کد خبر: 606314
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۱:۰۷
دلش مي‌خواست زمان به عقب برگردد، البته نه خيلي عقب. اگر به صبح امروز برمي‌گشت كافي بود. باورش نمي‌شد چطور آن هياهو را راه انداخته و با وحشت از مهلكه فرار كرده بود. بي‌خبري آزارش مي‌داد.

ياسمن بلوردي| دلش مي‌خواست زمان به عقب برگردد، البته نه خيلي عقب. اگر به صبح امروز برمي‌گشت كافي بود. باورش نمي‌شد چطور آن هياهو را راه انداخته و با وحشت از مهلكه فرار كرده بود. بي‌خبري آزارش مي‌داد. گاهي به خودش دلداري مي‌داد كه اتفاق بدي نيفتاده است اما گاهي تصوير افتادن مادر جلوي چشمانش رژه مي‌رفت.

از صبح به قصد روشن كردن تكليفش بيدار شده بود. پدر بايد متوجه مي‌شد كه او ناراضي است و دوست دارد مثل خواهر و برادرهايش سهمش را بگيرد و مستقل باشد.

طبق عادت هميشگي اول زنگ زد و بعد كليد را چرخاند و داخل حياط شد. مادر با خوشحالي به استقبالش دويد و گفت: «سلام عزيزم! چه عجب سري به ما زدي...؟» پدر بدون اينكه سرش را به سمت او برگرداند پرسيد: «چه خبر شده بچه كه اين موقع صبح آمدي اينجا؟» روي صندلي روبه‌روي پدر نشست و سلام كرد. پدر زير چشمي به او نگاهي كرد و گفت «چرا اينقدر لاغر شده‌اي؟ رنگ و رويت هم كه پريده، يكم به خودت برس. اگه نمي‌توني پاشو بيا اينجا مادرت بهت برسه»

با اين حرف‌هاي پدر آشنا بود. مي‌دانست آنقدر ادامه مي‌دهد تا به ماجراي طلاق گرفتنش برسد و آخرش هم بگويد هزار بار بهت گفتم اون مرد به درد تو نمي‌خورد ولي تو حرف توي كله‌ات نرفت كه نرفت. حالا هم اتفاقي است كه افتاده، برگرد بيا خانه. هميشه حرف به اين جاها كه مي‌رسيد مادر دنبال حرفش را مي‌گرفت «بابات راست مي‌گويد. به خدا ما صلاح تو را مي‌خواهيم. برگرد بيا خانه. دنيا كه به آخر نرسيده.»

قبل از اينكه حرف‌هاي پدر تمام بشود زل زد توي چشم‌هاي پدر و گفت: «بابا كي قراره بميريد؟» و ادامه داد: «فكر كن الان مردي، ارث و ميراث مرا بده تا بروم دنبال كارم». چشم‌هاي پدر پر از اشك شد. نفس مادر بند آمد هيچ كلمه‌اي پيدا نكرد بگويد. آرام آرام سر خورد و نشست كف آشپزخانه و با دست به پدر اشاره مي‌كرد كه سر و كله هادي پيدا شد.

هنوز صداي هادي را مي‌شنيد كه به اورژانس زنگ مي‌زد. توي خيابان‌ها حيران و سرگردان مي‌چرخيد. تمركز كرد تا يادش بيايد خانه‌اش از كدام طرف است و بعد راه افتاد. دوباره صحنه آشپزخانه جلوي چشمش ظاهر شد. چشم‌هاي مادر ملتمسانه سمت پدر بود. دلشوره داشت اگر اورژانس بموقع نرسيده باشد؟ اگر ديگر مادرش زنده نباشد؟ تلويزيون را روشن كرد و مشغول آشپزي شد. بايد از حال و روز مادر خبردار مي‌شد. گوشي تلفن را برداشت و شماره هادي را گرفت، جواب نداد. شماره مادر را گرفت. بوق بوق بوق... چشمانش را روي هم گذاشت و در گذشته‌ها فرو رفت. از مدرسه رفتن، دوست‌هاي دبيرستان و دوران دانشجويي رد شد تا رسيد به ازدواج، طلاق و كشمكش‌هايش با خانواده و دوباره صبح امروز... اشك چشم‌هاي پدر و دستان لرزان مادر كف زمين.

بلند شد و رفت به نزديك‌ترين بيمارستان به خانه پدر. پرستار ليست را با دقت نگاه كرد و گفت خوشبختانه بيمارتان مرخص شدند و رفتند. نفس عميقي كشيد و خدا را شكر كرد. باورش نمي‌شد كه همه چيز به خير گذشته است. يكي دو روزي گذشت و تصميم گرفت به ديدن مادر برود. در راه به برخوردهاي بدي كه ممكن بود از خانواده‌اش ببيند فكر مي‌كرد. با خودش گفت حتي اگر از خانه پرتم كنند بيرون مهم نيست، همين كه مادر زنده است خدا را شكر.

نزديكي‌هاي خانه بود، كمي اضطراب داشت. خجالت هم مي‌كشيد. سه روز پيش مادر مرخص شده بود و او تازه الان مي‌خواست به عيادتش برود. شيريني و گل را از روي صندلي برداشت و پياده شد. يك قدم به جلو گذاشت. مات و مبهوت خشكش زد. يك قدم ديگر جلوتر رفت تا بهتر بتواند نوشته‌هاي روي پارچه مشكي را بخواند. يعني مادر...؟ پرستار كه گفت مرخص شده است!

«پدر جان غم جانسوزت تا ابد در دل ما خواهد
ماند.» پاهايش سست شد. همه چيز داشت مي‌چرخيد. خانه پدر، اعلاميه فوت... حرف‌هاي آن روزش در گوشش مي‌پيچيد «بابا كي قراره بميري؟ فكر كن الان مردي....»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها