
نگاه امريكا به جهان و خاورميانه اين است كه هر دو در حال طي كردن يك دوره انتقالي و در مسير تحول قرار دارند. اين تحول و دوره انتقالي از يك سو با شتاب و سرعتي بيش از انتظار و پيشبيني و قدرت مديريت و اثرگذاري از سوي امريكاست و از سوي ديگر توانمنديها و قابليتهاي امريكا در حال افول است، به نحوي كه بايد در راهبردهاي خود، هر دو مؤلفه را در نظر گرفته و بهترين شرايط را براي خود توليد كند.
اگر در دوره بوش پسر، راهبرد دو جنگ همزمان در دستور كار دستگاههاي نظامي و امنيتي امريكا قرار داشت، در دوره اوباما تهديد اصلي چين و مديريت تنشهاي منطقهاي خاورميانه از طريق «راهبرد نسل چهارم جنگها و خشونت پايدار» ملاك رفتار خارجي دولت اوباماست. در اين نسل از جنگها، سطح تنش بايد به نحوي مديريت شود كه موجب فرسايش رقبا و قدرتهاي ديگر جهاني و منطقهاي گردد. ابزار اين جنگها، فعالسازي يا توليد تضادهاي محلي و جريانهاي قومي، ايدئولوژيك و نژادي است به شكلي كه بازيگران منطقهاي و جهاني، در شرايط مداوم دغدغههاي مواج امنيتي و فرسايش پتانسيلهاي ملي خود باشند و امكان به كار گيري قدرت ملي در ساماندهيهاي منطقهاي و تنشآفريني فراملي را پيدا نكنند.
هزينه مالي و انساني اين جنگها بايد توسط ديگر شركاي امريكا تأمين شود و امريكا در سطح برنامهريزي، مديريت و حتيالامكان پشتيبانيهاي مؤثر به آن ورود پيدا كند.
آنچه در سوريه در سال گذشته شاهد آن بوديم، همين مدل جنگافروزي براي شكلدهي به نظم منطقهاي و گسترش آن به نظم جديد جهاني است. در اين مدل جنگ، نقشها و اثرگذاري بازيگران و ماهيت آنان بازتعريف ميشود و استانداردهاي گذشته در خصوص توان كشورها و بازيگران سناريوي جنگ، تغيير ميكند. آنچه تا ديروز تهديد و دشمن تلقي ميشد، امروز به ابزار مديريت و وضعيت ديگر بازيگران تبديل ميشود. به كارگيري اين ابزار، مجاز و در سقف تأمين منافع راهبردي امريكا، مورد استفاده قرار خواهد گرفت. ادبيات گذشته در مورد تروريسم تغيير مييابد و به شورشيها و جهاديها، انقلابيون و معترضان تبديل ميشوند. مباني وستفالي و احترام به حاكميتها و حكومتها دستخوش تغيير ميشود و اساس تقسيم خاورميانهاي سايكسپيكو با چشمانداز طمعورزي جديد و بازتقسيم روبهرو ميشود.
در سوريه، راهبرد براندازي و ساقط كردن نظام سياسي اين كشور در دستور كار قرار ميگيرد و با دو ابزار بينالمللي كردن بحران و حمايت از جريان تروريستي القاعده و تكيه بر تمام روشهاي خشن اسرائيلي براي ارعاب و قتل و ويرانسازي، به اجرا در ميآيد. دولتسازي مدرن از نگاه امريكايي اين است كه ميتوان با القاعده به عنوان دشمن ديروز، دست به ويراني يك كشور زد و سپس با مديريت كلان به ساختار دولت همسو پرداخت.
از اواخر دهه ۹۰ قرن گذشته در دوره رياستي كلينتون، قوانين مربوط به يك روند براندازي در سوريه به تصويب رسيد و در نگاه رژيم صهيونيستي نيز خلاص شدن از آخرين ارتش قدرتمند عربي كه هماكنون در زنجيره مقاومت منطقهاي نقشآفريني ميكند، اولويت حياتي است.
حداقل راهبرد مشترك امريكا و رژيم صهيونيستي در سوريه اين است كه در قالب راهبرد خشونت پايدار، توان ملي سوريه تا حد سقوط فرسايش يابد و در صورت امكان و از طريق فتنههاي مذهبي و نژادي و قومي زمينه تجزيه يا فدراتيو كردن قوميتها و مذاهب در سوريه را محقق كنند. اين كار از طريق ابزار رسانه و پوشش رويدادهاي واقعي و يا وهمي تصويرسازي و قابل پذيرش جلوه داده ميشود.
۶۲ نخبه امريكايي از اوباما در خواست ميكنند كه رفتار مشابه با عراق در سوريه به اجرا درآيد كه در بين آنها پل برمر، اليوت آبرانر، ماكس بوت، رابرت كاگان، لياسميت- كه چهرههاي شناخته شده نئوكان و طرفدار رژيم صهيونيستي هستند - قرار دارند.
مؤسسه امنيت ملي رژيم صهيونيستي در ارزيابي خود، تحول جوهري در معادلات و توازن نظامي در منطقه را كه ناشي از بيداري اسلامي ميباشد تهديد جديدي براي خود دانسته و يكسرهسازي در پرونده سوريه را الزامي ميداند. برآوردهاي استراتژيك اين مؤسسه تأكيد ميكند كه انقلاب در كشورهاي عربي، دموكراسيهاي غيراسلامي را كنار خواهد زد و معادله همپيمانان مخالف مقاومت و همسو با امريكا را تضعيف خواهد كرد. اين دست از ارزيابيهاي اسرائيلي، براندازي و بيثباتي در سوريه را در راستاي منافع اين رژيم معرفي ميكنند. نگراني رژيم صهيونيستي در سوريه اين است كه نظام سياسي سوريه از بحراني جاري به سلامت عبور كرده و در جلوهاي جديد به تهديدي برجستهتر و در نزديكي بيشتري با ايران و مقاومت عمل نمايد. به همين دليل هرگونه رويكرد سياسي در حل بحران سوريه از اولويتهاي اسرائيل خارج است و به براندازي غيرمسالمتآميز و حداقل به بيثباتي طولاني و مستمر چشم دوخته است. از نگاه صهيونيستها، براي تغيير رفتار حاكميت در سوريه، فشار داخلي، فشار خارجي، قرار گرفتن در مسير سازش با اسرائيل، تلاش مستمر عربستان و امريكا براي جدا كردن سوريه از مقاومت و برجستهسازي منافع همگرايي با غرب، بايد به كار گرفته يا محقق شوند. تركيه، قطر و عربستان كه به جز منافع همسويي با امريكا، انگيزههاي شخصي و حيثيتي در قبال بشار اسد و مسئله سوريه دارند، به لحاظ عناوين كلي راهبرد در سوريه، به رژيم صهيونيستي نزديك هستند و به چيزي جز ساقط كردن نظامي حاكميت سوريه راضي نيستند و تا به حال نيز هرگونه تلاش منطقهاي را در مسير حل مسالمتآميز و گفتماني در سوريه به شكست كشيدهاند و تنها با اشاره و غضب مقامات امريكايي از شدت سياستها و رويكردهاي خود كاستهاند.
اكنون كه با اذعان بيشتر بازيگران و به ويژه امريكا يا برخي كشورهاي منطقه، پروژه نظامي در سوريه شكست خورده و به پايان خود نزديك ميشود، ادبيات جديد «راهحل سياسي» در صدر اهتمام همگان قرار گرفته است. اهداف امريكا و شركاي آن در سوريه تغيير نكرده و آنچه تا به حال از آنان شنيده شده اين است كه جوهر و محتواي خواستههاي قبلي در امتيازات احتمالي سياسي در سوريه كسب شود. اگرچه از نگاه امريكا و در توافق با روسيه، باقي ماندن بشار اسد در قدرت پذيرفته شده ولي اهداف ديگر، در قالب ساختارسازي، دولتسازي، مشاركت دهي گروهها و جريانهاي تروريستي در قدرت دنبال ميشود. در اين بازي جديد، امريكا و شركاي منطقهاي و غربي به خوبي ميدانند كه بهرغم تروريست ناميدن جبهه النصره در سوريه (كه شاخه القاعده عراق است)، نميتوانند از كاركرد امنيتي- نظامي آنها در مسير مذاكره سياسي با نظام سوريه چشمپوشي كنند و با دست خالي و بدون اهرم فشار با بشار اسد مذاكره نمايند. به همين دليل ضمن چانهزني از طريق گروههاي مسلح و تروريستي و فشار ميداني، امكان طولاني كردن بحران و كسب امتياز را ميسر ميدانند. مضافاً اينكه فشارهاي تحريمي و حقوقي و پروندهسازي جنايي در محاكم بينالمللي به عنوان ابزار، به كار گرفته خواهند شد. امريكا برخلاف رژيم صهيونيستي يا تركيه و قطر و عربستان، عجلهاي براي حل فوري در سوريه ندارد و تلاش ميكند در حداقل وضعيت، زخم و جراحت امنيتي در سوريه باز باشد و لذا پرونده تروريسم در سوريه و بهرهمندي تاكتيكي از آنها در قالب خشونت پايدار منطقهاي حفظ خواهد شد. كمااينكه شاهد سرايت جريان تروريستي- القاعدهاي به عراق و لبنان هستيم. اين راهبرد در كاركرد موضوعي و مرتبط با ايران، اينگونه پيامي را منتقل ميكند كه اوراق بازيگري ايران در منطقه در مهار و تحت فشارهاي مديريتي شده امريكايي قرار دارند. از منظر رژيم صهيونيستي نيز سياست فرسايش و فرسوده كردن پتانسيل حكومت عراق در عرصه منطقهاي و يا دلمشغوليهاي جديدي براي حزبالله در لبنان كه با تكيه بر جريان ۱۴ مارس (حريري) و انبوه تكفيريهاي ارتش آزاد سوريه و جبهه النصره در شمال لبنان و فعال شدن شيوخ سلفي و مشكوك كه قبلاً با سعد حداد همكاري داشتند، در دستور كار جدي است. در سياستهاي منطقهاي كه مراكز راهبردي اسرائيلي بر آن به عنوان يك ضرورت حياتي و مشترك تأكيد دارند، اين است كه بايد از كشورهاي همپيمان خود در منطقه مانند اردن (و همچنين عربستان) محافظت جدي به عمل آيد و از هرگونه آسيب جدي ساختاري در اين كشورها كه هدف اعتراضات گسترده مردمي و اسلامگرايي هستند، جلوگيري شود. استفاده از گروههاي تروريستي با هويتهاي سلفي- تكفيري، القاعده، وهابي و قومي در اين مرحله در دستور كار جدي امريكا و سپس رژيم صهيونيستي است و از ابزار اين جريانها براي مديريت تحولات بيداري اسلامي در يمن، مصر، تونس و الجزاير استفاده ميشود. همين ابزار با شكلهاي جديد قومي- مذهبي در داخل پاكستان در حال قدرتيابي جديد است تا در كنار تكفيريها و هستههاي سرويسهاي اطلاعاتي در جنوب ايران، در مناطق شرقي و استان سيستان و بلوچستان به كار گرفته شوند. در حقيقت، هستههاي عملياتي سرويسهاي اطلاعاتي به موازات جريانهاي قومي و تكفيري و با دلارهاي نفتي قطر و عربستان، پياده نظام نسل جديد جنگهاي امريكايي و اسرائيلي در منطقه ميباشند كه جنگي نيابتي را به اجرا ميگذارند و زمينه فرصتسازيهاي جديد را براي آنها توليد ميكنند.
شايد از همين منظر است كه شيمون پرز رئيس رژيم صهيونيستي، فضاي منطقهاي را براي اين رژيم و غرب يك فرصت ارزيابي ميكند و كاهش نگرانيهاي ناشي از تحولات منطقهاي را تنها از همين راه ميسر ميداند.