در مقابل خانواده داماد هم عقبنشيني نميكنند. مراسم عروسي را ميگذارند براي بعد از خريدن جهيزيه. كافي است قهوه جوش، بخارشو، ظرفشويي، تستر و سرخ كن در جهيزيه عروس نباشد چنان حرف و حديثي برپا ميشود كه وصفش به نوه آخرين خانواده فاميل هم ميرسد. بدون اينكه لحظهاي با خودشان فكر كنند عروس ايراني را چه به قهوه جوش و تستر يا اينكه اگر عروس روزهاي اول زندگيش ظرفهايش را نشويد ديگر چه زماني انگيزه و زمان دارد تا اين كار را خودش كند...
البته خانواده داماد هم ادب را رعايت ميكنند با گذاشتن جمله «ما پيش مردم آبرو داريم» از خجالت ليست عروسي خانواده عروس در ميآيند. بماند از اينكه اين كلكلها از روز مراسم خواستگاري شروع شده، تا روز خريد عروسي هم پيش رفته و تا روز پاتختي هم ادامه دارد و در نهايت فقط اين عروس و داماد هستند كه علاوه بر سرمايه آرامششان را هم از دست ميدهند آن هم به قيمت به رخ كشيدنها و لجبازيهاي دو طرف!
اينكه در آن وانفساي بحراني بتواني هم با همسرت همدل شوي و مراعات حالش را كني و هم يك تصميم عاقلانه بگيري كه ضامن يك عمر زندگي راحتت باشد كار آساني نيست حتي قبول دارم كه اگر هم بتواني و تصميمهايي بگيري كه دور از اين چارچوبها باشد و خيالت از بابت گذران زندگيات بعد از عروسي و نداشتن قرض و قولهها راحت باشد، باز هم ايستادگي كردن در برابر تصميم بزرگترها سخت است، شنيدن حرف و حديثها هم غيرقابل تحمل است اما اگر بشود چه ميشود...
النا احمدي، 30 ساله
آدم بايد با خودش رو راست باشد. وقتي قرار است زندگي را تشكيل بدهي كه از همان روزهاي اول خوب و بدش، سود يا منفعتش ممكن است تا سالهاي بعد در روند زندگيت تأثير بگذارد پس بهتر است بدون تعارف با خودت و همسرت رو راست باشي و بهترين تصميم را بگيري.
نمونهاش همين خرجها و بريز و بپاشهاي جهيزيه خريدن، خريد و مراسم شب عروسي است. من و همسرم زماني كه تصميم گرفتيم براي يك شب عروسي ساده برنامهريزي كنيم با درنظر گرفتن همه خرج و مخارج اما به شكل محدود ديديم كه حداقل بايد 17 ميليون تومان براي يك شب مراسم كنار بگذاريم. اين درست همان نقطهاي بود كه خودمان با هم، با در نظر گرفتن مصلحت آينده زندگيمان تصميم گرفتيم تنها با يك سوم كل اين هزينه زندگيمان را شروع كنيم و بقيه اين مبلغ را هزينه زندگيمان كنيم تا مجبور نشويم زير بار قرض برويم. دليل بعدي اين تصميم من و همسرم اين بود كه جز خانوادههاي خودمان بقيه اقوام من و همسرم ساكن شهرستان هستند و جمع كردن آنها براي يك شب مراسم عروسي در تهران هزينه و دردسر خيلي زيادي را به خانوادههايمان تحميل ميكرد. از طرف ديگر همين ميهمانها وقتي ميخواستند خودشان هم براي شركت در مراسم عروسي ما به تهران بيايند بايد هزينه زيادي براي رفت و آمد ميكردند.
دليل سوم اين تصميمگيري ما اين بود كه هر دو نفرمان علاقهاي به تجملات و مراسمهاي شلوغ اينچنيني نداشتيم و نداريم. مجموع همه اين دلايل و فكر عاقلانه من و همسرم به اين نتيجه رسيد كه ما عروسي نگيريم.
حقيقت اين بود كه وقتي با تمام در نظر گرفتنها چنين تصميمي گرفتيم متأسفانه خانوادهها به ويژه خانواده همسرم در مقابل چنين تصميمي موضع گرفتند و به شدت مخالفت كردند چون ما نه تنها در زمينه مسائل مالي ناتوان نبوديم بلكه به نسبت همرديفهاي خودمان حتي ميتوانستيم مراسم خوبي هم بگيريم ولي چون مطمئن بوديم كه اين خرجها پشتوانه منطقي ندارد و صرفاً براي عمل كردن به رسمها، ادامه رونده عادتها، چشم و همچشميها و رويههايي كه لزوماً صحيح نيست دارد در جامعه ادامه پيدا ميكند. خانواده همسرم آن زمان ميگفتند مگر ميشود ما براي ازدواج پسر بزرگمان مراسم نگيريم؟ مردم فكر ميكنند كه ما نتوانستهايم از پس مخارج حتي يك شب عروسي بربياييم.
از طرف ديگر خانواده خودم هم به عنوان خانواده عروس ميگفتند ما هميشه آرزو داشتيم شب عروسيات، تو را در لباس عروسي ببينيم اصلاً نميشود اين شب و مراسمش را حذف كرد!
اما در مقابل اين موضع ما تصميم گرفتيم براي قانع كردن آنها همه دلايل و زمينههايي كه باعث شده بود به چنين تصميمي برسيم را براي خانواده هر دو طرف توضيح دهيم و خوشبختانه بعد از چنين شفافسازي حتي در مدت كوتاهتري نسبت به آنچه تصور ميكرديم همه با اين تصميم ما موافقت كردند.
نتيجه اين دو، دوتا چهارتاي دقيق اين شد كه ما يك هزينه 100 هزار و خردهاي بابت محضر عقد پرداخت كرديم. عكاس از اعضاي خانوادههايمان بودند، ميهمان چنداني هم دعوت نكرديم و به حضور بزرگترها و خانوادههايمان اكتفا كرديم. براي كم شدن تمام هزينهها طوري برنامهريزي كرديم كه درست بعد از مراسم عقد همه با هم براي خوردن يك شام جمع و جور به يك رستوران رفتيم و فرداي مراسم هم با همسرم راهي يك مسافرت چند روزه شديم، همين. در كل خرج مراسممان حتي با خريد دسته گل و شام رستوران حدود يك ميليون تومان شد.
البته من معتقدم اين روزها آنقدر همه خانوادهها با هزينهها و مخارج اينچنيني از دور يا نزديك مواجه شدهاند و به يقين رسيدهاند كه چنين مخارجي بيخود و بينتيجه است ديگر كمتر خانوادهاي را ميشود پيدا كرد كه در مقابل اين تصميم خوب مخالفت كند. تنها نكته اين است كه عروس و داماد از صميم قلب چنين تصميمي را قبول كنند چون ممكن است قبول اجباري اين تصميم بعدها در زندگي مشترك ايجاد مشكلات بزرگتري كند. مثلاً من بايد با تمام وجود به غلط بودن خرجهاي اضافي مراسم عروسي ميرسيدم چون ممكن بود بعدها در هر مرحله از سختيهاي زندگي به خاطر اين گذشت منت آزاردهندهتري بر سر شوهرم بگذارم و درست گفتن همين جمله ميتوانست به همه اثبات كند كه من نه تنها در حق زندگيام لطف نكردهام بلكه با منت گذاشتنم ظلم هم ميكنم.
نكته مهم در ازدواج آسان اين است كه اين نوع نگرش را در تمام مراحل و زمينههاي پيش از ازدواج و پس از آن حفظ كنيم. براي مثال اين نوع نگاه و تصميمگيري من و همسرم به مراسم شب عروسي محدود نشد. ما علاوه براينكه مراسم عروسي مجللي نداشتيم حتي سبك و سياق خريد جهيزيه و خريدهاي عروسي را هم تغيير داديم. مثلاً هزينه خريد آينه و شمعدانمان فقط 150 هزار تومان شد كه من بازهم با چنين مبلغي مخالفت كردم چون معتقد بودم آينه و شمعدان يك وسيله كاملاً تجملاتي و لوكس است و اينقدر پول بابت خريدش پرداخت كردن عاقلانه نيست.
پدر همسر من سالها پيش فوت كرده بود و او هم مثل من دوران جوانياش را با استقلال مالي از مادرش سپري كرده بود. در زمينه خريد وسايل خانه هم دوست داشتيم اين استقلال را حفظ كنيم براي همين من و همسرم هرچه از پسانداز دوران جوانيمان داشتيم روي هم گذاشتيم، مبلغي را هم كه با عنوان وام ازدواج گرفته بوديم روي اين پول گذاشتيم و با هم رفتيم و فقط وسايل ضروري را خريديم. اين تصميم باعث شد كه نه تنها هيچ كالاي غيرضروري و لوكسي در خانهمان نداشته باشيم بلكه هنوز بعد از گذشت چند سال هيچ كداممان ندانيم كه كدام وسيله با پول كداممان خريده شده و است.
ناگفته نماند خانوادههايمان در مقابل اين تصميم هم مخالفت ميكردند، چون اعتقاد داشتند از قديم رسم بر اين بوده كه دختر جهيزيه بخرد و پسر تنها چند قطعه وسيله ضروري را تأمين كند اما ما به آنها توضيح داديم كه دوست داريم از همين روز اول زندگيمان با هم، در همه چيز شريك باشيم و با پول خودمان خريد خانهمان را انجام دهيم. آنها هم موافقت كردند و ديگر موضع و تفكر بدي نسبت به اين تصميم نداشتند.
كمترين لطف اين تصميم در مورد خريد جهيزيه اين بود كه ما امروز دلسوزي نسبت به اين وسايل داريم كه در خانه كمتر كسي ميبينيم، هر دو ما چون ميدانيم پس انداز جوانيمان را خرج خريد آنها كردهايم آنقدر نسبت به اين وسايل حساس هستيم كه اجازه نميدهيم كمتر ايرادي براي آنها پيش بيايد و در مقابل با چشم خودمان ميبينيم كه در خانواده زوج جواني كه از صفر تا صد خريد اين وسايل را خانوادهها انجام دادهاند ذرهاي از اين دلسوزيها وجود ندارد چون عروس و داماد از ارزش و قيمت جهيزيه اطلاعي ندارند.
يك نكته در زندگيهاي امثال ما هست كه ممكن نيست در ساير زندگيها بتوان پيدا كرد و آن هدفمند بودن است. اگر هر زن و شوهري كه در زندگي شان، در وسايل خانهشان يا حتي بزرگي و كوچكي خانهشان مشكلي يا كمبودي دارند اول دستشان جلوي خانوادهها دراز است ما برعكس آنها عمل ميكنيم. نه تنها هيچ چشمداشتي در اين مورد از خانوادهها نداريم بلكه چون از كمبودهايمان خبر داريم تمام تلاشمان را ميكنيم، ذرهذره پسانداز ميكنيم و خودمان با پول خودمان خريدهايمان را انجام ميدهيم به همين دليل است در زندگيهاي امثال ما كمتر ميشود ريخت و پاشهاي آنچناني ديد. تفكري كه به پشتوانه آن تا امروز زندگي من و شوهرم را با كمترين مشكل گذرانده باعث ايجاد اين نوع نگرش در ما شده كه حتي اگر اين روزها به مراسم عروسي و ميهمانيهاي اينچنيني دعوت ميشويم نه تنها تصور نميكنيم كه اين مراسمها به خاطر داشتن توان مالي برگزار شده است بلكه فكر ميكنيم عروس و داماد وارد بازي شدهاند كه خودشان هم از آن خبر ندارند. عروس وارد بازي خريد جهيزيه خانوادهاش و داماد وارد بازي مراسم شب عروسي و هر دو خانواده بازيچه خريدهاي بيخود و بيهدف شدهاند چرا؟! چون در پشت اين بازيها، بازي كلماتي مثل رسم و رسوم، آداب، آبرو و آرزو قرار دارد كه اگر خوب به مسئله نگاه كنيم ميبينيم تنها نكته مشترك در پشت همه اين بريز و بپاشها به رخ كشيدنهاست! براي اين گفتهام دليل دارم و اثبات ميكنم.
تا حالا به همه اين مراسمهايي كه به اسم عروسي و براي عروس و داماد گرفته ميشود دقت كردهايد؟ اگر واقعاً همه اين خريدها و برنامهها فقط براي اين دو نفر ترتيب داده شده است پس چرا در همه مراسمها تنها كساني كه لذت نميبرند و چند ساعت را با استرس سپري ميكنند همين عروس و دامادها هستند؟
اگر واقعاً اين مراسمها براي رفاه عروس و داماد تدارك ديده شده بود بايد خود آنها قبل از هركسي طعم راحتي و لذت آن را ميچشيدند در حالي كه بارها همه ما از زبان عروس و دامادهاي مختلف شنيدهايم كه ميگويند: ما شب عروسيمان آنقدر اضطراب داشتيم كه نه تنها هيچ لذتي نبرديم بلكه حتي نتوانستيم يك لقمه غذا بخوريم.
در كل گرفتن تصميمهاي مخالف جريان اصولي جامعه براي همه سخت است چه رسد به ما جوانترها كه در بعضي مواقع نه تنها حمايت بزرگترها را هم پشت تصميماتمان نداريم بلكه از سوي آنها به شدت نقد هم ميشويم.
من خوب خاطرم است زماني كه تصميم گرفتيم رويه عروسي و خريدهايمان را براساس عقل پيش ببريم چه ولولهاي برپا شد. حرف بد خانوادههايمان اين بود كه ميگفتند: با اين نوع جهيزيه خريدن و عروسي گرفتن مردم فكر ميكنند ما ندار هستيم. همسرم هم در مقابل خانوادهاش ايستاد و گفت: اجازه بدهيد ما نگذاريم داراييهايتان را در شب عروسي ما به رخ همه بكشيد.
واقعاً هم حق داشت چراكه هر دو طرف ليستي از ميهمانها و توقعاتشان را به او داده بودند و توقع داشتند اين ليست بيكم و كاست به اسم «آبروداري» اجرا شود در حالي كه من بعد از يك حساب و كتاب مالي ديدم همسرم با همه درآمد و پس اندازي كه دارد بايد براي مراسم يك شب عروسي حداقل 10 تا 20 ميليون تومان وام بگيرد.
از طرف ديگر بازپرداخت اين وام از همان ماه اول شروع ميشد و تقريباً تا پنج سال بعد ادامه داشت. يك لحظه با خودم فكر كردم چرا بايد مراسمي بگيريم كه همه بيايند، بخورند، بروند، تا مدتها از پذيرايي وغذا و حتي لباس ميهمانها ايراد بگيرند و در مقابل همه اين اتفاقهاي بد همسر من تا پنج سال زيربار اقساطي برود كه هر يك قسطش ميتواند بخش مهمي از فشارهاي مالي ما را جبران كند؟!
اين شد كه تصميم گرفتم يك كلام بايستم و بگويم نه من مراسم عروسي نميخواهم. اولين بازتاب اين تصميم در خانواده خودم نمود داشت. وقتي كه پدر و مادرم ديدند كه قرار است مراسم عروسي گرفته نشود، گفتند: پس ما هم جهيزيه نميدهيم! من كه ديدم اوضاع دارد بدتر ميشود با همسرم دست به قلم شديم و ديديم ميشود با همان وامهايي كه گرفتهايم جهيزيهاي بخريم كه ميدانيم در خانهمان است و خودمان داريم از آن استفاده ميكنيم. با اين تصميم خانواده من، در بازتاب دوم خانواده همسرم هم پايشان را در يك كفش كردند و گفتند: هزينه خريد لوازم عروسي يا همان خريد عروسي را نميدهيم!
اما هر دو نفر ما تلخيهاي اينچنيني را ميديديم فقط با ديدن رضايت و خوشحالي طرف مقابلمان خوشحال ميشديم. نمونه اين خوشحاليها اين بود كه همسرم با كنار گذاشتن همه پولهايي كه قرار بود حيف و ميل شود مرا همان روز اول زندگي مشتركمان از يك عمر مستأجر بودن نجات داد و توانست يك خانه 60 متري بخرد.
نكته مهم اين اتفاقات اين بود كه در هر مرحله مشكلات، اين من و همسرم بوديم كه كنار هم قرار ميگرفتيم و با گذاشتن «موفقيت زندگيمان» در وسط همه تصميمها را طوري ميگرفتيم كه از اين اصل دور نشويم.
مثلاً در مواجه شدن با همين اتفاق خودمان با نوشتن مايحتاج ضروريمان به بازار رفتيم، چون ميدانستيم كه قرار است از پولي خريد كنيم كه حتي هزار تومانش هم ميتواند كار راهانداز باشد چه برسد به چند ميليون تومان تا آنجايي كه ممكن بود در خريدمان قانع انتخاب كرديم و موقع پول دادن هم حتي به چك و چانههاي هزار توماني هم رسيديم.
نتيجه اين فكر كردن اين شد كه هيچ وسيله آرايشي و بهداشتي غيرضروري در بين وسايلمان وجود نداشت از طرف ديگر خودم از دوستانم شنيده بودم كه در مراسم خريد عروسيشان چشم و همچشمي خانواده دو طرف و توقعاتشان باعث دلخوري و درگيري شده بود در حالي كه ما يك خريد عروسي فارغ از همه اتفاقهاي بد و همراه با دلسوزي و همفكري را تجربه كرديم.
براي روز عقد تصميم گرفتيم عاقد را به منزل خودمان دعوت كنيم و به جاي رزرو يك رستوران مجلل يا حتي تدارك يك شام مفصل ميهمانانمان را به صرف خوردن عصرانه دعوت كرديم آن هم عصرانهاي كه خودم و همسرم آماده كرديم.
از صبح هر دونفرمان در تدارك تزئين خانه، تهيه عصرانه و آماده كردن خودمان بوديم. آنقدر در صرفه جويي كردن پيش رفته بوديم كه حتي اجازه نداديم هزينههاي آرايشگاه بر ما تحميل شود اما از خريد لباس ساده نتوانستيم بگذريم. براي آنكه دوست داشتيم از اين مراسم سادهمان تصاويري داشته باشيم كه هميشه به آن افتخار كنيم از يكي از دوستانمان خواستيم كه براي عكاسي بيايد كه بعدها او هم در حقمان لطف كرد و هزينههاي عكاسي را به جاي هديه مراسم عروسيمان گذاشت.
ساعت چهار عصر مراسم عقدمان انجام شد و جالب اينكه نه تنها اين مراسم هزينه زيادي براي ما نداشت بلكه هديههايي كه برايمان آورده بودند هم باعث شد ما چند ماه بعد بتوانيم خانه بزرگتري بخريم. من پيش از ازدواج هم كارمند بودم اما يك جوان كارمند كه پولم بيشتر صرف خرجهاي بيخود و بيجهت ميشد اما با اين اتفاقها نه تنها ديدم نسبت به زندگي، درآمد و دخل و خرج عوض شده بلكه كاملاً با هدف حقوقم را جمع و هزينه ميكنم. آنقدر اين جمع كردن ذره ذرهاي پول برايم لذت بخش است كه بعد از خريدن هر وسيلهاي با آن لذت ميبرم و به شدت روي استفاده و نگهداري از آن حساس ميشوم.
نكته مهمي كه بعدها همه به ويژه پدر همسرم به آن اعتراف كرد اين بود كه روز اولي كه تصميم ما را براي عروسي نگرفتن شنيد به شدت موضع مخالف گرفت تا جايي كه گفت: من در بازار آبرو دارم همه يك عمر نشستهاند تا عروسي بچههايم را به ويژه پسر بزرگترم را ببينند حالا شما ميخواهيد با اين كار با آبرو و شخصيت من بازي كنيد؟! حالا كه اين طور است من حتي در مراسم عقدتان هم شركت نميكنم.
اگرچه پدر همسرم دلش راضي نشد و در مراسم ما شركت كرد اما ما خيلي دلمان از اين حرفها گرفت تا اينكه همين چند وقت پيش پدر همسرم در جمع فاميل از نوع تفكر من و شوهرم صحبت كرد و گفت: وقتي بسياري از كسبه و دوستانم در بازار شنيدند كه شما چه تصميمي براي عروسيتان گرفتيد استقبال كردند و گفتند: چه پسر و عروس عاقل و آيندهنگري داري كاش بچههاي ما هم اينطور عمل كنند و ذرهاي به فكر زندگيشان باشند.