کد خبر: 479762
تاریخ انتشار: ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۸:۰۰
روايتي از شكايت يك زوج جوان از متهمي كه فاميل رئيس شوراي حل اختلاف از آب در آمد
پريسا گربندي
ساعت۶ بعد از ظهر است و غير از او كسي اينجا نيست، از جارويي كه به دست دارد و پيژامه راه‌راهي كه پوشيده تقريباً مطمئن مي‌شوم كه رئيس شورا كسي به جز اوست. بدون اينكه سؤالي بپرسم مي‌گويد صبر كن الان خودشان مي‌آيند، در راهند و وقتي مي‌گويم اما اينجا نوشته ساعت كاري از ۳ بعد از ظهر شروع مي‌شود، گردنش را كمي كج مي‌كند و خيره مي‌شود به چشمانم و بعد خيلي بي‌تفاوت جارويش را روي زمين مي‌كشد و به آشپزخانه مي‌رود. 

اينجا از بخش اداري يك رستوران هم فقيرتر است
روي صندلي مي‌نشينم و منتظر مي‌مانم تا رئيس شورا و شاكيان و متهمان از راه برسند. چند دقيقه‌اي بيشتر طول نمي‌كشد كه دختر جواني وارد دفتر مي‌شود. خيلي زود متوجه مي‌شوم كه كارمند شوراست، چون بعد از آمدنش يكراست مي‌رود داخل اتاقي كه روي در ورودي‌اش نوشته شده بدون هماهنگي وارد نشويد. اجازه مي‌گيرم و وارد اتاقش مي‌شوم. عجيب است اين اتاق به همه چيز شبيه است جز دفتر شوراي حل اختلاف. اتاقي كه خلاصه شده در يك ميز و صندلي و قفسه‌اي پر از پرونده. اين روزها يك رستوران درب و داغان هم كه مي‌روي فاكتور خريد غذاهايت را با كامپيوتر و پرينتر تحويلت مي‌دهند ولي اينجا از بخش اداري يك رستوران هم فقيرتر است چون نه تنها در اين اتاق بلكه در كل دفتر اين شورا نه كامپيوتري هست و نه پرينتر و دستگاه فكس و نه ديگر ملزوماتي كه طبيعتاً بايد در چنين اماكني وجود داشته باشد. از دختر جوان مي‌پرسم: «بدون اين امكانات چطور كار مي‌كنيد؟ نامه‌هايتان را چطور مي‌نويسيد و مي‌فرستيد به دادگاه و بيمه و اماكن اداري؟»مي‌خندد و مي‌گويد:«مثل دوران قاجار، نامه‌ها را با دست مي‌نويسيم، مهر مي‌كنيم و حضوري انتقال‌شان مي‌دهيم به مقصدي كه در نظر داريم. ما با اين چيزها مشكلي نداريم، يعني مشكل داريم‌ها ولي مشكل اصلي‌مان چيز ديگري است، ما امكانات نمي‌خواهيم، به خدا اگر همين ۱۵۰، ۲۰۰ تومان حقوق‌مان را هر ماه بدهند و به پنج ماه ديگر موكول نكنند، ما راضي هستيم! توقع زيادي هم از آنها نداريم.» 

يك و دويستش مانده
ساعت ۶ و ۳۰دقيقه بعد از ظهر است. انگار شاكيان و متهمان اينجا هم مي‌دانند كاغذي كه ساعت كاري شورا را نشان مي‌دهد باطله‌اي است كه براي تزئين روي در و ديوار چسبانده شده و به همين خاطر پله‌ها را با خونسردي كامل يكي بعد از ديگري بالا مي‌آيند و بدون هيچ سؤال و جوابي روي صندلي‌هاي سالن كوچك شورا مي‌نشينند تا جناب رئيس از راه برسد.
مردي تقريباً ۴۰ ساله وارد سالن شورا مي‌شود، نمي‌تواند خوب صحبت كند، انگار لكنت زبان شديدي دارد. دختر جوان را صدا مي‌كند و درباره نتيجه پرونده‌اش مي‌پرسد و وقتي متوجه مي‌شود هنوز بي‌نتيجه مانده، پشت سر هم مي‌گويد:«زور است، زور است، يك و دويستش مانده، زور است، به الله زور است.» با اشاره از دختر جوان مي‌پرسم داستان چيست؟مي‌گويد: «چند وقت پيش ماشينش را فروخته به يكي از افغان‌هاي اينجا، مقداري از پولش را نقد گرفته و قرار بوده سه ماه پيش بقيه‌اش را بگيرد ولي هربار به سراغ خريدار مي‌رود او به نحوي طفره مي‌رود. حالا شكايت كرده تا مشكلش حل شود. هر هفته اينجاست ولي آنطور كه پرونده‌اش نشان مي‌دهد اين بار ديگر به نتيجه مي‌رسد.» مرد شاكي مي‌گويد:«يا علي... ان‌شاءالله... به خدا يك و دويستش مانده...» 

اينجا همه فاميلند
زن و شوهري جوان روي صندلي كناري من نشسته‌اند. ناراحتند و دائم درباره تصادفي كه رخ داده و خساراتي كه ديده‌اند با هم صحبت مي‌كنند. مرد جوان به ساعتش نگاه مي‌كند و رو به مسئول شورا مي‌گويد:«حالا امروز حتماً مي‌آيند ديگر؟ به خدا آنقدر اين يكي دو هفته آمديم و نبودند و رفتيم خسته شديم، اين هم شانس بد ماست، تصادف كرده‌ايم كه هيچ، جايي هم تصادف كرده‌ايم كه همه با هم فاميلند!»با تعجب مي‌پرسم:«اينجا همه فاميلند؟!» لبخند تلخي مي‌زند و مي‌گويد: «متأسفانه بله! ما هم نمي‌دانستيم ولي از تشابه اسمي افرادي كه اينجا هستند به اين موضوع پي برديم. مثلاً الان كسي كه با او تصادف كرده‌ايم و خسارتمان را هم نمي‌دهد با رئيس شوراي اينجا فاميل است. پرس و جو كرده‌ايم و فهميده‌ايم افراد اين منطقه همه فاميلند و در كل اين منطقه فقط دو نام خانوادگي وجود دارد. به نظر من خيلي مسخره است كه تو شكايتت را پيش كسي ببري كه فاميل متهمي است كه به تو خسارت زده». مسئول شورا به حرف‌هاي مرد جوان با دقت گوش مي‌دهد و مي‌گويد:«اشتباه مي‌كنيد، درست است كه اينجا فاميلي‌هاي همه مشابه است ولي اين به معناي فاميل بودن افراد با يكديگر نيست، همه همديگر را مي‌شناسند ولي فاميل نزديك نيستند. رئيس اينجا هم شخص منصف و عادلي است و كاري به اين فاميل‌بازي‌ها ندارد.» 

ساعت تعطيلي شورا رئيس مي‌آيد
ساعت ۷ است و طبق برگه‌اي كه روي در شورا نصب شده، شورا تعطيل است. ولي رئيس شورا تازه از راه مي‌رسد. جلوي در با پسر جواني كه بعد متوجه مي‌شوم همان متهمي است كه اين زوج جوان از او شكايت دارند و تنها با جناب رئيس تشابه اسمي دارد دست مي‌دهد و حال و احوال پدرش را مي‌پرسد. وارد سالن مي‌شود و بعد از ديدن مرد ۴۰ ساله جلو مي‌رود و مي‌گويد چطوري نصرت جان؟ پولت را گرفتي؟ بلند شو بيا ببينم چه كار كردي؟
حواسم به زوج جواني است كه دائم نگران فاميل ‌بازي‌هاي رئيس و متهم هستند، هرچه بيشتر اين رفتارها را مي‌بينند بيشتر به هم مي‌ريزند. ۱۰ دقيقه‌اي مي‌گذرد و نصرت با خوشحالي بيرون مي‌آيد و مي‌گويد:« دستت درد نكند سيد! پس، فردا! فردا ديگر». 

مسئول شورا از زوج جوان مي‌خواهد به اتاق رئيس بروند، از آن طرف هم از پنجره بيرون را نگاه مي‌كند و رو به پسري كه طرف مقابل اين زوج است، مي‌گويد:«منصور! بيا برو داخل، نوبت توست!»منصور هم هدفوني كه در گوشش گذاشته را در مي‌آورد، سرش را به معناي تأييد تكان مي‌دهد و با حالتي كه انگار برعكس زوج جوان هيچ نگراني و دلهره‌اي بابت اين ماجرا ندارد وارد اتاق رئيس شورا مي‌شود.
۱۰، ۱۲ دقيقه‌اي مي‌‌گذرد و زن و شوهر با ناراحتي از اتاق بيرون مي‌آيند و در را پشت سرشان مي‌بندند. زن جوان بدون اينكه كسي چيزي بپرسد با عصبانيت مي‌گويد:«همه چيز وارونه شده، انگار ما متهميم و او شاكي! طوري حرف مي‌زند كه انگار بدهكارش هستيم، روزي كه با هم تصادف كرديم ما با اتومبيل بوديم و او با موتور، با سرعت زيادي در لاين سبقت رانندگي مي‌كرد و با همان سرعت برخورد كرد به اتومبيل ما، سرعتش آنقدر زياد بود كه يك طرف ماشين ما كلاً جمع شد و چيزي از آن باقي نماند. طبق كروكي، افسر او را مقصر شناخت ولي چون گواهينامه نداشت بيمه موتورش نصف خسارت ما را داد و گفت بقيه را خودش بايد بدهد. او گواهينامه ندارد ما بايد تاوانش را بدهيم. اصلاً نمي‌دانيم چه شد با اينكه گواهينامه نداشت موتورش را هم دو روزه ترخيص كردند و تحويلش دادند، الان هم باز بدون گواهينامه با موتور آمده اينجا، تازه با پررويي در جلسه مي‌گويد ندارم خسارتتان را بدهم، مي‌خواهيد چكار كنيد؟ رئيس شورا هم گفت شما بيرون باشيد صدايتان كردم برگرديد داخل.»
دقايقي مي‌گذرد، موتورسوار از اتاق بيرون مي‌آيد و طبق خواسته رئيس شورا زوج جوان با ناراحتي بيشتر از قبل به اتاق مي‌روند. موتور سوار دوباره هدفون را داخل گوشش مي‌گذارد و روي يكي از صندلي‌هاي جلوي در مي‌نشيند. مسئول شورا با كنجكاوي مي‌پرسد: «نتيجه چه شد منصور؟» و او هم با خونسردي تمام مي‌گويد:«هيچي! چيز خاصي نشد، به سيد گفتم من هيچي پول ندارم، مي‌توانم ماهي ۵۰ تومان به آنها بدهم، بيشتر از اين هم ندارم. سيد هم گفت حالا برو يك كاري برايت مي‌كنم.» منصور كه با خوشحالي و آب و تاب خاصي از صحبت‌هايي كه بين خودش و سيد يا همان رئيس شورا رد و بدل شده مي‌گويد با خارج شدن زوج جوان از اتاق حرفش را قطع مي‌كند. اين زوج هربار كه مي‌روند و مي‌آيند از قبل ناراحت‌تر و نااميدترند. منصور به داخل اتاق راهنمايي مي‌شود و بيرون از اتاق مرد جوان در پاسخ به نگاه‌هاي كنجكاو اطرافيان مي‌گويد:«عيبي ندارد، چاره‌اي نيست نمي‌توانيم بيشتر از اين خودمان را علاف كنيم و در آخر هم به نتيجه نرسيم. قرار شد يك ميليون و ۵۰۰هزار تومان خسارتي را كه بايد بدهند ، به ۹۰۰ هزار تومان كاهش دهند و در قبالش يك چك يك‌ساله بدهند، يعني يك چك ۹۰۰ هزار توماني يك‌ساله! رئيس شورا راست مي‌گويد، هر چقدر هم دوندگي كنيم خودمان را خسته مي‌كنيم، اگر اعتراض كنيم بايد كارشناس بگيريم و دوباره هزينه كنيم، حالا آيا پولمان زنده شود آيا نه!بنده خدا تمام تلاشش را كرد تا اينها را راضي كند همان چك را هم به ما بدهند، خدا را شكر آنطور كه فكر مي‌كردم فاميل بازي در نياورد و هواي ما را هم خيلي داشت...» 

حل اختلاف به شيوه چند صد سال پيش
نمي‌توانم با رفتارهايي كه ديدم و با حرف‌هايي كه شنيدم با اطميناني كه آنها مي‌گويند، بگويم رئيس آنجا اصلاً فاميل‌بازي در نياورده است، چون به هرحال شايد اگر سيد اجازه مي‌‌داد پرونده كمي باز بماند يا ارجاع پيدا كند به دادسرا زوج خسارت ديده ديرتر ولي خيلي كامل‌تر به آنچه حق‌شان بود مي‌رسيدند... وقتي با دو دوتا، چهارتاهاي خودم رفتار سيد و منصور و شاكيان و متهمان اين منطقه را مي‌سنجم مي‌بينم در شورايي كه به جز كاغذ و قلم و پوشه و يك قفسه پرونده، امكانات ديگري وجود ندارد و مسئولانش از سر اجبار و تقريباً بدون دريافت كارمزد آنجا كار مي‌كنند، خيلي هم دور از انتظار نيست كه يك متهم تا اين اندازه خونسرد و راحت باشد و حتي از اينكه گواهينامه رانندگي ندارد يك لحظه هم نگران نشود، چون نداشتن گواهينامه‌اش به جاي اينكه او را به دردسر بيندازد طرف مقابلش را كه نتوانسته خسارتش را كامل از بيمه بگيرد با مشكل مواجه كرده است. در چنين شورايي كه مأمور و مسئولي ندارد تا اگر درگيري پيش آمد اوضاع را آرام كند و تمامي پرسنلش خلاصه مي‌شوند در سه نفر يعني رئيس، مسئول و آبدارچي بعيد هم نيست جاي شاكي و متهم عوض شود و متهم از كوچك‌ترين آشنايي‌ كه با پرسنل آنجا دارد استفاده كند تا نگذارد شاكيانش به آنچه مي‌خواهند برسند. تا زماني كه شوراهاي حل اختلاف محله‌ها شبيه شوراهاي چند صد سال پيش باشند و حتي امكانات‌شان آنقدر محدود باشد كه در دماي ۳۰ تا ۴۰ درجه تابستان يك وسيله خنك‌كننده نداشته باشند مطمئناً شيوه حل و فصل كردن اختلافات بين شاكيان و متهمان هم مثل همان چند صد سال پيش خواهد بود... نمي‌دانم... شايد هم چند صد درجه بدتر از چند صد سال پيش خواهد بود...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها