کد خبر: 613159
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۷
جوانان فارغ‌التحصيل و جوياي كار مي‌گويند...
اوايل مرداد است و گرماي هوا امانمان را بريده است. چند روزي است ماه رمضان تمام شده است و هنوز نيروي از دست رفته خودنمايي مي‌كند و گاهي در برابر گرما كم مي‌آورم و احساس ضعف شديد مي‌كنم. گرماي هوا از يك طرف و كلافگي ناشي از بيكاري از طرف ديگر مرا سخت تحت فشار قرار داده است.
ياسمن بلوردي | دنبال راه فراري مي‌گردم كه شب دوستم، نرگس، خبر مي‌دهد از طرف مركز فني و حرفه‌اي كه مسئول يكي از كلاس‌هاي هنري‌اش است سفري چند روزه به شمال ترتيب داده شده است و از من مي‌خواهد همراه او به اين سفر بروم. مثل شيري كه در قفسش را باز كرده باشند و اميد آزادي‌اش زنده شده باشد سريع پيشنهادش را قبول مي‌كنم و با خانواده درميان مي‌گذارم. ابتدا مادرم راضي نيست. اصولاً نسبت به دريا نظر خوبي ندارد چراكه چند سال پيش پسر همسايه‌مان در درياي شمال غرق شد و مادر هميشه او را مثال مي‌زند و مي‌گويد «مردن راحت شده به همين راحتي جوان مردم توي دريا غرق شد و مرد». ولي به هر ترفندي است راضي‌اش مي‌كنم و همراه دارودسته معلمان و دانش‌آموزان و فني حرفه‌اي راهي شمال مي‌شوم.

با ديدن دريا كنترل از دست مي‌دهم و به دريا مي‌زنم. مي‌خواهم كرختي روح و جسمم را با آب اين درياي بيكران بشويم و دوباره شاداب بشوم. نرگس دنبال من مي‌دود و نگران است كه مبادا از ديدن دريا ذوق‌مرگ بشوم! بعد از سبك شدن، دل از دريا مي‌كنم و خودم را به ساحل مي‌رسانم. لباس‌هايم خيس و سنگين شده است و ديگر نمي‌توانم بار وزنم را به كول بكشم، همانجا روي شن‌هاي ساحل ولو مي‌شوم. نرگس هم، مانند برجي كه با ديناميت تخريبش مي‌كنند خودش را از بالا روي شن‌ها رها مي‌سازد. روبه‌رويمان خنكاي دريا نوازشگر است و پشت سرمان گرماي شن‌هاي داغ ساحل، سوزان است و از تركيب‌شان معجوني دلپذير براي جسم و روحمان ايجاد شده است.

حرف زدن درباره آرزوها و تخيلات در اين فضا اجتناب‌ناپذير است. با نرگس غرق تخيلاتيم و روي بالن انديشه‌هايمان در بالاي ابرها در پرواز هستيم و بدون اينكه منظوري داشته باشيم مشت‌مان را پر از شن‌هاي ساحل مي‌كنيم و از بالاي سر به پشت سرمان مي‌ريزيم. نرمي شن‌هاي خيس آرامش‌بخش است. گاهي به حرف‌هايمان مي‌خنديم و گاه چشمانمان از هيجان زيبايي‌هايي كه در باورمان است در آينده نزديك برايمان رخ مي‌دهد، مي‌درخشد.

در آسمان‌ها سير مي‌كنيم كه پيرزني تيز و فلفلي ما را به زمين مي‌كشاند. مي‌خواهد بداند كه ما چرا شن‌هاي ساحل را به پشت سرمان مي‌ريزيم. نرگس كه معلوم است از فرود اضطراري‌اش ناراحت شده شيطنتش گل مي‌كند و با زدن چشمكي به من مي‌فهماند كه مي‌خواهد سركارش بگذارد. قيافه خونسرد و مثل يخ نرگس مرا به خنده مي‌اندازد اما جرئت ندارم بخندم. هميشه موقع سركار گذاشتن ديگران آنقدر با جديت برخورد مي‌كند كه گاهي اوقات من هم باورم مي‌شود كه امري جدي در پيش است. پير زن همچنان مشتاق شنيدن علت شن‌پاشي ماست، نرگس به او مي‌گويد ما از بوميان اين منطقه‌ايم و از نياكان‌مان شنيده‌ايم كه اگر اين موقع روز به ساحل بياييم و شن‌هاي ساحل را پشت سرمان بريزيم به اندازه يك سال جوان‌تر مي‌شويم. حيران مانده‌ام اين چرت و پرت‌ها را چطور نرگس در جيك ثانيه سرهم مي‌كند! پيرزن ابتدا با ترديد به من و نرگس نگاه مي‌كند ولي وقتي مي‌بيند نرگس با جديت دوباره كار شن‌پاشي را شروع كرده است شايد وسوسه مي‌شود كه بختش را امتحان كند. تخت و راحت كنار ما مي‌نشيند و مي‌پرسد «فرقي نمي‌كنه رو به كدوم طرف بنشينم؟» نرگس مي‌گويد «چرا فرق مي‌كند و بعد رو به من مي‌گويد تو بلند شو تا اين خانم جاي تو بنشينه زاويه‌اي كه تو نشستي بهتره!»

دقايقي پيرزن را همراهي مي‌كنيم و سپس خداحافظي. نرگس مثل نارنجك منفجر مي‌شود و خنده‌اش مي‌تركد. صدايش آنقدر بلند است كه چند نفر برمي‌گردند و ما را نگاه مي‌كنند. نرگس صدايش را پايين مي‌آورد و ريز ريز مي‌خندد. سرم را برمي‌گردانم تا نگاهي به پير‌زن و مراسم شن‌پاشي‌اي كه راه انداخته است بيندازم كه پسري جوان را مشغول حرف زدن با او مي‌بينم. فكر كنم گندش بالا آمد. نرگس با ديدن صحنه مي‌گويد ياسي كفشاتو بپوش شايد مجبور بشيم مسافتي را بدويم. در همين حرف‌ها هستيم كه پسر با صداي بلند فرياد مي‌زند آهاي وايستيد ببينم، به چه حقي مادر‌بزرگمو مسخره كرديد؟ نرگس دست مرا مي‌گيرد و مثل دو اسب سركش بين زمين و آسمان مي‌دويم. پسر همچنان دارد مي‌دود و من ديگر به نفس نفس افتاده‌ام كه نرگس مرا يكدفعه به طرف ديگري مي‌كشاند. از بوي بد آنجا تازه متوجه مي‌شوم كه در دستشويي پناه گرفته‌ايم. به ناچار نيم ساعتي در آنجا محبوس مي‌مانيم تا آب‌ها از آسياب بيفتد.

دو روز از آن اتفاق مي‌گذرد و من ديگر آنها را در ساحل نمي‌بينم، عذاب وجدان يقه‌ام را گرفته است و رهايش نمي‌كند. دوست دارم آن مادربزرگ ريز و فلفلي را گير بياورم و عذرخواهي كنم اما ظاهراً حساب و كتابمان مي‌ماند براي وقتي ديگر.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها