
ساعت چهار و سي دقيقه بعد از ظهر است، تمام تلاشم را كردهام اين دفعه دير به قرار نرسم. در ديدار قبلي كاملاً تجربه كردم كه لحظه لحظه اين نوع ملاقاتها كمي انرژي به من ميدهد و هرچه ديرتر برسم بيشتر ضرر ميكنم. زودتر از همه به حياط بيمارستان ميرسم و با راهنمايي مريم حاجيزاده سرپرست گروه تئاتر امداد دانشجويي امام علي(ع) وارد بيمارستان كودكان سرطاني ميشوم. صبر ميكنيم تا چند نفر باقي مانده هم به ما ملحق شوند. آنقدر روابط صميمانه است كه انگار كسي متوجه نشده كه عضو غريبهاي هستم!
امروز ميتواند به تو انرژي يك عمر را بدهددر اولين برخورد به سراغ محمد مجدطاهري ميروم. وقتي از او ميپرسم خودت را برايم معرفي ميكني با لبخند ميگويد: محمد مجدطاهري هستم متولد ۱۵ اسفند، روز درختكاري، سال ۱۳۷۰، سال سوم هستم و در رشته مهندسي صنايع درس ميخوانم. خودش ميگويد: يك سال از اولين روزهايي كه با گروه تئاتر آشنا شدم ميگذرد. اولين روزي كه همراه گروه به بيمارستان آمدم اصلاً حال و روز خوشي نداشتم، به خاطر فضاي بيمارستان و حال و روز بچهها به شدت ناراحت و افسرده شدم. عصر آن روز وقتي منطقيتر فكر كردم ديدم من اين قابليت را دارم كه خنده را مهمان صورت بچهها كنم پس بهتر است بهجاي زانوي غم بغل گرفتن و دور شدن از فضاي بيمارستان از آن چيزي كه دارم استفاده كنم، كاري كنم كه حتي براي لحظهاي بچهها از ته دل بخندند. با گذشت يك سال هيچ وقت پيش نيامده كه در مقابل صحنهها و اتفاقات اينجا بيتفاوت شوم، هنوز كه هنوز است وقتي دوشنبهها عصر به خانه ميروم تا پنجشنبه حال و روز خوبي ندارم اما شنبه كه ميرسد باز دلم هوايي ميشود، شماره خانم مريم حاجيزاده (سرپرست گروه) را ميگيرم و تأكيد ميكنم «دوشنبه من را فراموش نكنيد، حتماً ميآيم.»
بيمارستان دولتي كودكان حتي نقاشي ديواري نداشته استبا سارا حاجيزاده راهي طبقه بالا ميشويم. سارا حاجيزاده در مسير راه پله برايم توضيح ميدهد كه اين بيمارستان كودكان دولتي تا پيش از ورود اين گروه هيچ نشاني از دنياي كودكان نداشته است. همه طبقات سفيد و سبز يكدست و تيره بوده است. خودمان هم كه در پلهها قدم ميزديم از فضاي آن دلمان ميگرفت چه رسد به بچهها. پس با همفكري هم تصميم گرفتيم كه ديوارهاي ساختمان و حياط پشتي بيمارستان را كه بچهها بيشتر در آن تردد ميكنند با شكلها و رنگهاي كودكانه نقاشي كنيم. طرح را آماده كرديم، نيكوكار نقاش را هم پيدا كرديم و بيمارستان تنها بخشي از هزينههاي رنگ را پرداخت. متأسفانه فضاي بيمارستانهاي كودكان در كشور به هيچ وجه متناسب با خلقيات و روحيات كودكانه نيست. از وسايل اتاقها گرفته تا لباس پرستارها يا همراهان و ابزار پزشكي هيچ كدام مناسب سن و بيماري آنها نيست اما كاش اينطور نبود...
دريغ از حتي يك اتاق براي گذاشتن وسايلبه طبقه سوم ميرسيم. وارد اتاقي ميشويم كه روي درش نوشته «شيمي درماني». از سارا حاجيزاده ميپرسم: اينجا كه اتاق شيمي درماني است! در جوابم ميگويد: بله تا ساعت ۲ اينجا بچهها داروهاي شيمي درمانيشان را تزريق ميكنند و پس از آن چون كار اين اتاق تمام شده است ما از اين اتاق استفاده ميكنيم. ميپرسم: مگر اتاق مخصوص به شما نميدهند. در جوابم ميخندد و ميگويد: همين هم غنيمت است. با خودم فكر كردم واقعاً دلخوشي اين جمع دانشجوي تحصيلكرده چيست؟ مگر در بين اين اتاقها، داروها، بچهها و تختها چه چيزي پيدا ميكنند كه جمع به اين بزرگي در اين سرماي هوا بدون هيچ چشمداشتي كنار هم جمع ميشوند؟
مريم حاجيزاده به من گوشزد ميكند كه بايد دستهايم را ضدعفوني كنم و كارت مهمان را به لباسم وصل كنم. در چشم برهم زدني همه اعضاي گروه خودشان را آماده ميكنند. مهمتر اينكه اينجا هيچكس از كاري كه انجام ميدهد خجالت نميكشد حتي افتخار هم ميكند! پسرها براي خنداندن بچهها چادر به سر ميكنند، دامن ميپوشند و دخترها صورتهايشان را با ماژيك رنگ ميكنند، يكي پيرزن شده و ديگري خرس پشمالو! همه لباسهاي رنگ تيره بيرون را در ميآورند و لباسهاي سرخ، سفيد، سبز و صورتي شاد ميپوشند.
اميرحسين كودكي است كه همزمان با حضور ما شيمي درماني ميشود و حال خوبي ندارد اما در اين ميان يكي از بچهها با كاغذ رنگي به سرعت در حال درست كردن گل به روش اوريگامي است، فرصت را غنيمت ميشمرم و پيش از رفتن داخل بخش خون به سراغ او ميروم. او سمانه افجه است، دانشجوي ۲۳ ساله كارشناسي مهندسي شيمي كه بيش از دو سال است در گروه تئاتر فعاليت ميكند. افجه اولويتهاي اجراي تئاتر و بازي را در بخشهاي بيمارستان برايم توضيح ميدهد. سمانه افجه ميگويد: بچههاي بخش خون چون درمان سختتري دارند و بيشتر از ساير بچهها در بيمارستان هستند پس روحيه دادن به آنها و خانوادههايشان در اولويت برنامههاي هر هفته ماست اما در مرحله بعد به سراغ كودكان بخش جراحي ميرويم. اگر هم تعداد اعضا زياد باشد حتماً سري به بخش گوارش ميزنيم. حتي در رفتن به داخل اتاقها هم بايد دقت كنيم، در هر اتاق بايد به اندازهاي نيرو تقسيم شود كه هم اتاق شلوغ نشود و هم كودكي در تختي تنها نماند.
با ديدن هر تخت خالي يك ويرانه به ويرانههاي دلمان اضافه ميشوداز سمانه افجه ميپرسم: چه اتفاقي در اين مدت بيشتر از همه آزارت داده است؟ حلقه اشك مهمان چشمانش ميشود و ميگويد: اين بچهها عشق ما و بهترين دوستان ما هستند. بارها پيش آمده كه وقتي وارد بخش شدهايم جاي خالي كودكي را ديدهايم اول خودمان را قانع و دلخوش ميكنيم كه حتماً حالش خوب و مرخص شده است ولي متأسفانه بيشتر مواقع اينطور نيست! همان لحظه است كه ما از درون صداي شكستن بخشي از قلبمان را با تمام وجودمان احساس ميكنيم و بدتر اينكه در فضاي بيمارستان و در جلوي بچهها نبايد گريه كنيم. بايد همه غصهمان را تا بيرون رفتن از بخش درونمان نگه داريم. وقتي براي اولين بار با چنين اتفاقي روبهرو ميشوي تصور ميكني اگر بعداً گريه كني سبك ميشوي و فراموش ميكني اما بعد از گريه تازه ميفهمي سخت در اشتباه بودهاي، اين جاي خالي، غمي را در دلت ثبت ميكند كه هيچ جوره دست از سرت برنميدارد!
ميپرسم سختترين خاطرهاي كه در اين مدت تجربهاش كردي چه بود؟ افجه اشكش را پاك ميكند و ميگويد: من ايمان دارم كه بچهها نشانهاي مستقيم از طرف خدا براي ما هستند تا به ما درس زندگي كردن را ياد بدهند اما حكمت اين اتفاقها را نميدانم. از دست دادن دوست يك سالهاي كه براي اولين بار يك ساعت طول كشيد تا يخ ارتباطياش ذوب شود و به من اعتماد كند، دردناكترين اتفاق زندگي من بود. النا دختري بود كه من حتي امسال در ۱۴ بهمن، روز تولدش به يادش ماهي كاغذي رنگي براي تمام بچههاي بخش درست و بالاي تختها نصب كردم. اما در عوض مهمترين و شيرينترين اتفاق در زندگي هركسي اين است كه يك نفر او را دوست داشته باشد، منتظرش باشد و ما خوشبختترين مردم زمين هستيم چون هر دوشنبه جمع زيادي از فرشتههاي خدا انتظار ديدن ما را ميكشند و با ديدن ما ميخندند، با دستهاي نحيفشان بغلمان ميكنند و با بدن ضعيف و دردكشيدهشان همراهيمان ميكنند. اين لذت حقيقتاً وصف نشدني است.
ما باور داريم كه اين بچهها خوب ميشونداز سارا حاجيزاده ميپرسم بچهها دوست دارند در اجراي تئاتر با شما همكاري كنند؟ ميگويد: بله، قطعاً اما چون بدن آنها به خاطر تزريق آمپولها، شيمي درماني و پيشرفت بيماري بسيار ضعيف شده امكان همراهي با ما را ندارند. اما همه ما هميشه بر اساس منشور اخلاقي كه داريم با اين ديد به اين بيمارستان ميآييم كه «ما نبايد فكر كنيم بچههاي بيمار خوب ميشوند يا نميشوند. ما بايد باور داشته باشيم كه آنها بهبودي كامل پيدا ميكنند». ما تنها با انتقال اين انرژي و اين ديد كنار بچهها حاضر ميشويم. ما در اين يكي دو ساعت به اين فكر نميكنيم كه اين بچهها چقدر بيمار هستند، چقدر درد ميكشند يا تا كي زنده هستند بلكه به اين فكر ميكنيم كه بچهها از تمام لحظهلحظه اين يك ساعت بايد لذت ببرند.
لحظه موعود رسيده، بچهها تقسيم و وارد بخش ميشوند. خوشبختانه به من اين اجازه را ميدهند كه در بين اتاقها آزادانه رفت و آمد كنم. تابلوهاي مشخصات بيماران را ميخوانم؛ روي يكي نوشته فاطمه يك ساله، روي مشخصات تخت بغلي نوشته رضا چهار ساله، شايان هشت ساله تخت ديگر، فرهاد دو ساله، تخت روبهرويي و از همه درناكتر محمد دو ماهه است!
جالبترين نكته اينجاست كه بيشتر بچهها اعضاي گروه را به اسم ميشناسند و صدايشان ميكنند. هركسي با وسيلهاي وارد اتاق ميشود از بچهها ميپرسد كه دوست دارند نقاشي بكشند، كاردستي درست كنند، بازي كنند يا نمايش ببينند، اينجا ديگر حق انتخاب فقط با خود بچههاست.
مادرها درد كشيدهتر از بچهها هستندوارد اتاق بعدي ميشوم و ميبينم ساريه ياري ۲۰ ساله از كساني است كه در زمان اجراي نمايش حواسش به مادرها هم هست. از ياري ميپرسم: چرا تا اين اندازه به حال و هواي مادرها توجه ميكني؟ در جوابم لبخند ميزند و ميگويد: اگر بچهها فقط درد بيماري را ميكشند مادرها هم از عمق وجودشان درد بيماري را احساس ميكنند، هم در درد كشيدن فرزندشان عذاب ميكشند. از طرفي همه توجهها به سمت بچههاست و مادرها با همه سختي كه تحمل ميكنند تقريباً ناديده گرفته ميشوند. وقتي بچهاي ميبيند كه مادرش با ما صحبت ميكند سريعتر به ما اعتماد ميكند. به ساريه ياري ميگويم: با تجربهاي كه در اين مدت داشتهاي فكر ميكني بزرگترين درد اينجا چيست؟ ميگويد: از نظر من بدترين درد اين است كه درد بيماري در بدن يك كودك آنقدر سخت و بزرگ باشد كه ما با همه توانمان نتوانيم لحظهاي اين درد را از ذهن كودك دور كنيم، اتفاقي كه بارها پيش آمده است.
در اتاق آخر سمانه افجه با رضا يكي از بچهها بازي اسم، فاميل كرده و انگار رضا برنده بازي بوده است. براساس قول و قرارهاي ميان رضا و سمانه قرار بوده هر كاري برنده از بازنده بخواهد او بايد انجام دهد. رضا از سمانه ميخواهد كه اداي پنگوئن را برايش دربياورد. سمانه با تمام خلوص دخترانهاش صورتش را نقاشي ميكند و خودش را پنگوئن ميكند و طول اتاق را درست مثل پنگوئن قدم ميزند، صداي خنده رضا اتاق را پر ميكند، مادر رضا ميخندد، بقيه بچهها هم خندهشان ميگيرد و سمانه با اشك گوشه چشم همراه با بچهها به خودش هم ميخندد، انگار سمانه به آرزوي امروزش رسيده است!
قولي ندهيم كه نتوانيم تا آخر پاي آن بايستيمپيمان نادري ۲۲ ساله، دانشجوي مهندسي برق وقتي اين صحنه را ميبيند ناخودآگاه از اتاق بيرون ميرود و من كه منتظر فرصتي بودم به دنبالش ميروم. از پيمان نادري ميپرسم ناراحت شدي؟ ميگويد: نه! مگر تنها هدفمان اين نبود كه امروز اين بچهها با تمام وجودشان بخندند؟ ديدي كه به آرزويمان هم رسيديم، كجاي اين اتفاق ناراحتي دارد.
پيمان نادري از مناسب نبودن امكانات بيمارستانهاي كودكان گلايه ميكند و ميگويد: خودتان اوضاع و احوال را ببينيد. وقتي پرستاري وارد بخش ميشود آنقدر لباس، رفتار و صدايش وحشتناك و نامناسب است كه بسياري مواقع بچهها ميترسند و گريه ميكنند. متأسفانه اتاقها و امكانات بيمارستانهاي كشور ما آنقدر ضعيف است كه همين، تحمل بيماري را براي بچهها سختتر ميكند. اما باور كنيد ارتباط گرفتن با بچهها بسيار سخت است چه رسد به بچهاي كه بيمار باشد و مجبور به تحمل شرايط بيمارستان! اما شرايط هرچه كه هست برنده واقعي اين ميدان بچهها هستند، ما هر وقت اينجا ميآييم غمي را با خود همراه ميكنيم، هر دفعه بر اين غم درونيمان افزوده ميشود و با فكر كردن به آن گريه ميكنيم، پدر و مادرها هم به خاطر علاقهاي كه دارند بارها پيش آمده كه چارهاي جز اشك ريختن و بيتابي كردن نداشتهاند اما بچهها جز بعد از شيمي درماني كمتر پيش ميآيد كه بيتابي و گريه كنند و اين براي همه ما درس است. وقتي براي اولين بار آمدم اينجا يكي از كودكان كه بيماري گواتر داشت از من پرسيد «عمو پيمان قول ميدي دفعه بعد بياي با من بازي كني؟» من بدون در نظر گرفتن شرايط به او قول دادم (چه كار اشتباهي كردم) هفته بعد او را سرم به دست ديدم، پرسيد مياي بازي كنيم؟ گفتم بله وقتي به دنبالش رفتم ديدم كه وارد طبقه دوم شد، طبقهاي كه ما حق ورود به آن را نداريم، اين قول ناتمام هميشه در ذهنم مانده و يادآوري آن به شدت ناراحتم ميكند.
يبشتر فرشتهها فقط به خاطر بيپولي از جمع ما زمينيها ميروند از پيمان نادري ميپرسم: چه اتفاقي اينجا بيفتد بيشتر خوشحال ميشوي؟ ميگويد: نه من بلكه همه اعضاي گروه وقتي از ته قلبمان خوشحال ميشويم كه بياييم اينجا و ببينيم همه بچهها بهبودي پيدا كردهاند و رفتهاند خانه، وقتي كه بياييم و همه تختهاي اينجا خالي باشد. اتفاقاً بدترين خاطره من مربوط به زماني است كه آمديم بيمارستان و به ما گفتند «محمدرضا هم رفت و تخت او خالي است.» من با شناختي كه از خودم دارم سعي ميكنم كمتر اسم بچهها را به خاطر بسپارم اما با شنيدن اين حرف بچهها يكي بعد از ديگري حالشان بد شد، گريه كردند و بعضيها هم غش كردند. من تمام تلاشم را كردم كه حداقل جلوي بچهها روحيهام را حفظ كنم. بعداً از گفته اعضاي گروه متوجه شدم محمدرضا بچه هفت سالهاي بود كه به خاطر فقر و بيماري در يك روز هم صبح يكي از پاهايش را قطع كرده بودند و هم عصر قرار بوده يكي از كليههايش را بردارند. اما تنها درد اين بود كه محمدرضا، فرشته هفت ساله فقط به خاطر نداشتن پول از بين ما رفت.
ما با دست نيازمان چشم به راه دست كمك خيران هستيمبه همين زودي دو ساعت گذشت و ساعت ۶ و ۳۰ دقيقه شد. يكي از بچهها ميرود تا ميوهها را بين بچهها تقسيم كند. بقيه با همان درد هميشگي در اتاق شيمي درماني جمع شدهاند، وسايلشان را جمع ميكنند تا راهي حياط شوند. محمدمجدطاهري، مريم حاجيزاده، سارا حاجيزاده، نازنين يوسفي، كاميار شيرازي، مصطفي عبايي، عليرضا سعيدي، غزال نعمتي، مهناز توكلي، سمانه اصغري، سارا رضايي، پيمان نادري، نگار اسدالهي، بهنام اوشني، حامد نخجواني، سمانه افجه، ريحانه مكتوفي و ريحانه جلودارزاده حلقه دوستيشان را به رسم ديرينه در هواي سرد زمستان، در حياط پشتي بيمارستان تشكيل ميدهند و از داشتههاي امروزشان براي هم ميگويند. برنامههاي گروهشان را تا هفته بعد مرور ميكنند، از يكديگر براي فعاليتهاي مختلف كمك ميطلبند و در نهايت آرزو ميكنند كه تا هفته بعد هيچ كودك بيماري اينجا نباشد. كنار هم دعا ميكنند كه تا هفته بعد خيراني باشند كه همراهيشان كنند...