
پيروزي محمد مرسي در انتخابات رياست جمهوري مصر نمونه آشكار و اوج به قدرت رسيدن احزاب اسلامگرا در جهان عرب است كه حاكي از دوران جديدي در كشورهاي عربي است. اين دوران بر خلاف گذشته و نسخه قبلي حاكميت عربي است كه گروههاي اسلامگرا در آن نقشي نداشتند و حتي تحت شديدترين محدوديتها نيز قرار داشتند. اكنون، اين گروهها از بطن بيداري ملتها سربرآورده و توانستهاند در فضاي جديد بهار عربي انديشه متكي به اسلام سياسي را در كشورهاي خود رواج دهند و با استقبال عمومي نيز برخوردار شوند به نحوي كه رأي مثبت مردمي به آنها اجازه داده تا اين انديشه را در عمل به اجرا درآورند. اگر به گذشته نه چندان دور نگاهي انداخته شود، معلوم ميگردد كه اين بخت گروههاي اسلامگرا در پيش از اين نيز نصيب جريان اسلامگرايي شده بود اما شرايط آن موقع، اجازه بالندگي را به آن نداد و به سرعت سد راهش شد. از اين رو، ميتوان گفت كه اقبال فعلي اخوان المسلمين مصر و ديگر گروههاي اسلامگرا ريشه در گذشته دارد و اگر كسي در آن موقع متوجه به قدرت رسيدن يك گروه اسلامگرا شده بود ميتوانست دريابد كه سركوب زودهنگام آن تمام ماجرا نيست و تنها بعد از گذشت چند سال دوباره سربر خواهد آورد آن هم نه در يك كشور بلكه در بسياري از كشورهاي عربي.
حاكميت يكدست در جهان عرب
ميتوان از يك ديدگاه كلي گفت كه جهان عرب بعد از مرگ مشكوك جمال عبدالناصر در ۲۸ سپتامبر ۱۹۷۰ به بعد از يك وضعيت يك دستي برخوردار شد و اين وضعيت تا دسامبر ۲۰۱۰ قريب چهار دهه ادامه داشت. با مرگ ناصر جنبش ناسيوناليسم عربي كه خود او پرچمدارش بود رو به افول گذاشت و اين موضوع باعث شد تا تودههاي عرب ديگر نقشي در صحنه سياسي نداشته باشند. ناصر با وجود آنكه در جنگ سرد طرف بلوك شرق را گرفته بود اما براي ترويج ناسيوناليسم خود نياز داشت تا به همين تودهها رجوع كند و به آنها اتكا داشته باشد. جانشينان او چنين نيازي نداشتند و محمد انور سادات مدت كمي بعد از او با رو آوردن به امريكا و صلح با اسرائيل متكي به رانت مالي امريكا شد. ديگر حكام عرب نيز چنين وضعيتي مشابه او داشتند كه يا مانند ملك حسين، پادشاه اردن، به رانت مالي خارجي تكيه داشتند يا مانند پادشاه عربستان و حكام خليج فارس به رانت نفتي. تودههاي مردمي در اين شرايط ديگر جايي در معادلات قدرت نداشتند و حكومتهاي عربي به يك وضعيت مشابه و يك دست دچار شدند. وضعيت مشابه آنان از اين قرار بود كه حكومتهاي عربي از حاكمان بلامنازع و يك سيستم غيرقابل تغيير از فرمانبرداري بيچون و چرا شكل گرفته بودند كه تنها تفاوت در ميان آنها تنها در عناوين بود. عنوان يكي پادشاه يا امير بود و عنوان ديگري رئيسجمهور بود اما او همانند پادشاه حكومت ميكرد. به همين دليل بود كه رياست جمهوري در كشورهاي عربي با انتخابات فرمايشي مبدل به حاكميتي مادامالعمر شد كه تنها مرگ ميتوانست آنان را از مقام رياست جمهوري پايين بكشد.
پيشدرآمد بيداري عربي
حاكميت عربي با حكومت مطلقه و بلامنازع حكام دچار نسخه واحدي شد اما يك اتفاق تصلب آن حاكميت را شكست و حدود دو دهه قبل از بهار عربي به عنوان پيشدرآمدي بر آن پديدار شد. آن ثورة الخبز يا انقلاب نان اكتبر ۱۹۸۸ بود كه حكومت الجزاير را مجبور به بازنگري در قانون اساسي و اجازه فعاليت ديگر احزاب را داد و منجر به قدرت گرفتن جبهه الاِنقاذ الاسلامي، جبهه نجات اسلامي، به رياست عباس مدني شد. جبهه نجات اسلامي بعد از اصلاحات دولت الجزاير توانست در ۱۲ ژوئن ۱۹۹۰ و انتخابات شهرداريها و شوراهاي شهر به پيروزي چشمگيري دست بيابد و از مجموع ۴۸ شوراي شهر، ۳۲ شورا را از آن خود كند. اين نتيجه شكست سنگيني براي حزب حاكم جبهه آزاديبخش ملي الجزاير بود و باعث شد تا شاذلي بن جديد، رئيسجمهور وقت، سعي كند با تغيير قانون انتخابات نگذارد تا جبهه نجات اسلامي به يك پيروزي ديگر در انتخابات مجلس دست بيابد. اين تمهيد دولت موفقيتي در پي نداشت و با وجود زنداني شدن عباس مدني و ديگر رهبران جبهه نجات اسلامي اما اين جبهه در دور نخست انتخابات مجلس در ۲۶ دسامبر ۱۹۹۱ به پيروزي غيرمنتظرهاي دست يافتند. جبهه نجات اسلامي توانست در اين دور از انتخابات از مجموع ۴۳۰ كرسي، ۱۸۸ كرسي را از آن خود كند اما حزب حاكم فقط ۱۶ كرسي را به دست آورد. جبهه نجات اسلامي تنها چند كرسي نياز داشت تا اكثريت مجلس را به دست آورد اما نظاميان حاضر به پذيرش اين نتيجه نبودند. جبهه نجات اسلامي در عمل و با كودتاي نظاميان در ۱۲ ژانويه ۱۹۹۲ به پايان كار رسيد اما پيشدرآمدي شد براي احزاب اسلامگرا در دو دهه بعد كه توانستند بر اثر بهار عربي به قدرت برسند.
الگوي جبهه نجات اسلامي
جبهه نجات اسلامي با الگوي يكدست در حاكميت عربي تفاوت بنيادين داشت زيرا از يك سو متكي به رأي تودهاي مردمي بود كه به واسطه آن به شوراهاي شهر و سپس مجلس راه يافت و از سوي ديگر، الگوي مشخص از اسلام سياسي را تبليغ ميكرد كه بر محورهايي نظير لزوم وحدت اسلامي، از بين بردن استبداد و برپايي دولت اسلامي، كثرتگرايي حزبي، نفي مردم سالاري غربي و اداره جامعه بر اساس قوانين اسلامي، اصلاح نظام اداري، ميانه روي در فعاليتها و كثرت گرايي حزبي شكل گرفته بود. اين محورها نه تنها در مؤلفههاي حاكميت عربي نميگنجيدند بلكه با ساختار آن تناقض داشتند و تنها بر اثر بهار عربي بود كه در سرلوحه برنامههاي احزاب اسلامگرا و به خصوص جريان گسترده اخوانالمسلمين قرار گرفتند. اين محورها شكاف جبهه نجات اسلامي با حاكميت موجود عميقتر ميساخت و عمق شكاف باعث شد تا راه هرگونه مصالحهاي بين جبهه نجات اسلامي و حاكميت بسته شود. بدشانسي جبهه نجات اسلامي تنها در اين نبود كه راه مصالحهاش با حاكميت بسته بود بلكه بدشانسي اصلي آن در اين بود كه بسيار قبل از موعد ظاهر شده بود و شرايط در جهان عرب به نفع آن نبود. در واقع، جبهه نجات اسلامي موقعي پديدار شد كه هنوز بيش از سه دهه از مرگ ناصر نگذشته بود و تكنسخه حاكميت عربي از توان لازم برخوردار بود و از سوي ديگر، افكار عمومي در جهان عرب آماده قبول يك تغيير اساسي در جوامع خود نبود. از اين رو، زمانه فرصتي به پا گرفتن جبهه نجات اسلامي نداد و سركوب شديد نيروهاي نظامي نيز واكنشي نه در الجزاير و نه در ديگر كشورهاي عربي درپي نداشت و حتي مخالفتي را در جريانهاي سياسي موجود ايجاد نكرد زيرا اين جريانهاي سياسي در جريان عرب از توان لازم براي مخالفت با آن برخوردار نبودند. شرايط در دو دهه براي گروههاي اسلامگرا و اخوانالمسلمين به طور كامل فرق كرده بود و همين باعث شد تا اين گروهها در مسير جبهه نجات اسلامي به پيش روند اما نه تنها دچار سرنوشت آن نشدند بلكه حتي به قدرت برسند و مبدل به بازيگر اصلي در جهان عرب شدند.
جبهه نجات اسلامي الجزاير از جهت ديگر نيز سرمنشأ گروههاي اسلامگرايي بود كه در دو دهه بعد در عرصه قدرت كشورهاي عربي ظاهر شدند. اين جبهه در درون خود حاوي سه روايت متفاوت از اسلام سياسي بود كه در جريان بيداري عربي مبدل به شاخههاي مجزا شدند و هر كدام تحت عنوان حزب يا گروه خاصي ظاهر شدند. اين جبهه در درون خود سه گرايش عمده از جناح تندرو، جناح ميانهرو و جناح روشنفكر داشت كه در مجموع و براي از بين بردن استيلاي جبهه آزاديبخش ملي الجزاير فعاليت ميكردند. جناح نخست تحت رهبري شيخ علي بلحاج انديشهاي سلفي داشت كه تشكيل حكومت اسلامي را از هر طريق و حتي از طريق اعمال زور در سر داشت، جناح دوم تحت رهبري عباس مدني و سپس عبدالقادر حشاني بود كه به دنبال تشكيل دولت اسلامي تنها از طريق مسالمتآميز بود و جناح سوم علاوه بر روش مسالمتآميز، خواهان محدوديت فعاليت در الجزاير بود و از حمايت روشنفكراني مانند محمد سعيد برخوردار بود.
اين گرايشها در بيداري عربي مبدل به نسخههاي اصلي براي گروههاي اسلامگرا شدند و در حالي كه اخوانالمسلمين نسخه دوم را در دستور كار خود قرار داده، جريانهاي تندرو مثل حزب النور در مصر از نسخه نخست تبعيت ميكند و كساني مثل ابوالفتوح نسخه سوم را مد نظر دارند. در هر حال، جبهه نجات اسلامي نه تنها به لحاظ انديشه اسلام سياسي و اتكا به آراي مردمي پيشدرآمدي براي بيداري عربي و گروههاي اسلامگراي برآمده از آن بود بلكه مقدمهاي بود براي شكلگيري اين گروهها كه به چه صورتي حزب سياسي خود را سر و سامان دهند. به اين جهت است كه ميتوان گفت جبهه نجات اسلامي الجزاير گام نخست را در جهان عرب در رابطه با بيداري اسلامي برداشت و گامهاي بعدي در دودهه بعدي برداشته شدند.