کد خبر: 609938
تاریخ انتشار: ۱۱ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۲
گپ‌وگفتي با كوچك‌ترين فروشنده ميدان بهارستان و خانواده‌اش
مستأصل و نگران از چند ساعتي كه براي خريد پيش از مراسم ميهماني فرصت دارم با نگاه گذري يك كفش را از پشت ويترين مغازه نشان مي‌كنم و وارد مغازه كفش‌فروشي مي‌شوم.

زينب شكوهي‌طرقي| با تصور اينكه حتماً فروشنده به انباري طبقه بالا يا زيرزمين رفته است صدايم را صاف مي‌كنم و در فضاي خالي مغازه با صداي بلند مي‌گويم: آقا اين كد 40 پشت ويترين قيمتش چند است؟

صدايي كه صداي يك كودك است همراه با لحن مردانه‌اي در جوابم مي‌گويد: 40 هزار تومان.

با تعجب متوجه مي‌شوم صدا از همين نزديكي و در فضاي داخل مغازه است. براي رسيدن به جواب تصميم مي‌گيرم سؤال بعدي را بپرسم: آقا تخفيف هم دارد؟ صاحب صدا بازهم در كمال اعتماد به نفس و قاطع مي‌گويد: نه خانم! ديگر 30، 40 هزار تومان پولي نيست كه بابتش چك و چانه بزنيد يا تخفيف بخواهيد.

حس كنجكاوي‌اش دارد خفه‌ام مي‌كند، يك صداي بچگانه با ته صدا و لحن مردانه جوابم را مي‌دهد اما من كسي نمي‌بينم كه جواب سؤال‌هاي ذهني‌ام را بتوانم در چهره‌اش پيدا كنم. با خودم فكر مي‌كنم اين ديگر سؤال آخري است كه مي‌پرسم اگر فروشنده را ديدم كه هيچ، اگر نديدم مي‌روم مغازه روبه‌رويي، همتم را جزم مي‌كنم و با صداي واضح مي‌گويم: شماره 39‌اش را هم داريد؟

يكدفعه در كمال تعجب و حيرت مي‌بينم يك پسربچه از پشت دخل بيرون مي‌آيد، درست شماره 39 همان كفش را به من مي‌دهد و مي‌گويد: پا بزنيد ببينيد اندازه‌اش خوب است يا نه.

من كه همچنان در تعجب ديدن قد و قامتش مانده بودم و نمي‌توانستم نگاهم را از روي صورتش بردارم، لنگه راست كفش‌را مي‌پوشم. كفش برايم بزرگ است به فروشنده‌اي كه ديگر متوجه شده‌ام كم سن و سال است مي‌گويم: 38 هم داريد؟ پشت طبقات مي‌رود، با جفت كفش بعدي برمي‌گردد و مي‌گويد: لنگه چپ اين را بپوش با آن يكي مقايسه كن و بگو كدام بهتر است.

لنگه چپ سايز 38 كفش را مي‌پوشم و مي‌بينم كه خيلي تنگ است. روبه فروشنده مي‌كنم و مي‌گويم تنگ است، در جوابم مي‌گويد: پس همان 39 را بده برايت كفي مي‌اندازم، اندازه پايت مي‌شود.

مي‌رود و چند دقيقه بعد از طبقه بالا با كفش‌هاي كفي خورده برمي‌گردد، دستش را با كفش‌ها سمت من دراز مي‌كند و مي‌گويد: پا بزن ببين چطور است. اول لنگه چپ و بعد راست را مي‌پوشم و در كمال تعجب مي‌بينم كه اندازه اندازه شده است!

لحظه حساس حساب و كتاب مي‌رسد. با كيف پول جلو مي‌روم و مي‌گويم: تخفيف ندارد؟ فروشنده كوچولو مي‌گويد: نه 35 آخرش است اگر نمي‌خواهيد بگذارم در طبقه؟

با عجله مي‌گويم: نه و عيناً پول را روي دخل مي‌گذارم. باخودم اتفاقات تابستان امسال را با اتفاق امروز كه مرور مي‌كنم، مي‌بينم چقدر تفاوت وجود دارد. همه دغدغه امسال تابستان كل فاميل شده بود قبول چند تا پشت كنكوري! هيچ‌كس اصلاً حواسش نيست و كسي هم نيست كه به عنوان بزرگ‌تر به ما تلنگر بزند و بگويد: «حواستان هست چه كار مي‌كنيد؟! اصلاً حواستان به تربيت فرزندانتان به ويژه پسرها كه بايد چند سال ديگر عهده‌دار مسئوليت‌ها و بارمالي يك خانواده باشند است؟ مگر همه زندگي شده است مدرك و دانشگاه؟ پس مهارت‌هاي كسب و كار چه مي‌شود؟ پس ارزش منش و درس‌هاي زندگي بزرگ‌ترها كجا مي‌رود؟

با خودم فكر مي‌كنم مردم گوششان از حرف و نصيحت پر است، بهتر است راه ديگري براي يادآوري و مطرح كردن اين روش و سبك زندگي انتخاب كنم و چه راهي بهتر از صحبت كردن همين فروشنده كوچك.

محمدمصباح عليرضايي باداشتن 10 سال و با وجود آنكه دانش‌آموز كلاس پنجم دبستان است اما درست مثل يك كاسب كار كشته، كار مي‌كند و چانه مي‌زند. وقتي پاي صحبت‌هايش نشستم تازه متوجه شدم كه پشت اين نگاه جالب، پدر و مادري وجود دارند كه بدون هيچ نياز مالي و صرفاً به خاطر احترام گذاشتن به علاقه او اجازه داده‌اند در يكي از مغازه‌هايشان كسب درآمد را ياد بگيرد.
 
 
 

علاقه‌ام باعث شد دل به مغازه كفش‌فروشي ببندم

اولين روزهاي حضور من در مغازه كفش‌فروشي‌مان به شش سالگي‌ام برمي‌گردد، ‌آن زمان هنوز مدرسه نمي‌رفتم. يك بار اتفاقي صبح يكي از روزهاي تابستان پدرم پيشنهاد داد كه همراه او به مغازه بيايم، من هم پيشنهادش را قبول كردم و راهي پاساژ شدم.

آن روز خوب يادم است از لحظه‌هاي حضور، مراوده و هم‌صحبتي با مردم، خريدن‌ها، ‌فروختن‌ها، وارسي ميزان فروش دخل، فروش بدون تخفيف و همه صحنه‌هايي كه ممكن است براي هر فروشنده‌اي اتفاق بيفتد خوشم آمد، در واقع لذت بردم و اين لذت را آنقدر دوست داشتم كه بعد از آن، ديگر اين من بودم كه هر روز زودتر پدرم براي آمدن به مغازه عجله داشتم و راهي مي‌شدم.

از آن روزها تا امسال صرفاً از روي علاقه‌اي كه به اين كار دارم و نه از جهت مالي براي فروش به مغازه مي‌آيم. آن اوايل كه مدرسه نمي‌رفتم تابستان و غيرتابستان فرقي نداشت هر موقع كه دوست داشتم با پدرم مي‌آمدم اما از وقتي كه مدرسه مي‌روم ديگر آمدن‌هايم به روزهاي تعطيلي تابستان محدود شده است، البته بعضي روزها مانند آخر هفته‌ها دلم براي اينجا تنگ مي‌شود و حتي شده براي چند ساعت يا چنددقيقه سرزدن هم به مغازه مي‌آيم. ما اينجا سه تا مغازه كفش‌فروشي داريم و هيچ وقت پدر و مادرم با هدف كسب درآمد من را باخودشان به مغازه نياوردند بلكه اين علاقه خود من بود كه باعث شد با پافشاري حتي در مقابل مخالفت‌هاي آنها بايستم و بيايم، البته من هميشه در يكي از مغازه‌ها هستم ولي در طول روز به همه مغازه‌ها سر مي‌زنم.

زندگي آرام و بدون هيجان؟! ممكن نيست

محيط پاساژ كفش‌فروشي را دوست دارم چون متنوع است، همين تنوع حضور بچه‌ها، خانم‌ها و در بعضي مواقع مردها مهم‌ترين دليل علاقه من به اين كار است. وقتي به كلاس رفتن و تفريحات همسن و سال‌هايم در فصل تابستان فكر مي‌كنم، مي‌بينم به هيچ‌وجه نمي‌توانم مثل آنها زندگي كنم، اصلاً من از زندگي تكراري و به دور از احساس هيجان متنفر هستم. حقيقت اين است كه كفش‌فروشي آن هم از نوع زنانه كار سختي است، چون خانم‌ها به شدت به چك و چانه زدن با فروشنده علاقه دارند و من از اين مسئله فراري‌ام. از طرف ديگر فضايي كه موقع فروش بين خريدار و فروشنده ايجاد مي‌شود يك جورهايي فضاي مبارزه است و من اين نوع مبارزه كردن را دوست دارم. موقع گفتن قيمت از طرف فروشنده و پرداخت پول از سوي خريدار يك فضاي رقابت و مبارزه شكل مي‌گيرد. در يك طرف من فروشنده قرار دارم كه مي‌دانم 30 يا 40 تومان پول زيادي براي خريدن كفش نيست و من روي اين كفش سود چنداني نمي‌كنم و در طرف ديگر خريدار آن هم از نوع خانم قرار دارد كه براي خودش مصيبتي است چون خانم‌ها حتي براي يك جنس 10 هزار توماني هم چانه مي‌زنند و هميشه فكر مي‌كنند اين فروشنده است كه بايد كوتاه بيايد، در حالي كه من فكر مي‌كنم هميشه اين قيمت و كيفيت است كه مشخص مي‌كند مشتري بايد چانه بزند يا نه.

آخر اين كشمكش‌ها به جايي مي‌رسد كه من تمام‌قد مي‌ايستم و از قيمت و كيفيت جنس دفاع مي‌كنم و در نهايت هيچ تخفيفي نمي‌دهم راستش لذت تخفيف ندادن، ‌گرفتن پول و گذاشتنش در دخل را خيلي دوست دارم، چون فكر مي‌كنم قيمت‌هايمان مناسب است تا حد امكان تخفيف نمي‌دهم اما اين به اين معني نيست كه مراعات حال مشتري‌ها را نكنم چون به هرحال علاوه بر مهارت كسب پول و سود بيشتر، مهارت‌هاي صحبت كردن با مشتري و رضايت او را بلد هستم.

ختم كلام كل‌كل‌ها، حرف من است

من از كل‌كل كردن‌هايي كه آخرش به حرف يك كلام من به عنوان فروشنده ختم مي‌شود لذت مي‌برم و از اين همصحبتي با مردم به ويژه بچه‌هاي همسن و سال خودم و خانم‌هاي خريدار لذت مي‌برم. امسال دقيقاً چهار سال از اولين تجربه و روزهاي حضور من در مغازه مي‌گذرد و بعد از اين همه مدت ديگر آنقدر علاقه و مهارت پيدا كرده‌ام كه تابستان امسال من اولين كسي بودم كه صبح اول وقت براي باز كردن مغازه يا به اصطلاح بالادادن كركره اينجا بودم. دوست ندارم شغل فروشندگي را براي شغل آينده‌ام انتخاب كنم اول اينكه من فقط براي تفريح و استفاده از وقتم اينجا مي‌آيم و دوم اينكه در خانواده ما ارزشي كه براي درس خواندن و مهارت كسب كردن قائل مي‌شوند، بيشتر از كسب درآمد است. من مي‌دانم كه بايد درس بخوانم و دانشگاه بروم حتي براي انتخاب رشته دانشگاهي‌ام هم برنامه‌ريزي كرده‌ام، چون فكر مي‌كنم الان عقل و فهمم به اندازه‌اي رشد كرده كه بتوانم حتي از بين رشته‌هاي دانشگاهي يكي را براي ادامه تحصيل انتخاب كنم. دوستان، معلمم و فاميل مي‌دانند كه من همراه مادر و پدرم به مغازه مي‌آيم و چون همه از انرژي و هوش زيادي كه دارم باخبر هستند، نه تنها جبهه مخالف نمي‌گيرند بلكه از اين رفتار من استقبال هم مي‌كنند حتي در بيشتر مواقع دوستان و فاميل اين رفتار و كار من را به رخ فرزندانشان مي‌كشند و به آنها تلنگر مي‌زنند كه «ببين محمدمصباح چقدر در كارش موفق است اما تو چي؟! هيچي! يه كم به خودت بيا و بزرگ فكر كن و...»

همه دوستان، همكلاسي‌ها و فاميل معتقدند چون من بچه حاضر جوابي هستم يا به قولي هميشه در آستينم براي هركسي جوابي در خور شأن شخص و گفته‌اش دارم، من را به حضور در مغازه و كسب تجربه‌هاي بيشتر تشويق مي‌كنند. علاوه بر اين من فكر مي‌كنم حتي مسئوليت‌پذيري‌ها و تحمل سختي‌ها هم بين من و يك جوان صرفاً در دانشگاه تحصيلكرده از زمين تا آسمان فرق دارد. من وقتي در مغازه هستم مي‌دانم كه بايد از ساعت 9 صبح تا ساعت 10 شب پشت دخل بايستم، به هر مشتري با هر سليقه‌اي كفش مورد نيازش را بدهم، طوري قيمت فروش بگذارم كه ضرر نكنم و از طرفي طمع سود زياد نكنم تا مشتري‌ها را حفظ كنم.

مشتري‌ها جدي‌ام نمي‌گيرند

50 درصد مشتري‌ها جدي‌ام نمي‌گيرند يعني وقتي وارد مغازه مي‌شوند و مي‌بينند كه بايد خواسته‌شان را به من بگويند، موضع مخالف مي‌گيرند اما وقتي كار به پول دادن مي‌رسد مي‌بينند كه بهتر است با خودشان رو‌راست باشند و بفهمند كه اينجا من فروشنده هستم و بايد با من طرف باشند و لاغير. همين مسئله باعث مي‌شود همان مشتري در تجربه بعدي خريدش يا ساير مشتري‌ها كه در مغازه هستند، من را به عنوان فروشنده جدي بگيرند و روي حرفم حساب كنند، البته در بعضي موارد وقتي مي‌بينم مشتري نمي‌خواهد بپذيرد كه در اين مغازه من فروشنده هستم يا اينكه مي‌گويد: بزرگ‌تر از شما در مغازه نيست؟! صادقانه مي‌گويم در اين مواقع به مشتري كم‌محلي كنم تا متوجه اشتباهش بشود. همه اين عوامل ريز و درشت باعث مي‌شود كه من در سن 10 سالگي نسبت به همسن و سال‌هايم خيلي سريع‌تر و كامل‌تر در اين زمينه رشد كنم و مطمئناً با تحصيل در دانشگاه هم موفق‌تر خواهم بود، البته قبول دارم كه يك نقطه ضعف بزرگ دارم و آن اين است كه خيلي صبور و با حوصله نيستم.

من در حالي كه مي‌دانم وظيفه و هدف اصلي‌ام درس خواندن است ولي چون دوست داشتم همزمان با تحصيل مهارت‌هاي كسب و كار را ياد بگيرم، وارد اين كار شدم اما در مقابل خودم در جمع اطرافيان مي‌بينم كه بسياري از خانواده‌ها كلي هزينه و مخارج تحصيل فرزند پسرشان را مي‌دهند و در نهايت در سن 30 سالگي دلشان خوش است كه او مدرك فوق ليسانس گرفته است.

در حالي كه من فكر مي‌كنم يك جوان 30 ساله با مدرك فوق ليسانس كه بدون پول يا پست اداري نمي‌تواند مخارج زندگي‌اش را تأمين كند در زندگي‌اش فقط عمرش را هدر داده در حالي كه من 10 ساله تجربه‌ام در زمينه خريد و فروش خيلي بيشتر از اوست چون من كاسب بزرگ شده‌ام و با فوت و فن‌هاي اقتصادي بازار آشنا هستم. همين نوع فكر كردن من هم باعث شده كه حتي از اين سن به انتخاب رشته دانشگاهي‌ام فكر كنم. راستش اول دوست داشتم عمران بخوانم اما اين روزها كه مي‌بينم همه پسرها به سراغ اين رشته رفته‌اند با خودم فكر مي‌كنم مطمئناً بخش مهمي از مردهاي عمران خوانده در آينده بيكار مي‌مانند به همين دليل بود كه با شناختي كه از رشته‌هاي دانشگاهي به دست آوردم تصميم گرفته‌ام معدن بخوانم. از احساس هيجان كشف معدن و به نام خوردنش لذت مي‌برم و مطمئنم درآمدي هم كه نصيبم مي‌شود راضي‌كننده خواهد بود. اتفاقات خوب و بدي را در همين چند سال حضورم در بازار كفش بهارستان تجربه كرده‌ام اتفاق بد اين است كه يكي دو بار مجبور شدم به مشتري تخفيف زيادي بدهم و اين خيلي ناراحتم كرد چون در واقع سودي از فروش آن جنس نصيبم نشد و به قولي در كاسبي‌ام ضرر كردم. اتفاق خوب هم اينكه امسال موفق شدم سود خوبي از پول اوليه‌ام به دست بياورم.

400 هزار تومان سود در عرض 3 ماه!

اول تابستان 10 هزار تومان پول با خودم آوردم و جنس خريدم، با فروش جنس‌هاي سري اول پولم به 70 هزار تومان تبديل شد. با همان پول باز جنس خريدم و الان همان پولم به 422 هزار تومان تبديل شده است. خيلي دوست داشتم باز همين پول را براي خريد جنس مي‌گذاشتم و سود مي‌كردم اما فكرش را مي‌كنم مي‌بينم تابستان در حال تمام شدن است و ممكن است براي فروش اجناس خودم در مغازه نباشم و اينطوري ضرر كنم.
 
 

مسئوليت‌پذيري‌اش به نقطه ماكسيمم رسيده است!

افسانه كاووسي، مادرمحمدمصباح، ‌فارغ‌التحصيل رشته كامپيوتر
 
 

محمدمصباح از دوران بچگي هميشه دوست داشت با بزرگ‌تر از خودش همصحبت و همبازي باشد. فكر مي‌كنم بخش مهمي از اين رشد شخصيتي و استقلال فكري‌اش به همان دوران برمي‌گردد. من صبح‌ها با يكي دو ساعت تأخير نسبت به همسرم به مغازه مي‌آيم، بارها پيش آمده كه به محمدمصباح پيشنهاد داده‌ام كه بماند، ‌حمام كند و هر دوتا با هم برويم مغازه ولي مي‌بينم كه مخالفت مي‌كنم و با وجود خستگي با پدرش راهي مي‌شود تا ساعت 9 صبح مغازه را باز كند. خودش مي‌گويد، دوست ندارم صبح مشتري زودتر از من وارد مغازه شود و از طرفي وقتي مي‌آيم مي‌بينم مغازه پر از مشتري است، خيلي طول مي‌كشد كه به اصطلاح خودم را در محيط جا بيندازم و فروش را دست بگيرم در حالي كه وقتي از صبح وارد مغازه مي‌شوم از صفر تا صد، تمام و كمال خودم كار را دست مي‌گيرم.

ما روزهاي اول خيلي تلاش مي‌كرديم كه در مقابل علاقه محمدمصباح بايستيم و اجازه ندهيم به مغازه بيايد اما مدتي كه گذشت ديديم حضور او در اين صنف باعث خوشحالي مردهاي بسيار زيادي شده است، طوري كه خيلي از فروشنده‌هاي اينجا از او به عنوان يك الگو براي فرزندانشان ياد مي‌كنند، نمونه‌اش اينكه بارها پيش آمده كه دوستان و فاميل از فرزندانشان گلايه مي‌كنند و مي‌گويند: با وجود آنكه سني از فرزندمان (به ويژه پسرها) گذشته و كلي براي ادامه تحصيلش هزينه كرده‌ايم، اما در حال حاضر نه پولي دارد كه بتواند كاري راه بيندازد و نه مهارتي دارد كه ما بتوانيم به او اعتماد كنيم و سرمايه‌اي در اختيارش قرار دهيم. حقيقت اين است من و پدرش دوست نداشتيم وارد اين كار شود، دوست نداشتيم فاميل بگويند به خاطر كسب درآمد او را آورده‌ايم، چون واقعاً نياز مالي نداشتيم و نداريم اما از طرفي حريف محمد‌مصباح نمي‌شديم كه در خانه بماند، چون با هر ترفندي كه بود خودش را به هر شكلي به مغازه مي‌رساند، پس ناچاراً در مقابل علاقه و خواسته‌اش كوتاه آمديم. ما در خانه‌مان به شدت روي مسئله ادامه تحصيل فرزندانمان حساسيم به حدي كه خواهر محمدمصباح دانشجوي رشته پزشكي است. شايد چون از بابت هوش و استعداد محمدمصباح در مورد درس خواندن خيالم راحت بود، راضي شدم كه همراه ما به مغازه بيايد، چون بارها پيش آمده كه براي تست از ضريب هوشي‌اش اقدام كرده‌ام و روانشناسان به من گفته‌اند كه او از ضريب هوشي فوق‌العاده بالايي برخوردار است. در دوران مدرسه هم وقتي مي‌بينم كه باوجود ممانعت ما حتي شده پنج‌شنبه‌ها براي سرزدن به مغازه مي‌آيد اما هميشه معدلش در طول سال 20 است، من هم سعي كردم كمتر به اين حضورش ايراد بگيرم. گاهي اوقات آنقدر از تجربه‌ها و مهارت‌هاي محمدمصباح تعجب مي‌كنم كه باخودم مي‌گويم اگر محمدصباح الان در سن و سال جواني بود، من هيچ دغدغه و نگراني‌اي از بابت اداره مغازه‌ها و رسيدگي به دخل و خرج نداشتم. مسئوليت‌هايي كه در مغازه و فروش به محمدمصباح واگذار شده باعث شده كه احساس مسئوليت‌پذيري‌اش در هر زمينه‌اي به شدت افزايش پيدا كند. نمونه‌اش اينكه وقتي ما از محل كار به خانه مي‌رويم و تقريباً همه خسته‌ايم و حال درست كردن نوشيدني يا خوراكي نداريم محمدمصباح متفاوت از ما خودش دست به كار مي‌شود و شروع به درست كردن نوشيدني، شيريني و غذاي ساده مي‌كند يعني حتي در مقوله غذا خوردن هم با احساس مسئوليتي كه دارد نمي‌نشيند دست روي دست بگذارد تا حتماً من يا پدرش غذايي درست كنيم بلكه خودش براي ما هم خوردني آماده مي‌كند.

من بي‌تفاوتي‌ها و ساده‌انگاري‌هاي مشتري‌ها را نسبت به محمدمصباح با چشمان خودم مي‌بينم. مي‌دانم كه در بيشتر موارد مردم ترجيح مي‌دهند يك فروشنده سن و سال‌دار ببينند، چه رسد به اينكه فروشنده بچه باشد، به همين خاطر است كه اگرچه نگران هستم كه مبادا با اين رفتارها به غرور پسرم لطمه‌اي وارد شود اما هميشه به او مي‌گويم: مبادا از رفتارشان دلخور شوي يا به نوع برخوردشان فكر كني و خودت را آزار بدهي، تو درست رفتار مي‌كني و اين مردم هستند كه بايد ديدشان را نسبت به فروشنده‌ها و تو درست كنند.
 
 
 
بزرگ‌ترها و فروشنده‌هاي پيشكسوت‌ از حضورش استقبال مي‌كنند
 
محمدحسن عليرضايي، پدر محمدمصباح، فارغ‌التحصيل اقتصاد
 

من خودم تجربه كار كردن را از دوران نوجواني در بازار داشته‌ام اما خداراشكر كه با وجود نداشتن نياز مالي خانواده، محمدمصباح در اين زمينه از همه ما پيشي گرفته است.

يك نكته مهم در محيط كار بزرگ‌ترها اين است كه معمولاً ادبيات و حرف‌هايي بين كسبه رد و بدل مي‌شود كه صلاح نيست بچه‌ها در جريان آن باشند. من وقتي مي‌بينم نمي‌توانم محمدمصباح را به ماندن در خانه وادار كنم، براي رفع اين نگراني‌ام چاره‌اي انديشيدم و آن اين بود كه او در مغازه‌اي مشغول به كار شود كه چند نوجوان باادب و صالح همكار او باشند تا كمتر در معرض چنين فضايي قرار گيرد. يكي از مهم‌ترين دلايلي كه باعث شد به حضور محمدمصباح در مغازه راضي شوم اين بود كه با خودم فكر كردم چند سال ديگر بايد چنان تجربه، مهارت، قدرت و احساس مسئوليت‌پذيري داشته باشد كه بتواند بدون حمايت ما يك خانواده را اداره كند و اين بهترين فرصت است. از طرفي خود من شخصاً به شدت با مقوله نازپروري و لوس كردن بچه‌ها در اين دوره زمانه مخالفم و خوشبختانه نتيجه چنين تفكري هم محمدمصباح شده است، چون محمدمصباح از همان دوران كودكي پس‌انداز كردن، ارزش پول و زمينه فكري اقتصادي را خوب از خانواده‌مان ياد گرفته‌ و اين نكته خيلي مهمي در زندگي يك پسر است.

جاي خوشحالي دارد كه موفقيت و هوشياري محمدمصباح در سن 10 سالگي به حد و اندازه‌اي است كه فاميل از او به عنوان يك الگو ياد مي‌كنند و مدام فرزندانشان را با محمدمصباح قياس مي‌كنند و به آنها تلنگر مي‌زنند كه از او ياد بگيرند و اين خودش يكي از نكات مهمي است كه به من اثبات مي‌كند در تربيت او موفق بوده‌ام. ما آنقدر به كسب و كار محمدصباح اعتماد داريم كه بدون هيچ نگراني‌اي مي‌توانيم او را در مغازه تنها بگذاريم، چون خودش از عهده همه چيز برمي‌آيد اما متأسفانه ترس از خفت كردن يا سرقت دخل باعث مي‌شود كه ناچاراً مجبور شويم يكي از بزرگ‌ترها را با او در مغازه بگذاريم. اين روزها به ويژه تابستان امسال مطمئن شديم كه حضور او در اين صنف و پاساژ اتفاق خوبي است چون هم بسياري از مشتري‌هاي مرد بعد از خريد كردن خيلي مردانه از او تشكر مي‌كنند و با او دست مي‌دهند و به خاطر همين تجربه خوب دفعه بعد هم براي خريد اول به سراغ ما مي‌آيند و هم اينكه فروشنده‌ها و كسبه پيشكسوت پاساژ هم خيلي بزرگ‌منشانه و مردانه با او روبه‌رو مي‌شوند، صحبت مي‌كنند و حتي در بعضي موارد از مشكلات يا اتفاق‌هاي روزمره‌شان با فرزندم مشورت مي‌كنند.

زرنگي‌هاي محمدمصباح از حدكاسبي هم فراتر رفته است چون خودم مي‌بينم كه از اين سن و سال چطور به فكر رشته تحصيلي‌اش و مسئوليت‌هاي كاري‌اش است و اين براي من به عنوان پدرش جاي خوشحالي دارد، چون كمترين دغدغه را در مورد آينده‌اش دارم.

در نمونه جالب اين زرنگي‌هايش چند روز پيش با وساطت خواهرش تلاش كرده بود كه ما را راضي كند تا به او پول بدهيم و براي خودش ماهي بخرد، ما هم راضي شديم و به او گفتيم: ايرادي ندارد ما اين پول را به تو مي‌دهيم فقط به اين شرط كه همراه خواهرت براي خريدماهي بروي. بعد از چند ساعت ديديم كه خواهرش به همراه او به خانه برگشت و رو به محمدمصباح گفت: اگر آن را بخري يا جاي تو در اين خانه است يا من!

ما در كمال تعجب پرسيديم: ‌مگر محمدمصباح چه چيزي مي‌خواسته بخرد؟ كه خواهرش گفت: «مار‌ماهي» ولي چون مي‌دانسته شما موافقت نمي‌كنيد مارش را به شما نگفته اما ماهي‌اش را گفته است!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها