در آن واحد، احساسات توأمان عجيبي در من به جوشش در آمدهاند. نياز به دويدن در خيابانهاي تهران و فرياد كشيدن،نعره زدن، گريستن، نياز به ساعتها دو دستي بر سر خود كوبيدن و گريستن، نياز به عذرخواهي طولاني و خون گريه كردن بر مزار شهداي جنگ، نياز به محاكمه سختگيرانه مسئولان فراوان! نياز به گريختن از هر چه مرا به ياد شلمچه مياندازد، نياز به دريدن قلبم و انداختن آن در زبالهدانيهاي سبز شهرداري در حاشيه خيابانهاي تهران، نياز به اعتصاب آب و غذا تا شنيدن شيون عذرخواهي؟!
نياز به خودسوزي، نياز به خودكشي، نياز به گريختن، نياز به تهوعي كه تمام احشايم را به كف خيابان بريزد. نياز به فحاشي، نياز به نفرين، نياز به دويدن، دويدن، دويدن، نياز به غرق شدن و بند آمدن نفسم، نياز به سيگار كشيدنهاي پيدرپي و طولاني، نياز به آتش زدن شناسنامه و كارت ملي و سند ازدواج و تمام شعرهايم، نياز به خوردن سمي قوي، نياز به كر شدن گوشهايم براي نشنيدن هيچ چيز، نياز به يك كتككاري خونين، نياز به ميدان تير، نياز به نقطه رهايي و آغاز عملياتي با حجم آتشي هولناك، نياز به چاقو تا چشمانم را از حدقه درآورم، نياز به مرگي كه ناگهان در رسد و خورشيد ديگري ندمد، نياز به پاسخ، نياز به نقاشي، چون لالي كه صحنهاي تكان دهنده را شاهد بوده و كسي حرفش را نميفهمد.
نياز به سوزاندن پوستم با سرب مذاب، نياز به زنداني كه تا ابد از آن بيرون نيايم، نياز به قبري بزرگ و دستهجمعي، نياز به تمام داروهاي آرامبخش جهان، نياز به رانندگي با سرعت ۳۰۰ كيلومتر در ساعت در جادهاي كه به هيچ سو نميرود، نياز به گم شدن در هر آنجا كه اينجا نباشد، نياز به سنگهايي بزرگ و محكم براي شكستن سرها، نياز به خنجري كه رگهايم را بندبند از هم جدا كند، نياز به انكارهاي پيدرپي، نياز به زخمي به اندازه تمام بدنم، به اندازه تمام خانه، تمام شهر، تمام سرزمين، نياز به ديوان حافظ و صبر ايوب، نياز به بخشندگي تام و تمام، نياز به خشمي كه حتي تلفظش دقايق را جر بدهد، نياز به سوهاني كه بتراشد تمام اين روزها را از عمرم، نياز به بازنشستگي فوري، نياز به داوري مهربان و ترازويي بزرگ، نياز به خيانت و تدليس، نياز به رنگ، به رنگهاي نو، آنسان كه تاكنون نديده باشم، نياز به آبي عظيم و مواج كه بگذرد از سرم.
نياز به دريدن پيراهن بر سينهاي كه ذوب شده است، نياز به لشكري از كلمات و جهاني از تصاوير، نياز به تمام قلمها، به تمام دوربينها و سازهاي جهان، نياز به دو تار غمگين تربت جام، نياز به مسجدي كه نيست، به محراب و منبري كه نيست. نياز به عمليات والفجر هشت، تا يك بار ديگر از رودخانهاي وحشي بگذرم، نياز به جنگلي كه ازلي باشد و ابدي، نياز به ايستادن در وسط ميدان انقلاب و جيغ كشيدن، نياز به پر كردن تمام صفحات روزنامههاي جهان و سخنراني در تمام شبكههاي هستي، نياز به ايستادن در بالكن خانهام و تا ابد آب دهان انداختن به چشم بادي كه آن را به صورت خودم پرت ميكند، نياز به .... الله اكبر! به فريادم برس!