايي ميبود، مدفون شده بود و لذا مستشرقان غربي، ايران را در كانون توجهات خود قرار دادند و فصل مشترك بسياري از تصميمات و اقدامات آنان شد؛ انقلابي كه علاوه بر برنامههاي درون مملكتي براي خارج از مرزهايش هم طرحها و ايدههاي زيادي را اعلام كرده بود و اين بر حساسيت قضيه ميافزود و جهان غرب آن را تهديدي براي تمدن سرتاپا مادي خود قلمداد كرد.
يكي از اين اثرگذاريهاي فراملي انقلاب، ذائقهسازي براي ناظران و ساكنان غرب آسيا و جهان بود، يعني بيمزهسازي و نخنما كردن ليبرالدموكراسي سكولار غربي و حتي اسلام امريكايي. در اين مورد نيكسون، رئيسجمهوري اسبق امريكا ميگويد:«امروز پديده بنيادگرايي به مفهوم ماهيتي [كه] از اعتقادات مذهبي انقلاب اسلامي تغذيه ميكند، خطري جدي براي تمدن غربي است. تهديد ناشي از انقلاب اسلامي ايران، هم نظامي است و هم مذهبي اما جذابيت آن از اعتقادات مذهبي نشأت ميگيرد كه نه تنها سكولاريسم غربي، بلكه سكولاريسم اسلامي نيز قادر به رقابت با آن نخواهد بود، بنابراين قرن بيستم دوران درگيري غرب با دنياي اسلام است. » (4)
پينوشتها
1- رهبر معظم انقلاب اسلامي 13/4/85.
2-انقلاب اسلامي نقطه عطفي در تاريخ، ص215.
3- مجله اسلام و غرب/ش31، ص13.
4- انقلاب اسلامي و بيداري اسلامي در جهان، ص87.