کد خبر: 607166
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۴:۱۷
چه فرقي مي‌كند كي به دنيا آمده باشي وقتي متولد مه / مه / هزار و سيصد و مه هستي
هيچ وقت فرصت نشده شايد هم حوصله‌اش كه از مادرم بپرسم. گمان نمي‌كنم مادرم مرا در يك جاده مه‌آلود – حيفم مي‌آيد مه را بچسبانم به واژه آلود، جاده مه‌پوش، جاده مه‌زا، جاده مه‌رو ـ به دنيا آورده باشد.
حسن فرامرزي| من به احتمال قريب به يقين در خانه‌مان به دنيا آمده‌ام. چه رسم قشنگي بود قديم كه آدم‌ها در خانه‌هاي خودشان به دنيا مي‌آمدند و در خانه‌هاي خودشان از دنيا مي‌رفتند. چقدر بد است امروز ما خجالت مي‌كشيم بگوييم در خانه‌مان به دنيا آمده‌ايم. حالا آدم‌ها با تشريفات بازي، دو فصل از بهترين فصل‌هاي زندگي‌شان – تولد و مرگ – را در خانه‌هايشان نيستند، يعني درست در اوج باشكوه‌ترين اتفاق هستي براي يك انسان، آدم‌ها را كشان كشان مي‌برند به زايشگاه‌ها و بيمارستان‌ها. بيچاره آدم‌ها! چه لذت‌هاي بزرگي كه آدم‌ها از چشم و قلب‌شان مي‌گيرند و باشكوهي تولد و مرگ را با ديوارهايي كه نمي‌شناسي، تخت‌هايي كه نمي‌شناسي، سقف و ستون‌هايي كه نمي‌شناسي از خود مي‌گيرند.
 
مثل جوجه‌اي كه از يك پوسته آهكي به دنيا مي‌آيد من هم اغلب گمان مي‌كنم مثل پروانه‌اي كه پيله‌اش را مي‌شكافد و بيرون مي‌آيد از يك تونل طولاني مه به دنيا آمده‌ام. من اغلب گمان مي‌كنم در يك جاده كه مثل بقچه‌اي در مه پوشيده شده به دنيا آمده‌ام. چرا هميشه تعداد آدم‌هايي كه در جاده‌ها به دنيا مي‌آيند كمتر از آدم‌هايي است كه در جاده‌ها از دنيا مي‌روند.

من در شناسنامه متولد شهريورم اما شناسنامه‌ام را مثل هزاران نفر ديگر به خاطر مدرسه رفتنم چند ماه بزرگتر گرفته‌اند. چند ماه بزرگ گرفته‌اند؟ نمي‌دانم. از مادرم هم كه پرسيده‌ام دقيقاً نمي‌داند. ظاهراً آن وقت‌ها زمان تا اين حد مهم نبوده است. شايد «چگونه» بيشتر از «چه» مهم بوده، اصلاً چه فرقي مي‌كند براي آدمي كه خودش را متولد مه / مه / هزار و سيصد و مه مي‌داند. هر قلبي تقويم خودش را دارد؛ قلبي كه منجمش در محاسباتش اشتباه نمي‌كند. تقويم قلب من با صداي بلند و رسا بي‌هيچ ترديدي مي‌گويد تو متولد پاييزي، متولد پادشاه فصل‌ها، متولد تموج رنگ‌هاي رنگين كماني و زيبايي‌هاي وحشي. متولد خواب و بيداري، آنگاه كه درخت‌ها هنوز نه خواب خوابند و نه بيدار بيدار. هنوز آن قدر هوش از سرشان نپريده كه برگ ريزان خود را نتوانند به نظاره بنشينند. من متولد مورخه سال مه ماه مه روز مه‌ام.

از بس كه مه را دوست داري تو، از بس كه عاشق مهي. انگار تكه‌اي از روح تو در آينه در برابرت حي و حاضر ايستاده اما در به روي تو بسته شده، فعلاً در به روي تو بسته شده و تو نمي‌تواني به آن سوي آينه‌ها بروي، آن سوي مه كه خودت هستي و خودت آنجا منتظر خودت ايستاده اي.

نه اين است كه هر كسي در زندگي‌اش نقطه خاص و اوج ديوانگي خودش را دارد. يعني نقطه اوج فواره ديوانگي هر كس در يك جايي مي‌ايستد و قرار مي‌گيرد؟ خب البته روح و ذهن بعضي‌ها خيلي خيلي كارمندي است، خيلي خيلي مقرراتي. بعضي‌ها قاعده‌مند زندگي مي‌كنند و پيراهن‌هايشان هميشه اتوكشيده است، كفش‌هايشان هميشه واكس خورده، صورت‌هايشان هميشه اصلاح شده. با رفت و ‌آمد آنها، بيدار شدن آنها، خوابيدن آنها مي‌تواني وقتي ساعتت خوابيده يا خراب شده ساعتت را دوباره تنظيم كني، حتي جاي ثانيه‌ شمار ساعت را هم بداني. اما من هميشه دوست دارم يك جايي آدم آن نظم دست و پاگير پيله‌اي را در خود بشكافد و بشكند، يك جايي قيام كند عليه همه وهم‌هايي كه به نام نظم دست و بالش را بسته‌اند.

هميشه حس مي‌كنم روح آدم نزديك‌ترين وضعيت به وضعيت و ماهيت پرواز و سلوك يك پروانه است. پروانه‌ها واگن‌هاي يك قطار نيستند كه سمعاً و طاعتاً تن بدهند به سوت لوكوموتيو. ممكن است لوكوموتيو سوت بكشد اما پروانه‌ها نيايند. پروانه‌ها نمي‌توانند به نظم موازي ريل‌ها تن دهند. جست و خيز پروانه‌ها حتي اگر واجد قاعده‌اي هم باشد ادراك و فهم و كشف و رسم مختصات اين قاعده به اين سادگي‌ها ميسر نمي‌شود.

به اينجاها كه مي‌رسم هميشه به دوستانم مي‌گويم دوست دارم در مه گم شوم. دوست دارم روزي در مه گم شوم. نقطه اوج ديوانگي من اينجاست. يعني كه مه را مثل يك پيراهن بپوشم و تار و پود اين پيراهن كه آب مقطر خالص است، در رگ‌هاي من جاري شود. ‌هوش و حواس و قلب و ذهن مرا يك جا در خود تحليل و تجزيه كند و سرانجام هضم بشوم در اين موجوديت زيبا كه به يك پرنده سبكبال شبيه است؛ پرنده‌اي كه بال‌هايش را مي‌گشايد بال‌هايش را مي‌بندد، پرنده‌اي كه هم هست هم نيست.

سال پيش پاييز كه رفته بوديم آستانه و از آنجا به سياهكل و از آنجا به ديلمان كه تكه‌اي از بهشت خداست در ارتفاعات مه زده ديلمان وقتي بازي مه و جنگل هوش از سرم برده بود كنار كشيدم. ماشين را خاموش كرده و نكرده مثل ديوانه‌ها دويدم در آن سرما دراز كشيدم روي علف‌ها و اجازه دادم كه شبنم‌ها پشتم را خيس كنند. آن وقت گوش سپردم به زمين تا شايد آوازهاي آن كسي كه اين نمايش مدهوش كننده را به روي صحنه برده بشنوم، همان جا در خلال آوازهاي اين نمايشنامه بزرگ، به ديلمان، به شبنم‌ها، به علف‌ها، به تن پوش مه‌جاده قول دادم به سالي نرسيده دوباره برگردم به همان‌جا و دوباره مدهوش بازي مه و جنگل شوم، دوباره آن جنون در قلبم برويد و بالا بيايد كه آيا روزي مي‌رسد كه من مه را مثل يك پيراهن بپوشم؛ پيراهني كه يكجا هوش و قلب و پوست مرا با خود ببرد و آن سو ببينم كه من هم جزئي از اين مه شده‌ام، ببينم كه پيراهن و پوست يكي شده است، پوست و قلب يكي شده است و ديگر فرق و فاصله‌اي ميان اين دو وجود ندارد و همه دوئيت‌ها و دوگانگي‌هايي كه ناخن مي‌كشند به روح و ذهن من يكجا از من برخاسته است و من مثل اين مه به وحدت درون و صلح دائمي با خود رسيده‌ام.

خب! من تعطيلات عيد فطر به عهدم وفا كردم، درست‌تر بگويم عيدي خوبي بود، ديلمان همان ديلمان مه روي زيبا بود. قرار بود من در اين مطلب درباره دوگانگي طنزآميز دود قليان اين جوان و مه بالاي سرش در جاده چالوس بنويسم. مه ديلمان مرا با خودش برد. اميدوارم روزي برسد قليان‌ها به جاي دود تنباكو از مه كوهستان سيراب شوند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها