کد خبر: 493788
تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۳۹۱ - ۰۶:۵۶
مونا قائمي
وارد بانك هميشگي شدم و تا دكمه دريافت نوبت را فشار دادم، شماره‌ام را خواندند. به قدري‌ هول شده بودم كه با آنكه بانك خلوت بود، به در و ديوار و همه جا و همه كس خوردم تا رسيدم به باجه مربوطه. بعد از اينكه كارم انجام شد، از مسئول باجه پرسيدم: «آقا! چرا امروز اين ‌قدر بانك خلوته؟» گفت: «براي اينكه پولي نيست و حقوق‌ها رو هم نداده‌اند». تشكر كردم و آمدم بيرون. 

چند روز بعد باز به بانك هميشگي رفتم كه اين بار پر از جمعيت بود اما همه يك شكل و قواره و سن داشتند؛ بازنشستگاني بودند كه براي گرفتن حقوق آمده بودند و منتظر كه شماره‌شان را بخوانند. در اين بين به شماره‌ام نگاه كردم و با يك حساب سرانگشتي ديدم ۸۰ نفر ديگر تا نوبتم مانده است! مردد بودم كه بمانم يا بروم و به كارهايم برسم. از بس بانك شلوغ بود، جاي نشستن نبود و در صف كمي جلوتر از چند نفر ايستادم. دختري با پيرزني صحبت مي‌كرد. دختر مي‌گفت: «خب! بهشون پول نده تا اين‌ قدر برات خرج نتراشن». پيرزن مي‌گفت: «چطور ندم؟ از كي بگيرن؟» دختر مي‌گفت: «الان بدي فردا دو برابرش رو مي‌خوان. براي خودت دردسر درست نكن. قبض تلفن رو چه كار كردي؟ دادي؟» پيرزن گفت: «نه! ندارد. تازه امروز دارن حقوق‌ها رو ميدن. 

بايد كلي قسط چيزهايي رو كه خريدن رو بدم. به قبض نمي‌رسه. فوقش تلفن رو قطع مي‌كنن. من كه باهاش كاري ندارم. خودشون بالاخره يه كاريش مي‌كنن». دختر گفت: «يخچال رو چي كار كردي؟ هنوز خرابه؟» پيرزن گفت: «آره! اما كو پولش؟»
به بقيه نگاه كردم. حرف‌ها روي پول، قسط و گراني مي‌چرخيدند. بالاخره يك صندلي خالي شد و من جَلدي از اين سمت بانك به طرفش رفتم و رويش نشستم و با كنجكاوي به اطراف نگاه كردم و آدم‌هاي خسته‌اي را ديدم كه منتظر شنيدن شماره‌شان بود. با يكي از خانم‌ها شروع به صحبت كردم: «خانم! شماره شما چنده؟» جواب داد:«۲۵۸». گفتم:«خدا رو شكر! ۲۰ تاي ديگه نوبت شماست». آن خانم گفت: «من ديروز دياليز كردم و الان فشارم ۷-۶ است. سه سال است كليه پيوندي دارم...». گوشي‌ام زنگ خورد و حرفش قطع شد. 

براي يك لحظه بهتم زد. معني فشار پايين را مي‌فهمم. مي‌دانم كه هر آن ممكن است بيفتي. چه در خيابان، چه در بانك و بهترين شكلش در خانه. ‌اي كاش شماره‌ام كلي جلو بود و به آن خانم مي‌دادم. در اين گير و دار آقايي با چهره خندان و مهربان به سمت ما آمد و به آن خانم گفت: «شماره شما چنده؟» خانم گفت: «۲۵۸». آن آقا گفت: «من چند تا شماره قبل از شما رو دارم» و يكي را به ايشان داد. آن خانم هم شماره خودش را به من داد. حالا من بودم و دو تا شماره كه از عقب آقايي گفت: «خانم شماره‌ات را به آن خانم بده. ايشون تازه اومده» و يكدفعه موج جالبي به راه افتاد. همه انگار گل از گلشان ‌شكفت كه دارند شماره‌هايشان را مي‌خوانند. شماره خانم بغل دستي مرا هم خواندند. ‌سخت و درعين‌حال با متانت بلند شد. كاملاً مشخص بود كه دارد به زور خودش را سر پا نگه مي‌دارد. گفتم: «بروم از سوپر برايتان يك چيزي بگيرم؟ زود مي‌آيم».
 
گفت: «نه! كارم تمام بشود مي‌روم.»
تا آخرين لحظه اين سؤال و جواب بين نگاه من و او ادامه داشت تا اينكه آن خانم با مهرباني از من خداحافظي و براي كار نكرده تشكر كرد و رفت. با پيرزني كه شماره‌ام را به او داده بودم و كنار من نشسته بود، صحبت مي‌كردم كه آقاي جواني آمد و گفتم: «خانم شماره‌تان را به ايشان بدهيد. تازه اومده». آن خانم هرچه آن آقا را صدا كرد، مرد متوجه نشد و همچنان غوطه‌ور در افكارش به راهش ادامه داد. من گفتم: «خانم نشنيد. فكر كنم خيلي دوست داره توي صف بايسته. ان‌شاءالله بعدي كه اومد بهش بدين» و دوتايي خنديديم. خوشحال بود كه ديروز نوبت وام به او افتاده بود. آنجا فهميدم كه جزو كف جامعه‌ام و اين زيبايي‌ها و اين محبت‌ها و همبستگي‌ها را مي‌فهمم. 

اين روزها احساس عجيبي به من مي‌گويد هرچه شرايط اقتصادي ما سخت‌تر شود، با وجود چنين آدم‌هايي چيزهاي قشنگ‌تري كه در شرايط به ظاهر آسان و مادي رنگ مي‌بازند، رنگ مي‌گيرند. جالب‌تر اينكه خانمي مي‌گفت بعضي‌ها كه به بانك مي‌آيند هميشه چند تا نوبت مي‌گيرند و به كساني كه بعد از آنها مي‌آيند مي‌دهند. يك لحظه فكر كردم همين كار ظاهراً چه موج قشنگي از يك همدلي زيبا را به وجود مي‌آورد و چقدر زندگي را براي همه ما دلپذيرتر مي‌كند.

 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار