کد خبر: 512390
تاریخ انتشار: ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۸:۰۰
گفتم اين‌بار چند شعر برايتان بنويسم. تلخند ولي زبان حال خيلي‌هايند، از جمله جانبازاني چون صاحب اين قلم. اين شعرها به هم پيوسته‌اند و ده‌تا. اينجا اما سه‌تايشان را پشت سر هم آورده‌ام. اميدوارم خوشتان بيايد. بعد از اين هم لابه‌لاي انبوه مقالات سياسي و فكري و فلسفي، باز هم برايتان شعر خواهم نوشت. دست به نقد اين سه تا را بخوانيد:
عاقبت گريختم
آب باران نوشيدم، مدت‌ها
و برگ درخت خوردم
تا به مرز آرامش برسم، به هيجان همرزمانم
در خرمشهر!
عاقبت گريختم
از آسايشگاه عبوس و بداخلاقم در خرمشهر
مدت‌ها در خيابان زباله‌گردي كردم
اين‌بار اما نمي‌دانم
بايد به‌سوي آرامش كدام مرز
و هيجان كدام همرزم
بگريزم!

شب بود
چوب روي نقشه لغزيد
سنگرهاي هدف را نشان دادم...
صبح كه شد
بچه‌ها در سنگر سوخته آنها سرود مي‌خواندند...
تا سر مي‌چرخانم، حالا
چوب
خود به خود به راه مي‌افتد
و نقشه سحرآميز، عوض مي‌شود
خانه بچه‌ها هدف مي‌شود گاهي...
ديگر دارم ديوانه مي‌شوم
از اين جنگ گيج
با اين نقشه‌هاي عجيبش!

نرگس ترسيده بود
سرهنگ عراقي به سمتش رفت
من با عصاي چوپاني
محكم به صورتش كوبيدم
بعد
عروسك دخترم را برداشتم
و گريختم
ديشب دستگير شدم
در خانه نوه‌ام!
به جرم اثر انگشتم
بر چماقي كهنه كه بانكداري معروف را
با آن كشته‌اند!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار