آقاي اميري! شما ۱۱ سال است كه جهانگردي مي كنيد. جرقه اين كار از كي زده شد؟كاملا ذاتي است. من اولين روزي كه كارت پايان خدمت به دستم رسيد، رفتم اداره گذرنامه و اولين روزي هم كه پاسپورتم به دستم رسيد دو روز بعدش ايران نبودم.
چند سالتان بود؟۲۷،۲۸ سال. از بچگي آرام و قرار نداشتم. از دوران دبيرستان تا به الان هيچ تابستاني را بدون سفر نگذرانده ام. از كوچكترين فرصتي براي سفر استفاده مي كنم. پاسپورتم را كه گرفتم، بدون كيف و كوله پشتي به سمت تهران حركت كردم و دو روز رفتم تركيه. حتي پول آنچناني هم همراهم نبود و خانواده و شاگردانم حتي فكر نمي كردند من تهران باشم چه برسد به تركيه.
ايده سايكل توريست از چه زماني به ذهنتان خطور كرد؟ايده رفتن به دور دنيا با دوچرخه را از همان بچگي داشتم ولي فكر نمي كردم بتوانم عملي اش كنم. تا اينكه فكر كنم سال ۸۰ بود، لب مرز پاكستان هنگامي كه پاسپورت ها را مهر مي زديم با آقايي به نام علي جعفرنژاد آشنا شدم كه اولين زوج ايراني بودند كه با دوچرخه جهانگردي مي كردند. خيلي برايم جالب بود. آنها مي رفتند اورست و من پياده عازم هند بودم. وقتي برگشتم شروع كردم به تمرين كردن. صبح تا شب با دوچرخه بودم و اولين ركابم را از بندرعباس به شيراز انجام دادم. بعد از آن هم سريع اقدام كردم براي خروج از ايران. برگشتم شهرم و براي سفر بعدي، بندرعباس تا شيراز را كه ركاب زده بودم ديگر ركاب نزدم. آمدم شيراز و تا تهران ركاب زدم. بعد از آنجا هم رفتم ارمنستان و ديگر سفرم قطع نشد تا به الان.
براي سايكل توريست شدن بايد چه كار كرد؟اولين چيزي كه من به همه سايكل توريست ها مي گويم اين است كه يك سايكل توريست در وهله اول قبل از اينكه بدنش آماده شود و بخواهد از ايران بيرون برود بايد از نظر اقتصادي مستقل باشد. چشمش به هيچ جا نباشد. خيلي وقت ها سايكل توريست ها مي روند از شهرداري و فرمانداري درخواست كمك مي كنند، اين افراد سايكل توريست نيستند. كسي كه توان اقتصادي ندارد وارد نشود. به عقيده من سايكل توريست رشته مقدسي است و چون تمام مدت با خدا در ارتباطي بايد گرايش عارفانه داشته باشي. كسي كه با اين مسايل فاصله دارد اصلا سمت سايكل توريست نيايد. بعد اگر مي خواهي كارت سايكل توريستي بگيري بايد زير نظر فدراسيون دوچرخه سواري باشي و در هيئت منطقه يا استان سه ركاب را به ثبت برساني. مثل راننده هاي اتوبوس برايت دفترچه صادر مي شود. در مجموع بايد ۱۵۰۰ كيلومتر را به ثبت برساني.
براي سايكل توريست معادل فارسي در نظر گرفته نشده؟اين واژه مدت كمي است سر زبان ها افتاده. همه اينها مثل فوتبال و واليبال يك اسم بين المللي است. معادل فارسي اش مي شود جهانگردي با دوچرخه. اما من براي دوچرخه آبي ام كه نام خارجي اش Sea Cycle است اسمي ايراني به نام «رودان چرخ» گذاشته ام. اين نام به اين دليل است كه اين دوچرخه دائم با آب ها در تماس است و در شهرستان رودان متولد شده و مخترعش خودم هستم كه پسوند نام خانوادگي ام رودان است.
كمي از دوچرخه آبي بگوييد به چه صورت است؟براي دوچرخه با استفاده از يونوليت و رِزين و چسب چوب و كاغذِ آگهي روزنامه دو بازو درست كرده ام تا دوچرخه روي اين دو بازو استوار باشد. فايبرگلاس هم شده است. دوچرخه جاي خوابيدن، پختن غذا، نرمش و نماز خواندن و ماهيگيري دارد . تنها مشكل شناورها در آب برخورد با جريان هاي دريايي است كه كاري از تو بر نمي آيد. در ضمن وقتي به ساحل مي رسي اگر آب به صورت مَد باشد كمكت مي كند ولي اگر جزر باشد تو را به عقب مي كشاند و هر چي پا مي زني رسيدن به ساحل برايت دشوار مي شود.
ساخت اين دوچرخه چقدر برايتان هزينه داشته است؟هزينه اش براي خودم ۵ ميليون تومان بوده است. ولي خودِ دوچرخه حدود ۲۷۰۰،۲۸۰۰ ميليون هزينه دارد. هر كاري در ابتدا هزينه زيادي دارد. مجبور مي شدم هر قطعه را ۵ يا ۶ بار عوض كنم. من اين دوچرخه را در كارگاهي در قلعه حسن خان درست كردم و هر بار براي امتحانش به درياچه ورزشگاه آزادي مي رفتم كه همه اين ها مستلزم هزينه بود.
شما اولين نفري هستيد كه ايده اختراع اين دوچرخه به ذهنتان آمده؟حدود ۳۰ سال پيش دوچرخه سواري روي آب را با استفاده از قايق داشته ايم. ولي به اين سبك و در درياي آزاد من اولين نفرم.
ايده اش از كجا آمد؟وقتي در بنگلادش مي خواستم از يك رودخانه عبور كنم فكر كردم من كه جهانگردم چرا نتوانم با دوچرخه عبور كنم و بايد از لنج و كشتي استفاده كنم. . وقتي برگشتم با دانشجويان و دانش آموزانم موضوع را مطرح كردم و هر كدام نظري دادند. بعد رفتم فدراسيون قايق سواري و دوچرخه سواري و با چند تا از مهندسان دريانوردي مشورت كردم و همه مي گفتند غير ممكن است. ولي من مصمم بودم و اين كار را انجام دادم. البته ناگفته نماند سال گذشته حدود ۳۰ مرتبه تست زدم و ۴،۵ مرتبه موج، من را به صخره ها و ساحل چسباند و دوچرخه را متلاشي كرد.
اين دوچرخه آبي را جايي ثبت كرده ايد؟من خيلي اهل گينس و ثبت اين چيزها نيستم.
ولي ثبتِ كارها و سفرهايتان در آينده و براي نسل هاي بعدي خيلي جالب خواهد بود؟مهم نيست. من كارم را انجام مي دهم و مي روم. حالا ثبت بشود يا نشود. دنبال افتخار نيستم. دنبال دلِ خودم هستم و دوست دارم كه ديگران هم بتوانند اين راه را دنبال كنند. براي منِ جهانگرد همه دنيا يكي است. يك فرد افريقايي هم ركاب بزند من لذت مي برم و انگار خودم ركاب مي زنم.
شما معلم هستيد؟بله! و ۲۰ سال سابقه تدريس دارم.
اين همه هزينه با حقوق معلمي برايتان سخت نبود؟بود! ولي طي اين همه مدت اين تجربه را به دست مي آوري كه چگونه سفرهايت را مديريت كني. بين ما جهانگردان حرفه اي كسي است كه بتواند با حداقل هزينه، حداكثر اسفاده را ببرد. اگر خودستايي نباشد من به اين مهارت رسيده ام كه حتي با جيب خالي مي توانم سفر كنم. اگر الان اروپا بروم نگران نيستم پول دارم يا نه. ويزايم بيايد مي روم.
مي توانيد رموزش را به ما هم ياد بدهي؟فهميدن رموزش از گفتن تا عمل خيلي فرق مي كند. كافي است اراده كني و اعتماد به نفس داشته باشي و تنها چيزي كه نبايد داشته باشي ترس است. وقتي من مي خواهم در اقيانوس هند ركاب بزنم، اگر ذره اي بترسم و با ديدن اولين كوسه تب كنم نمي توانم سفر كنم. شما وقتي در دريايي، هيچ جا را جز آب نمي بيني و جز رطوبت و بخار آب چيز ديگري نيست. بعد ناگهان مي بيني ۴ متر موج بالاي سرت است.
شما مي توانستي مثل يك معلم معمولي باشي. به سر كلاس بروي و برگردي خانه. چرا اين كار را انجام مي دهي؟براي لمس قضيه مثالي مي زنم. يك روز از تلويزيون اولين گروه ايراني فاتح اورست را نگاه مي كردم. من ديوانه وار آنها را نگاه مي كردم و احساس مي كردم جاي آنها هستم. با عشقي نگاه مي كردم كه اگر صدايم مي زدي محال بود بشنوم و آرزويم بود جايشان باشم. ولي شخص كنار من مي گفت خب كه چي؟ با اين همه زحمت و سختي تا آنجا رفتي آخرش كه چي؟
يعني چيزي وجود دارد كه به اين صورت در درونت كشفش مي كني؟كاملا درسته. در سفرهايم فهميدم خدا به همه آدم ها استعدادهايي داده كه همين شرايط و دغدغه هاي اجتماعي باعث مي شود آدم اين استعدادها را نشناسد. در سفر و سختي بيشتر خودت را مي شناسي. نگاهت به زندگي عوض مي شود.
همراهي خدا و انرژي عظيمي كه به آدم مي دهد را حس مي كني؟صد در صد. جهانگردي اگر اين را لمس نكند نمي تواند سفر كند. مي خواهد مسلمان باشد يا نباشد، ناخودآگاه حسش مي كند.
تا به حال در سفرها جانتان به خطر افتاده؟در دريا كه خيل پيش آمده و بيشمار است. يك روز در روسيه از سن پترزبورگ به سمت مورمانسك مي رفتم و آنجا جاده لغزنده بود. ماشين فولكس واگني كه از روبرو مي آمد ناگهان شروع به چرخش كرد و در صدم ثانيه به سمت من آمد. من خودم را پرت كردم و تمام سر و گردنم رفت توي گِل و دوچرخه با كوله پشتي ام افتاد روي من. تا چندين روز توي مو،دندان و گوشم پر از شن بود. يكي دو مرتبه كاميون زده كه از جاده پرت شده ام بيرون. وقتي مي بينم نزديك بوده چندين مرتبه جانم را از دست بدهم. به مادرم مي گفتم چرا نگران مني؟ شما كه هر روز صبح قرآن مي خواني بايد به اين نكته برسي كه سرنوشت آدم ها دست خداست و تاريخ زندگي مشخص است. من در سفرهايم فهميدم روزي كه قرار است بميرم مشخص است و تاريخي كه دفتر زندگي من قرار است تمام شود هر جايي باشم بسته مي شود.
خيلي از مردم تصورشان از سفر اين است كه چند روزي بروند جايي بمانند و برگردند. ما زيبايي هاي سفر و راه را گم كرده ايم. شما جهانگردان اصلا نام اين را سفر مي گذاريد؟حضرت مولانا مي گويد: »زيباترين سفر، سفرِ در خود است.» همه افرادي كه مي خواهند سفر كنند، چه بدانند و ندانند به نوعي دنبال سفر در خود هستند. دوستي مي گفت آخرش چي بشود كل دنيا را مي روي ببيني، همه جا مثل همين جاست. در ذهنم حرفش خيلي خنده دار بود. ولي وقتي برمي گردم و مي بينيم همه دنيا مثل هم است. با همه تفاوت ها و زيبايي هايي كه دارد آسمان همه جا يك رنگ است. و از اينجا به بعد بايد سفر در خود را شروع كني. يكي از محسنات سفر با دوچرخه اين است كه گام به گام و وجب به وجب اين كره خاكي را مي بيني و لمس مي كني. همه چيز برايت نهادينه مي شود، حتي رنگ هاي طبيعت. و زمينه براي سفر در خود شروع مي شود.
كسي كه سفر مي كند خيلي به حقيقت زندگي نزديك است. چون حقيقت زندگي هم سفر است. شما وقتي از سفر بر مي گردي و مي بيني مردم در روزمرگي هايشان مانده اند اين موضوع را خوب درك مي كني؟من در زندگي و كارم به خيلي چيزها پشت پا زده ام. تا به حال چند بار مرخصي بدون حقوق گرفته ام. اين در حاليست كه همكاران مي گويند سابقه و حقوق كم مي آوري. مي گويم نمي خواهم چيز ديگري براي من ارزش دارد. مگر ما چقدر عمر مي كنيم و از دنيا چه مي خواهيم؟ حالا زير پاي من بنز باشد يا پرايد، چه فرقي مي كند. رفاه خوب است ولي در تعريف انسان ها فرق مي كند. شايد اگر به خيلي ها بگويم برويم سفر اول مي گويند هزينه اش چقدر مي شود و كلي دو دوتا چهار تا مي كنند.
اين حسابگري ها دارد ما را خفه كند!همينطوره! همكاري داشتم هميشه حسرت سفرهاي مرا مي خورد. گفتم چرا انقدر حسرت مي خوري؟ پاشو با من بيا، يك دوچرخه مگر چنده؟ مي گفت نه بخدا گرفتارم. گفتم مگر چقدر گرفتاري؟ دوچرخه هم برايت قسطي مي گيرم. مي گفت نه قسط اولش چنده؟ گفتم دم قسط مي گيرم. گفتم امروز مي خواهم برايت دوچرخه را بگيرم. گفت نه امروز بچه ام بايد دكتر بره و مهمون هم دارم. گفتم بعد از دكتر و مهمان مي خرم. خلاصه هر چي گفت من آن روز دوچرخه را برايش خريدم و او هم با من سفر نيامد.
ماجراي سفرت به تهران براي چه موضوعي است؟آمده ام تهران تلاشم را بكنم و براي ادامه سفرهايم اسپانسر پيدا كنم. كار بعدي ام قاره پيمايي است و مي خواهم اولين تيم را راه اندازي كنم. اگر در تهران و از شركت هاي داخلي نتيجه اي نگيرم، با عرض پوزش مجبورم به شركت هاي خارجي متوسل شوم. اجازه نمي دهم كاري كه ۱۱ سال تجربه و تلاش و انديشه برايش گذاشته ام، به خاطر ضعف اقتصادي از بين برود.
خاطره اي از سفرهايت داري برايمان بگويي؟اين خاطره درباره حكمت خداست. يك بار من از سفري آمده بودم و مي خواستم براي سفر بعدي به مالزي و اندونزي بروم. پاسپورتم را به دوستم كه آژانس جهانگردي داشت دادم و خودم رفتم بندرعباس. قرار بود مقدار پولي كه در حسابم بود را بردارم و سه،چهار روزه برگردم تهران. پولي كه در حسابم بود به دليل ضامن شدن براي يكي از دوستان برداشته شده بود و كساني كه به من طلبكار بودند، جواب تلفنم را نمي دانند. سه روزه من ۲۰ روز طول كشيد و من دست از پا درازتر هيچ پولي گيرم نيامد. خيلي كلافه شده بودم. در جيبم ۵۰ هزار تومان بيشتر نبود و با همان پول آمدم تهران. روحيه قرض گيري هم ندارم كه از كسي پول قرض بگيرم. از لحظه اي كه حركت كردم فهميدم در سفر افتاده ام و بحث هزينه ها متفاوت است. آمدم تهران، دوچرخه را برداشتم و رفتم دفتر دوستم. پاسپورت من در گاوصندوق دوستم بود و خودش در فرانسه. با كمك خانمش گاو صندوق را باز كردم. پاسپورت را برداشتم و رفتم زاهدان. هميشه ويزاي پاكستان دو روزه انجام مي شد، اما كار من يك هفته طول كشيد. لبِ مرز شايد ۵ هزار تومان هم در جيبم نبود. بايد از پاكستان به هند و بنگلادش و برمه و تايلند و مالزي و اندونزي مي رفتم. گفتم اندونزي نشد تا هر جايي شد مي روم. اصلا برايم مهم نبود. آخرين لحظه تلفنم زنگ خورد و يكي از كساني كه زماني مشاورش بودم زنگ زد و جريان را از صداي خسته ام فهميد. ناراحت شد و گفت من انقدر نامحرم بودم كه مشكلت را به من نگفتي. هر چقدر اصرار كرد شماره حسابم را بدهم قبول نكردم تا اينكه آخر سر پذيرفتم. شماره حسابم را دادم و ايشان ۵ ميليون به حسابم واريز كرد. من هم ۲ ميليون و ۲۵۰ هزار تومان را برداشتم و بقيه پول را در حساب گذاشتم تا هر وقت كه برگشتم بتوانم نصفش را بدهم. با آن ۲ ميليون و خرده اي حركت كردم رفتم پاكستان. پول هايم را در جيب و لباس و دوچرخه پخش كردم. روز چهارم يا پنجم دم غروب سوار كاميوني شدم كه بار پياز داشت. شب براي استراحت توقف كرد و من رفتم روي بار كنار دوچرخه ام خوابيدم. ساعت ۴ صبح كه بيدار شدم اثري از دوچرخه و ۲ميليون پول نبود. فقط ۲۵۰ هزار تومان با مداركم كه قايم كرده بودم مانده بود. گفتم خدايا حكمتت را نشانم بده، چرا نمي گذاري سفر كنم. يك ماه با ۲۵۰ هزار تومان در پاكستان معطل بودم و آخر آمدم ايران.
مدتي بعد پيش شخصي كه پيگير كارهايم هست بودم. گفت اگر سفرت ادامه داشت الان كجا بودي؟ گفتم با همه سختي هاي سفر اندونزي. چند دقيقه بعد تلويزيون را كه ديديم اولين خبرِ اخبار زلزله اندونزي با ريشتري بالا بود.
يك روز ديگر در جمع دوستان ديگري اتفاقات اين سفرم را مي گفتم كه دوستي گفت اميري تو با دوچرخه سفر مي كني چطوري بر مي گردي؟ گفتم با هواپيما بر مي گردم. دوست من بليت الكترونيكي برايم رزرو كرده بود.شماره بليت و تاريخ را كه تطبيق داديم براي همان پروازي بود كه از تايلند مي آمد. سقوط كرده و ۱۷ ايراني كشته شده بودند.
سقف آرزوهايت كجاست؟دوست دارم زندگي ام در همين سفرها تمام شود. بتوانم رها شوم. فكر اين نباشم كه سفري رفتم بگويم يك ماه ديگر بر مي گردم. همينطور بروم تا عمرم در سفرهايم به پايان برسد.
به نقطه رهايي مي رسي؟مي رسم چون مي خواهم.