مريم حدود شش ماه بود كه از دانشگاه فارغالتحصيل شده بود، مانند بيشتر دختراني كه دوره ليسانس را تمام ميكنند، دو هدف داشت؛ يكي كنكور ارشد و ديگري پيدا كردن كار. خانوادهاش مانع از اين ميشدند كه در هر محيطي وارد شود، به همين علت بود كه فكر ميكرد از قافله دوستانش عقبافتاده و حس ميكرد تمام درها به رويش بسته است، براي چندين شركت رزومه فرستاده بود، هر آگهي كه ميديد تماس ميگرفت يا فرم پر ميكرد و آخر شب، بيحوصله جلو تلويزيون مينشست و به معضل بيكاري جوانان فكر ميكرد.
ساعت 6 عصر بود، در اين فكر بود «كاش يكي پياده بشه من بشينم» و به صندليهاي پُر اتوبوس نگاه كرد. چند ماهي ميشد كه در شركتي مشغول به كار شدهبود، ساعت كارش زياد بود، ولي هنوز حقوقي دريافت نكردهبود، هر شب به مادرش ميگفت «كاش كارفرماها به اين مسئله كه ميگويند تا عرق كارگر خشك نشده بايد مزدش را داد كمي بيشتر بها ميدادند.» بعضي روزها سرحال و پرانرژي بود و بعضي روزها حوصله خودش را هم نداشت، گاهي فكر ميكرد، شايد فيزيك بدني يك خانم مناسب كار هرروزه و تكراري نيست.
همانطور كه به صندليها نگاه ميكرد، موبايلش زنگ خورد، عمويش بود، گوشي را برداشت و سلام كرد. عمو برايش كاري پيدا كردهبود، وقتي شرايط را گفت، فهميد آنچنان تفاوتي با محل كار فعلياش ندارد، عمويش اصرار داشت كه مريم آن كار را بپذيرد ولي مريم جديداً به تناقضي رسيده بود بابت اينكه «آيا واقعاً ميخواهد كار كند؟ آيا واقعاً لازم است كه حتماً كاري داشتهباشد؟» مريم براي آنكه محبت عمويش را جبران كند، گفت كه ميتواند از هم دانشگاهيهايش فردي را معرفي كند، پرسيد «هم آقا ميشناسم و هم خانم كه مناسب كارتان باشد.» عمو قبول كرد و شرايط را دوباره توضيح داد و در ميان صحبتهايش جملهاي گفت كه باعث شد مريم باقي حرفهاي عمويش را ديگر نشنود، انگار همان يك جمله تمام تناقضهايش را حل كرده بود.
از خودش پرسيد «چند ماه است يك صفحه كتاب نخواندهام؟ با مامان درست صحبت نكردهام؟ چند ماه است فراموش كردهام چقدر چيز در اين دنيا هست كه بايد ياد بگيرم! چند ماه است كه زندگي نكردهام؟» با خودش تكرار كرد «عمرم، ساعتهاي جوانيم» از اتوبوس كه پياده شد، به خيابان نگاه كرد و بعد به آسمان و درختان و ساختمانهاي دود زده، به اين فكر كرد كه تكتك قدمهايش چه سودي به حال خودش، خانوادهاش و ديگران دارد؟ قرار نبود همينطور درجا بزند؟ احساس كرد نيرويي قوي پيدا كرده براي اينكه فردا استعفايش را روي ميز مديرش بگذارد. عمو گفته بود «البته خانم باشه بهتره. نيروي كار ارزانه، بصرفهترم هست.»