
بعد از صرف صبحانه يك ساعته با بحثهاي درخشان با دوستان كه قطعاً كلي به اطلاعاتمان راجع به اطرافيان اضافه شده، هر كسي ميرود سر درس و مشقش. ميز را باز ميكنم و كتاب نظريه را براي خوانش بر ميدارم. با نظريههاي آقاي شومپيتر عزيز كه خدايش بيامرزد شروع ميكنم. خوب دردسري براي ما درست كرده، ميخوانم. نظافتچي به زور در اتاق را باز ميكند(صد بار نوشتهايم كه درب را تعمير كنند) و ميگويد زبالهها را گذاشتيد بيرون؟ و من بيآنكه بدانم، جواب ميدهم، گذاشتيم و بعد صداي دو نايلون كه به شدت به زمين كوبيده ميشوند.. . دو پاراگراف خواندهام كه ليواني پر از چاي ميكنم و بخارش را دنبال ميكنم. تازه به قسمتهاي جالب نظريهها رسيدهام. صداي نگهبان كه حجابتان را رعايت كنيد؛ از تأسيسات آمدهاند. صداي قطرههاي آب، چك چك. آقا تعميراتي تشريف ميآورد اتاقمان و مثل هميشه خرابتر ميكند. بيخيال.
اصلاً هواي اتاق دم كرده، بهتر است راهي كتابخانه شويم. شال و كلاه ميكنم، چند كتاب برميدارم عين فيلسوفها، انگار ميخواهم بروم و ظرف چند ساعت نظريهاي جديد براي مقابله با شومپيتر بيافرينم. با معصومه راهي كتابخانه ميشويم. نيم ساعت سوار اتوبوس. پياده ميشويم و به سمت كتابخانه ميرويم. به به! چقدر شلوغ است و جاي خالي نيست. بايد برگرديم (از خدا خواسته). هوا خوب و يه كم سرد است، بهتر است پياده برگرديم (هوا هم كه دوطرفه است!). قدم زنان و هر كسي در فكر و خيال خودش غوطه ور. حال غيبت هم نيست... خيال من به همه تو در توها سرك ميكشد... اتوبوسهاي شلوغ كه عين قوطي كنسرو هستند راهشان را ميكشند و ميروند (هميشه فكر ميكنم بدترين وضع مردن، تصادف با اتوبوس است. واي). دختربچه كوچكي با لباس قرمز ليلي كنان جلويم ميرود. ويترينهاي لوازم كودك قدري ميخكوبم ميكند. معصومه دستم را ميكشد كه بيا برويم... خسته شدهايم اما انگاري هر كسي با ديگري رودربايستي دارد و سرسختانه اصرار به پياده روي. مغازهها و ويترينهاي جذاب، اما بايد مقاومت كنم. ببين من هيچي لازم ندارم. راهت را بگير و برو. سرم از سرما درد گرفته. گرماي اتاق و شوفاژ داغ ترغيبم ميكند كه سريعتر راه بروم... معصومه ميگويد يواشتر... رسيدهايم سر خيابان آخر، بوي نان سنگك مرا به سوي نانوايي سوق ميدهد. چه بويي بهتر از نان تازه؟! در صف ميايستم و معصومه ميرود. نان ميخرم. به خوابگاه ميرسيم، بر حسب عادت هميشگي جلوي درب آسانسور ميايستم، چند دقيقه. حواسم نيست كه مثل هميشه خراب است. بايد پله پيمايي كنم! ۱- ۲- ....... . ۲۵ ميرسم. انگشتان و صورتم يخزده. نان را به دوستم ميدهم و خودم ميچسبم به شوفاژ تا گرم شوم، اما اينكه از خودم هم يخ زدهتر است. اَه. لعنت. اين كي خراب شد؟. بوي شلغم، صورتم را روي بخارش ميگيرم. يك پيام ميآيد كه ايميلم را چك كنم. لپتاپ به دست همه گوشههاي اتاق به دنبال آنتن وايرلسام و با التماس ضربان قلبش (جديداً صفحه سيگنالش اين شكلي شده) وصل ميشود. روي ميز آشپزخانه ميگذارم تا فايل دانلود شود و مشغول پخت ماكاروني ميشوم. ۲۰ دقيقه بعد فايل دانلود ميشود. متشكرم... وقت ناهار و يكي يكي سر و كله دوستان از اقصي نقاط خوابگاه پيدا ميشود... دوباره درس و مشق، من بايد بخوانم. نمرههاي دكتر ابراهيمنژاد، تكاليف بيتكليف تحليل، آيدا، صداي بوق ماشين و.... اَه چه حواسپرتيهايي. همهاش را روي كاغذ مينويسم تا بعد سر وقت به حساب همه برسم. ميخوانم و خوب ميخوانم... خب اما بايد پرِ حواسپرتيهايم را كوتاه كنم، نه كامل. تا گاهي پرواز كند به هر جا كه خواست. تب دارم. من چقدر هنرمندم و خودم نميدانستم كه هنرمندترين در اتلاف وقت هستم. سراغ يخچال ميروم و چند ميوه بر ميدارم، هويج هم تازه به دليل ارزش غذايي زيادش به سبد ميوههايمان اضافه شده، يك عصرانه عالي. برادرم تلفن ميزند، خيلي خوشحالم ميكند. حس ميكنم قلبم كوچك شده. صداي گريه معصومه از تخت بالاي من ميآيد. ميپرسم چه ميكني؟ ميگويد هيچ. ميگويم نگاهم كن. بيخود و بيجهت دل من هم ميگيرد. براي دوپينگ بايد به سراغ نسكافه بروم تا بيدار باشم براي درس.
با اين همه اوصاف از خودم كمال تشكر را دارم كه چند ساعتي مفيد گذشت و اين بود يك روز خيلي خيلي عادي در خوابگاه ما...