حقيقت آن است كه مشرق زمين از ديرباز هنري رمزگرا و آميخته با عالم بالا داشت و روح آئيني حاكم بر هنر شرقي به وضوح از اين ارتباط پرده برميدارد. اما آنگونه كه ميدانيم مقارن با زماني كه در شرق هنر رمز و جادو را به آئينها پيوند داده بود و خود گوشهاي از آنها شده بود، در غرب هنر در خدمت بيان حقايقي به كار ميرفت كه بيپرده با عالم واقع ارتباط داشتند. مردم در جهان غرب، هنر را يك واسطه براي نمايش جهان ماوراي ماده نميدانستند. آنها در دنيايي ميزيستند كه سراسر واقعيت بود و نكته غيرشفاف و ناواضحي در آن ديده نميشد. حتي خدايان يوناني كه دستمايه خلق افسانههاي خلقت بودند، تمامي رفتارهايشان انساني بود و با زمينيان پيوند داشتند. حتي در ميان اين انسانخدايان يوناني امتداد حيات نيز حالتي انساني داشت اما يك نكته مهم در اين روند قابل توجه است و آن اينكه هنر غرب در ميانه قرن نوزدهم به يكباره به پيرامون خود نظر كرد و متوجه هنر شرقي شد؛ هنري كه سرشار از تمثيلهاي عرفاني و رموز مذهبي بود. هنر جهان غرب كه قرنها تحت سيطره فرهنگي واقع جو بود، حال در مواجهه با هنري حقيقتگرا قرار گرفته بود و جهاني پيش روي خود ديده بود كه نشانهاي از عالمي ديگر داشت. مرزها و كنايههاي هنر شرقي و همچنين جادوهايي كه اروپاييان هرگز با آن ارتباطي نداشتند، بهانهاي شد تا به هنرشان چاشني معنا را اضافه كنند. گرچه نبايد هنر اروپايي را كاملاً بيگانه از نشانههاي رمزي دانست، بلكه بايد گفت كه در برههاي كوتاه يعني در عصر سلطه كليسا و در هنر آنگلوساكسوني كه از مواجهه هنر انگليسي و ايرلندي پديد آمده بود، هنر غرب رمزگرايي را چشيده بود اما آنچه هنرمندان غرب را متوجه ارزشهاي رمزگرايي در هنر شرقي كرد، تكرار غير قابل انكار عناصر آشكار و ماديگرايي بيوقفهاش بود. همين عامل سبب شد كه بزرگان هنر غرب به پيرامون خود نظر افكنند و از نمايشهاي كابوكي به عنوان عنصر بيداركننده جهان غرب ياد كنند. پس از آن مطالعه فرهنگ سرزمينهاي شرق به يكي از مهمترين قطبهاي فكري غربيان بدل شد و آنها در روندي بيچون و چرا آنچه امكان اكتسابي داشت، فرا گرفتند. همين موضوع به يكباره هنر واقعگراي غربي را كه سبكهاي مشهودش رنسانس، رئاليسم، باروك، روكوكو، رمانتيسيسم و كلاسيسيم هرگز از حدود و ثغور واقعيت تجاوز نكرده بودند و معيارهايش از مرزهاي عناصر ملموس فراتر نرفته بود، به جايي رساند كه ميتوان آن را مرز هنر و غير از آن دانست. هنر پوچگرا يا دادائيسم، سوررئاليسم، امپرسيونيسم، اكسپرسيونيسم، اكسپرسيونيسم انتزاعي، پاپ آرت، مينيمال آرت و بسياري از جنبشهاي هنري ديگر را ميتوان رهاورد اين جنبش فكري در هنر غربي دانست. گرچه تأثيرات مواجهه هنر غرب با هنر شرقي را به وضوح در انتقال هنر گرافيك به عنوان هنر پالوده شدهاي از عصاره تلفيق هنر شرق و غرب، ميتوان ديد.