رها آزاد | گرماي عصرهاي اين روزها طاقتم را طاق ميكند، اين جور وقتها هرطور شده حتي به قيمت رفتن چند ايستگاه مترو بالاتر خودم را با زحمت به اولين ايستگاه ميرسانم تا بتوانم بعد از كلي سرپا ايستادن و اتوبوس پر شدن و رفتن در اتوبوس جديد جايي براي نشستن پيدا كنم، چون دوست ندارم زحمت و عذاب ايستادن براي دردسرهاي گرما كشيدن اضافه شود، چون همه اينها در مجموع براي خودش مخمصهاي ميشود كه اعصابم را به هم ميريزد.
ايستگاه اول سوار اتوبوس ميشوم و به عادت هميشه روي صندلي خلاف جهت حركت اتوبوس مينشينم كمي خودم را از بند كيف و وسايلم آزاد ميكنم. روزنامه دو كاره را باز ميكنم، اول خودم را كمي باد ميزنم و بعد شروع ميكنم به خواندن خبرهاي آن روز.
بماند از اينكه هميشه از اين عادتم خندهام ميگيرد چرا؟! چون از صبح روزنامه به دست از اين طرف به آن طرف ميروم و حتي ورقي از آن را باز نميكنم ولي تازه وقت غروب، بعد از كار، خسته و كوفته آن هم زماني كه سوار اتوبوس شدهام، يادم ميافتد كه خبرهاي روزي كه چند ساعت بيشتر از آن باقي نمانده است را بخوانم.
گاهي اوقات وقتي روزنامه را باز ميكنم با تمام وجودم ميخندم، چون ميبينم در صفحه ورزشي تيتر اول نوشته شده «امروز ساعت 4 عصر دربي پايتخت» اما من ساعت 7 است كه اين خبر را ميخوانم، تا آن زمان نه تنها مسابقه با وقت اضافه و تمام پنالتيهايش تمام شده است حتي تكليف جدول و بازيكنان خاطي هم در كميته انضباطي مشخص شده است. از فضاي اتوبوس دور نشويم، مشغول خواندن خبرها بودم كه اتوبوس يكي بعد از ديگري ايستگاههاي مسير را پشت سر ميگذاشت. در ايستگاه دوم بود كه خانمي چادري، ميانسال با ظاهري بسيار شيك سوار اتوبوس شد و روبهرويم نشست. در ايستگاه بعدي مادر و دختري سوار اتوبوس شدند كه دختر كنار من و مادرش هم در صندلي روبهرويي و كنار خانم چادري نشست. در تمام مدت مسير و رسيدن به اتفاق مهمي كه ميخواهم تعريف كنم، مادر و دختر مدام از خرجهاي آنچناني و مهمانيهاي بريز و بپاش چند وقت اخير ميگفتند. اين صحبتها تا آنجا پيش رفت كه من متوجه شدم همين چند دقيقه قبل هر كدام از آنها 150هزار تومان بابت خريد يك جفت كفش و 200 هزار تومان براي خريد كيف هزينه كردهاند.
ذهن پوياي هر خانم ايراني اينجور وقتها سريع شروع به حساب و كتاب ميكند. هر كدام از اين مادر و دختر 350 هزار تومان براي خريد كيف و كفش پول دادهاند، يعني دو نفرشان تقريباً 700 هزار تومان هزينه كردهاند آن هم براي كيف و كفشي كه خيلي هم گرهگشا و به درد بخور نبود!
در بين همه حرفهاي دو مادر و دختر و درست برعكس من كه گوشهايم را تيز كرده بودم تا در جريان ريز چند و چون خرجهايشان قرار بگيرم، خانم چادري روبهروييام هندزفري را به موبايلش وصل كرد تا صدايي نشنود. ميدان اصلي مسير را كه رد كرديم، صدايي از پشت سرم و بخش جلويي اتوبوس كه مخصوصاً مردها بود، توجهم را جلب كرد «خانمها، آقايان يك لحظه توجه كنيد من گدا نيستم...»
با خودم فكر كردم امروز هم يك متكدي آن هم از نوع شيكش آخر وقت سوار اتوبوس شده است و قصد دارد به جديدترين شكل و با بهترين كلمات جيب شريف ما را تيغ بزند!
در اين فكرها بودم كه ناخودآگاه برگشتم و بخش مردانه را نگاه كردم. نتيجه اين نگاه لحظهاي آنقدر متفاوت از فكرم بود كه تصميم گرفتم كاملاً برگردم، برعكس روي صندلي بنشينم و بشنوم كه اين جوان چه ميگويد. همزمان با عكسالعمل من خانم چادري هم هندزفري را از گوشش درآورده بود تا ببيند جوان چه ميگويد.
«من گدا نيستم، اين كيكهايي كه ميبينيد تاريخ توليدش براي ديروز است، روي كيك قيمت 500 زده شده من 400ميفروشم» حرفش تمام نشده بود كه ديدم خانم چادري بلند شد و يك اسكناس 2 هزار توماني و يك اسكناس 500توماني به جوان داد و گفت: جوان به من شش كيك بده. باز اين من و ذهن من بود كه شروع به حساب و كتاب كرد، شش كيك 400 توماني ميشود 2 هزار و 400 تومان پس جوان بايد 100 تومان به خانم پس بدهد اما چون خانم چادري از سر كار خير اين خريد را كرده پس از اين 100 تومان صرفنظر ميكند اما ماجرا خلاف اين رقم خورد، خانم چادري نه تنها تمام كيكها را بلكه بقيه پولش را هم گرفت و نشست. در اين فكر بودم كه من هم بخرم يا نه كه ديدم خانم چادري دستش را روي دستم گذاشت و گفت: بخر.
بلند شدم و با دادن پول من هم از كيك خريدم، در اين فكر بودم كه او چرا من را تشويق به اين كار كرده كه ديدم خودش سر صحبت را باز كرد و گفت: «با دادن 2 هزار و 3 هزار تومان من و شما گدا نميشويم اما مطمئناً اين رفتار ما باعث ميشود تا بقيه هم تشويق شوند تا از اين جوان خريد كنند و همين ذرهذره خريد كردن فكر كار خلاف، دزدي و كسب مال حرام را از ذهنش دور كند. من اگر بروم فلام قيمت بابت خريد لباس يا گرفتن مهماني هزينه كنم، هنر نكردهام، مهم اين است كه با همين يك يا 2 هزار توماني روزي يك نفر را به او برسانم. تعجب كردي كه چطور حتي ايستادم و 100 توماني باقيمانده را گرفتم؟! ما نميخواهيم گداپروري كنيم يا پولمان را بيخود هزينه كنيم، ما بايد خريد كنيم تا هم او رسم كاسبي را ياد بگيرد، هم به او ثابت ميكنيم كه پولمان برايمان ارزشمند بود و خودمان راحت به دستش نياورديم.»
بعد از خريد كردن ما از جوان كيكفروش چند نفر خانمهاي ديگر و آقايان هم دست به جيب شدند و شروع به كيك خريدن كردند اما از خريد كردن مادر و دختر كناريام خبري نبود...
داشتم با خودم فكر ميكردم به من ربطي ندارد كه آنها خريد ميكنند يا نه، حتي به من ربطي ندارد كه دوست دارند پولشان را در چه راهي خرج كنند كه ديدم جواني كه همين چند دقيقه پيش با يك نايلون پر از كيك سوار اتوبوس شده بود در حال جمع كردن نايلون خالي و گذاشتن در جيبش بود. جوان در ايستگاه بعد پياده شد و وقتي خواست كه كرايه اتوبوس را حساب كند راننده هم با نگرفتن پول و گفتن اين جمله كه «امروز مهمان من باش» لطف را در حقش تمام كرد.