
در سال ميلادي ۲۰۱۲، غول بحران اقتصادي براي يك بار هم كه شده بر يقه بسياري از كشورهاي دنيا چنگ زد؛ سايه بحراني كه بر سر كشورهايي چون انگليس، امريكا و يونان افتاده بود بر صنايع مختلف اين كشورها قد علم كرد اما اين بحران در كشوري چون امريكا، صنعت سينماي هاليوود را كه يكي از مهمترين صنايع اين كشور به شمار ميآيد، در محاق بيتوجهي دولت امريكا فرو نبرد.
گواه اين ادعا سريعتر شدن چرخه توليد فيلمهاي ضد ايراني در يك سال اخير است كه با پشتگرمي سرمايههاي دولتي امريكا ساخته ميشوند. در واقع امريكاييها با حساب و كتاب دقيق و براي صرفهجويي بهينهتر سرمايههاي دولتي پخش شده در بخشهاي مختلف، سينماي خود را بر سر يك موضوع متمركز كردند. آنها سود حاصل از ساخت فيلمهاي استراتژيكي چون قسمت دوم فيلم «۳۰۰» يا «آرگو» را بيش از آن ديدند كه بخواهند براي صرفهجوييهاي اقتصادي، پشتيباني مالي جنگ نرم را از دايره حمايتهاي مالي خود خارج كنند.
در سوي ديگر ماجرا، سايه بحران اقتصادي در واپسين ماههاي سال ۲۰۱۲ بر سر ايران نيز افتاد و بر صنايع مختلف كشور كم و بيش اثر گذاشت. در اين بين صنعت سينماي ايران كه همواره در كشمكش ميان دولتي بودن يا خصوصي شدن دست و پا زده از سه سال پيش شاهد قطع اختصاص ارز از سوي دولت براي خريد نگاتيو بوده است تا اين روزها با افزايش نرخ ارز در كشور نگرانيهايي بابت آينده سينما، مصرفكنندگان و بهاي تمام شده نگاتيو و پوزيتيو احساس شود.
احمد ميرعلايي، مديرعامل بنياد سينمايي فارابي كه در اين خصوص احساس نگراني كرده است، نسبت به بروز مشكل در سال آينده هشدار داده و كنترل قيمتها در سه سال اخير را حاصل ارائه يارانه به مصرفكنندگان دانسته است؛ يارانهاي كه به نظر ميرسد در شرايط اقتصادي كنوني ديگر به مصرفكنندگان تعلق نگيرد.
سينما جزو ملزومات اصلي سبد فرهنگي خانوار ايراني است، با اين حال به نظر ميرسد كه در هنگام بروز مشكلات و رياضتهاي اقتصادي اين صنعت جزو اولويتهاي آخر مسئولان براي حمايتهاي مالي باشد. تأثيري كه فيلم «۳۰۰» در زمان اكران خود بر جريان فكري و طرز تلقي جوامع عام غرب از ايران گذاشت خود به خوبي گواه آن است كه سينما چگونه ميتواند در مسير خير و شر افكار عمومي را همچون مومي در دستانش انعطاف دهد.
از سينما ميتوان در اوضاع و شرايط بحراني جامعه كه هيچ مرهمي پاسخگو و حلال مشكلات نيست كمك گرفت و ميزان اثرگذاري هنر هفتم در سمت و سو بخشيدن به جريانات فكري جامعه كتمانناپذير است.
در اين بين سينما به عنوان يكي از اركان اصلي فرهنگ كشور و منبع ارتزاق بيش از ۵ هزار نفر در حالي از ارز دولتي بينصيب ميماند و جزو ضروريات ديده نميشود كه در حال حاضر خودروي لوكسي چون «پورشه» با ارز مرجع وارد كشورمان ميشود.
يافتن پاسخ اين سؤال كه آيا پورشه كالا و نياز اساسي فرهنگسازي جامعه است يا سينما، شايد چندان دشوار نباشد و پاسخ به اين سؤال نيز دشوار نيست كه آيا دولت مراعات حال خانواده و قشر طبقه متوسط ۵هزار نفره سينما را بكند بهتر است يا مراعات حال اغنياي پورشه سوار را؟ پاسخ واضح و مبرهن است.
خانواده سينماي كشور اين روزها به شدت دل نگران است؛ نگران براي سينمايي كه كمتر سرمايهگذاري از بخش خصوصي مايل است فيلمي را با هزينه شخصي جلوي دوربين ببرد، نگران بابت آينده اين صنعت پر حرف و حديث و روابط اقتصادي حاكم بر آن.