کد خبر: 606839
تاریخ انتشار: ۲۳ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۴:۴۲
مادر بزرگ مي‌گويد‌ درخواب و بيدار آواز‌هايي را شنيده است، آوازها به قدري زيبا بوده كه نمي‌خواسته تمام شود.

صنم موميوند| اين روزها سخت‌ترين روزهاي من و تمام اعضاي خانواده‌ام است. چند هفته‌اي است كه متوجه شده‌ايم توده سرطاني بدخيم بدون درماني جان مادربزرگ را مي‌خورد؛ سرطاني كه پزشكان گفته‌اند راه درماني ندارد و نمي‌شود كاري برايش كرد. حالا مادربزرگ كه ما نوه‌ها به او «ماماني» مي‌گوييم گوشه خانه دراز كشيده و درد مي‌كشد. كاري از دست كسي ساخته نيست. اين ماه رمضان سخت‌ترين و تلخ‌ترين ماه رمضان تمام عمرم بود. مادربزرگم براي من مانند مادرم است. هم اندازه او دوستش دارم. نيمي از روزهاي هفته را در كنار او بوده‌ام و مثل مادرم به من نزديك است. مادربزرگم را براي تمام مادرانگي‌ها و مهرباني‌هايش دوست دارم.

حالا تمام خانواده و بستگان ما در حال گذراندن آزموني سخت هستند. تا به حال سابقه نداشته كسي از اعضاي فاميل با چنين مشكلي مواجه شود. براي جمع خانوادگي ما كه پدربزرگ و مادربزرگم محوريت جمع شدن همه در كنار هم هستند، اين واقعه خيلي سخت و جانكاه است. اين روزها كه مي‌آيد و مي‌رود برايمان تفاوتي ندارد. شنبه و جمعه و تعطيلاتش همه مثل هم هستند. تمام اين روزها طعم گس درد را با خود به همراه دارند.

حس‌مي‌كنم تك‌تك اعضاي فاميل در اين مدت دوره جديدي از زندگي خود را تجربه مي‌كنند. حالا بيشتر از هميشه قدر هم را مي‌دانند و براي روزهاي از دست رفته گذشته افسوس مي‌خورند و ناراحتند. اين موضوع را از چهره دايي‌ها و خاله‌هايم مي‌خوانم. الان همه ما حسرت يك دور هم جمع شدن بدون غصه را داريم. حسرت يك جمع بدون اشك در دل همه‌مان مانده. اين روزها حال و هواي ديگري داريم؛ حال و هوايي كه هيچ‌وقت نداشتيم. به اين نتيجه رسيده‌ام آدم در شرايط ‌اينچنيني ‌و در سختي‌ها قد مي‌كشد و به بلوغ مي‌رسد. تصميم گرفته‌ام از اين روزها و از اين حال و هوا بنويسم. هر چند برايم سخت بود. در ادامه اتفاقات و خاطراتي كه براي خانواده و بستگان من در اين مدت اتفاق افتاده را مي‌نويسم. نوشته‌ام، از روز و شب‌هاي تلخي كه دوست دارم ديگر هيچ‌وقت تكرار نشود.

«خدا هيچ مسلموني رو بي‌كس و كار نكنه، بي‌كسي آدم رو داغون مي‌كنه. من همين كه بدونم شماها صحيح و سالميد خيالم راحته، برام ارزش داره.» مادربزرگ همين‌طور كه آرام روي تخت دراز كشيده اين جملات را به دايي‌هايم مي‌گويد. از وقتي دايي‌ها دوروبر مادرشان هستند، حال مادربزرگ خيلي بهتر شده. البته حال عمومي‌اش خيلي تغيير نمي‌كند، هنوز همچنان حالش بد است ولي روحيه‌اش با ديدن پسرانش خيلي بهتر مي‌شود. انگار جان تازه‌اي به بدن بيمارش دميده مي‌شود. مادربزرگ من هم مانند خيلي از مادران ديگر با ديدن پسرانش خيلي ذوق مي‌كند. با اينكه دخترانش بيشتر مواظب هستند و مثل پروانه دورش مي‌چرخند اما رفت‌وآمد دايي‌ها در خانه، براي مادربزرگ حكم ديگري دارد. پسرهايش چشم و چراغش هستند. اميد را در دلش مي‌كارند. به دليل درگيري‌هاي فرزندانش در اين چند ساله كمتر پيش مي‌آمد كه همگي چند روز پشت سر هم دور هم جمع شوند. اما حالا او همه را در خانه‌اش كنار هم مي‌بيند. ماماني با وجود دردهاي زياد و شديدش، خوشحال است. اين موضوع را كاملاً از احوال مادربزرگ فهميده‌ام. وقتي پسرهايش در كنارش هستند لبخند به لب دارد، حتي اگر درد داشته باشد. چشمانش برق خاصي دارند حتي اگر پلك‌هايش را به زور و با بي‌حالي باز كند.

ياد بيماري پدربزرگم در سال گذشته افتادم. او پارسال در آن سن و سال و با آن بدن نحيف عمل سختي را انجام داد كه او را تا پاي مرگ كشاند. كاري به تشخيص درست يا نادرست پزشك براي يك عمل سخت در آن سن و سال ندارم اما آن عمل جراحي سخت‌ترين روزهاي زندگي پدربزرگ را رقم زد. درد فراواني را مي‌كشيد. خون بدنش تمام شده بود و به او كيسه،كيسه خون تزريق مي‌كردند تا زنده بماند. همه نگران حالش بوديم. روزهاي سختي را از سر گذرانديم و هر چه بود به خير گذشت. زماني كه پدربزرگم را از بيمارستان ترخيص كرديم و به خانه آورديم متوجه يك موضوع اساسي و يك تغيير مهم در حالش شدم. با رفت‌وآمد فاميل‌ها و عيادت‌ها حال پدربزرگم بهتر مي‌شد. انگار او از كساني كه به عيادتش مي‌آمدند جان مي‌گرفت و در روزهايي كه خبري از رفت‌وآمد‌ها نبود، او كسل و بي‌روحيه مي‌شد. بعد از گذشت چند ماه تمام آن ملاقات‌ها اثر شفابخش خودش را گذاشت. حال آقاجون بهبود پيدا كرد و او از آن همه درد و ناراحتي ملال‌آور رهايي يافت.

به ياد بيماران بي‌ملاقاتي تنها مي‌افتم؛ كساني كه بايد درد بيماري را يك تنه به دوش بكشند. به ياد مادران و پدراني كه تنهاي تنهاي تنهايند. درد روح‌شان عميق‌تر از درد جسم‌شان است. اينان هزار بار از تنهايي خود مي‌ميرند و هر روز چشم‌انتظار قدم‌هاي آشناي فرزندانشان هستند. مادران و پدران در روزهاي پيري تنها به حضور فرزندانشان نياز دارند. مهري كه زير سقف و ستون خانه جان مي‌گيرد، اصلي‌ترين نياز والدين در روزهاي پيري است. آنها فقط همين را مي‌خواهند، ‌كار سختي نيست.

 

چند روز پيش كه من و بزرگ‌ترين دايي‌ام كنار تختش بوديم، ماماني دلش خيلي گرفته بود. حرف‌هايش بوي دلتنگي‌مي‌داد. دست دايي‌ام را گرفته بود و مي‌گفت: «بعد از من چشم و چراغ خانه تويي. تو دوباره بايد همه را زير سقف اين خانه جمع كني.» حرف‌هايش اشك من و دايي‌ام را درآورد. دايي ‌اشك مي‌ريخت و مي‌گفت خدا نكند، ان‌شاءالله كه سايه‌ات هميشه بالاي سرمان باشد. اولين بار بود كه اشك‌هاي دايي را مي‌ديدم و خودم هم اولين بار بود كه جلوي او گريه مي‌كردم.

حرف‌ها و درددل‌هاي ماماني كه تمام شد، گفت مي‌خواهم بخوانم. هواي خواندن به سرش افتاده بود و مي‌خواست از اين طريق كمي خودش را خالي كند. يكي از آن شعرهاي محلي كه احتمالاً از زمان جواني يادش مانده را خواند. با لهجه محلي كه مخصوص خودش است، مي‌خواند كه دلم از اين دنيا گرفته و مي‌خواهم گريه كنم. پشتم را نگاه كردم و ديدم همه در اتاق جمع شده‌اند. مادربزرگ مي‌خواند و اشك مي‌ريخت و همگي اشك مي‌ريختيم.

نگاهش به اشك‌هاي ما افتاد، قسم‌مان داد كه گريه نكنيم. مي‌گفت اشك‌هايمان او را ناراحت مي‌كند. مي‌گفت من هم هميشه براي شماها گريه كرد‌ه‌ام ولي نگذاشتم هيچ‌وقت اشك‌هايم را ببينيد، پس شما هم نگذاريد من اشك‌هايتان را ببينم ولي اشك‌ها امان نمي‌دادند، يكپارچه و پشت سر هم مي‌باريدند.

 

اولين روزهاي ماه رمضان بود كه متوجه بيماري مادربزرگ شديم و از همان روزهاي مياني‌ماه بود كه حال او رو به وخامت گذاشت. ابتدا كمي درد داشت و غذا كم مي‌خورد، بعد ديگر نتوانست لب به هيچ غذايي بزند و فقط درد داشت و حالا ديگر نمي‌تواند آب هم بخورد و درد تمام جانش را گرفته است.

ماماني به سرطان معده كه حالا متاستاز شده و در بدنش با سرعت پيشروي مي‌كند، دچار شده است. سرطان متاستاز آخرين مرحله از سرطان است كه به غير از آسيب به بافت سرطاني، در بدن پخش مي‌شود مثل يك توري كه پهن مي‌شود و ديگر اعضاي داخلي بدن را هم درگير مي‌كند. خودش نمي‌داند و گفته‌ايم كه بد بودن حالش براي زخم معده است، هر چند خودش تازگي شك كرده و مي‌گويد امكان ندارد زخم معده حالش را آنقدرها هم بد كند. پذيرش چنين خبرهايي براي نزديكان شخص غيرقابل باور و درك است. اولين روزي كه متوجه اين موضوع شديم همه مي‌گفتيم محال است و حتماً جايي اشتباهي رخ داده. قبول واقعيت در چنين مواقعي خيلي سخت است. اين احساس عدم باور هنوز هم با ماست.

قرار نبود به پدربزرگ هم بگوييم. آقاجون هميشه گفته كه فقط مي‌خواهد مادربزرگ باشد، مهم نيست كه چگونه باشد فقط و فقط مي‌خواهد كنارش باشد. به پيشنهاد و تشخيص دايي بزرگم، پدربزرگ را از بيماري ماماني مطلع كرديم. دايي مي‌گفت اين حق اوست كه بداند. حالا پدربزرگ همه‌اش در فكر است. اين حالت را پارسال زماني كه در بستر بيماري بود، داشت. ديگر براي بچه خاله‌ام كه هنوز دو ماهش نشده ذوق نمي‌كند. زير چشمانش گود افتاده. بعد از جراحي سال گذشته تازه در حال قوت گرفتن بود كه اين خبر بد پشتش را خميده كرد. پدربزرگ بدون ماماني پشتش خالي مي‌شود، ‌مي‌شكند. ‌

مادربزرگم در زمان سرحالي يك دنيا اميد و زندگي بود. وسواس عجيبي در تميزي داشت. خانه را هر روز جارو و دستمال مي‌كشيد. از ديدن خانه‌اش حظ مي‌كرديم. عاشق سبزي و خشك‌كردن سبزي‌هاي معطر هم بود. هر گاه به خانه‌اش مي‌رفتيم يا او به خانه‌مان مي‌آمد بوي نعناع و شويد در حال خشك شدن تمام خانه را مي‌گرفت. بوي خوش زندگي در خانه مي‌پيچيد. اما الان مدتي است كه خبري از هيچ سبزي خشك‌شده‌اي نيست.

ماماني در عرض يك هفته 15 كيلو لاغر شده و مثل يك شمع ذره‌ذره در حال آب شدن است. عزيزترين شخص فاميل حالا جلوي چشمان همه ما آب مي‌شود و درد مي‌كشد. اين تلخ‌ترين و سخت‌ترين بخش ماجراست. كاش بيمار بود ولي هيچ‌وقت درد نمي‌كشيد.

 

بدن انسان كه بر اثر نرسيدن ويتامين‌ها و مواد غذايي ضعيف مي‌شود، تأثيرش را روي اعصاب مي‌گذارد. اولين جايي كه همراه بدن ضعيف مي‌شود اعصاب است. الان با ضعيف شدن حال ماماني، اعصابش هم خيلي ضعيف شده، كوچك‌ترين صدايي اذيتش مي‌كند، حتي صداهاي دوري مثل صداي بوق و ضبط اتومبيل‌ و اگزوز موتورها. وقتي مي‌خوابد همه حواسمان را جمع مي‌كنيم تا كوچك‌ترين صدايي از كسي نيايد اما صداهاي بيرون از خانه را نمي‌توانيم كاري كنيم. الان كه خودمان مريض داريم و روي صداهايي كه از خيابان به گوش‌مان مي‌رسد متمركز مي‌شويم، مي‌بينيم چقدر صداي بيهوده به گوش مي‌رسد. حالا كاملاً ملموس درك مي‌كنم آلودگي صوتي تا چه اندازه براي بيماران مضر است و تا چه اندازه راننده و موتورسوار بي‌ملاحظه داريم. غروب كه از سركار آمدم يكراست پيش ماماني رفتم. تنها بود و من هم كنارش نشستم. كمي كه گذشت، گفت غروب كه در حال و هوايي ميان خواب و بيداري بودم جواني با صداي خوش و زيبا برايم آواز مي‌خواند. صدا به قدري زيبا بود كه نمي‌خواستم هيچ‌وقت تمام شود. گفتم از شعرهايي كه مي‌خواند چيزي يادت مانده، گفت كمي از آن را حفظ كردم، «خدا از اين درماندگي دردم دوا كن، از اين بيچارگي منو رها كن، از روي لطف و كرم منو نگاه كن...»

 

با اينكه سواد مادربزرگم در حد ابتدايي است اما علاقه عجيبي به يادگيري دارد. استعداد خوبي هم دارد و در همان اولين مرتبه متوجه موضوع مي‌شود. پيگير اخبار است و قبل از بيماري روزي چند بار اخبار را گوش داده و برايمان تعريف مي‌كرد. اطلاعات عمومي خوبي دارد. اسامي پايتخت بسياري از كشورها را مي‌داند و عاشق سفر و طبيعت‌گردي است. اين روزها عجيب دلش براي امام رضا (ع) تنگ شده است، دوست دارد ببريمش مشهد. ماماني به خاطر اينكه در زمان خودش كسي به سوادش اهميت نداده افسوس مي‌خورد. قبل از بيماري‌اش چند بار تصميم گرفتم او را به كلاس‌هاي نهضت سوادآموزي بفرستم كه هربار تعلل كردم. اولين بار كه اين موضوع را مطرح كردم خيلي خوشحال شد. الان بابت كارهايي كه مي‌توانستم انجام بدهم و نداده‌ام ناراحتم. آدم در اينطور مواقع از خودش بدش مي‌آيد ولي با خودم و خدا عهد كرده‌ام به محض اينكه حالش خوب شد، اولين كاري كه مي‌كنم همين باشد.

مادربزرگ اين روزها بيشتر از هر چيزي به دعا نياز دارد. به دعاهايي كه اگر مصلحت خدا باشد و كارگر بيفتند همه چيز تغيير خواهد كرد. ماماني را دعا كنيد تا از خاطرات بعد از بيماري‌اش بنويسم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها