کد خبر: 474719
تاریخ انتشار: ۱۲ تير ۱۳۹۱ - ۰۷:۳۳
محمد آزادي
شايد در نوشتن نقد كتاب « در پايتخت فراموشي » بايد حق همسايگي جناب جعفريان كه چند صفحه آن طرف تر ستوني ثابت دارند رعايت مي‌شد كه البته احترامشان واجب است. گرچه اگر اين مطلب صرفاً به معرفي اين كتاب مي‌پرداخت نيز شايد اتهام اينكه در ميانه كسادي بازار سلماني به سرتراشي استاد سلماني نشسته است نيز بر پيشايي‌اش نقش مي‌بست و حرف هايي از اين دست. . . با اين همه چند نكته در مورد اين كتاب است كه به نظر مي‌رسد بايد به آن پرداخته شود. 

۱- كتاب « در پايتخت فراموشي » شرح سفر محمدحسين جعفريان به افغانستان در سال ۸۱ است. جعفريان سال‌ها در افغانستان زندگي كرده و رايزن فرهنگي بوده، مستندهاي بي‌نظيري از مسائل اين كشور ساخته و البته در يكي از اين سفرها هم مجروح شده است. وي بيشترين مراودات را به عنوان يك فيلمساز با احمد شاه مسعود مجاهد خستگي‌ناپذير افغان داشته و چند مستند از اين مرد بزرگ ساخته كه به شدت تحسين برانگيز بوده و كتاب هم بيشتر به بازخوردهاي اين فيلم بين مردم مي‌پردازد. 

۲- قبل از اينكه به كتاب بپردازيم بايد به اين نكته توجه كرد كه در زمانه‌اي كه گاه و بي‌گاه از گوشه و كنار رفتارهاي سليقه‌اي بعضي از مسئولان شهرهاي مختلف را با مهاجران مي‌شنويم هر فعاليتي حول اين محور ( افغانستان و مهاجرين ) صورت گيرد فارغ از نوع فعاليت و كيفيت آن محترم و پسنديده و قابل تقدير است. 

۳- در آستانه اولين سالگرد احمد شاه مسعود، جعفريان به اين مراسم دعوت مي‌شود و شرح حال اين چند روز مراسم و حواشي‌اش را با همراهي بهروز افخمي روايت مي‌كند. كتاب با تماس ديرهنگام ( تنها دو روز مانده به شروع مراسم ) يكي از مسئولان برگزاري با جعفريان شروع مي‌شود. همان طور كه در بالا اشاره شد جعفريان حتي به اعتقاد فيلمسازان غربي كه در افغانستان حضور داشته‌اند بهترين تصوير را از فرمانده مسعود ارائه مي‌دهد و بر همين اساس و زحماتي كه در اين كشور كشيده كه البته قابل تقدير است خود را مستحق اين برخورد نمي‌داند: 

«. . . ( مسئول برگزاري مراسم ) گفت: موبايل سفيرمان را در تهران بنويسيد، زنگ بزنيد، كارها را رو به راه كنند. گفتم نمي‌زنم. موبايل مرا بدهيد به سفارتتان در تهران، اگر برايشان رفتن من مهم بود، تماس بگيرند. فقط خدا مي‌داند چقدر از اين بي‌مهري افغان‌ها دلم شكسته بود!»(صفحه۱۸) 

شايد باز هم بايد اشاره كنم كه شخصاً براي جعفريان احترام زيادي قائلم و فعاليت‌هايش در حوزه افغانستان ستودني است اما باز هم نمي‌توان از بعضي مباحث مطروحه در كتاب گذشت؛ چيزي كه بيشترين حجم كتاب را به خود اختصاص داده، نه مراسم سالگرد، نه مسعود شهيد، نه احوالات كشور همسايه است. 

حجم عظيمي از كتاب به تعاريف و تمجيد هايي از فيلم حماسه ناتمام ( مستند جعفريان درباره احمد شاه مسعود ) و البته شخص جعفريان توسط افراد مختلف و ذكر خاطرات مخاطره آميزي از اين دست توسط خود نويسنده است. نه حتي در شش فصل كتاب كه در بيشتر (اگر نگوييم همه) ۶۸ بخش كوتاه و يادداشت وار جعفريان اين نكته كاملاً آشكار است و واقعاً اذيت كننده مي‌شود. اين حجم از تعريف و تحسين به چه دليل در كتاب آورده شده است؟ آيا با حذف اين مبالغه‌هاي بعضاً ملال‌آور اتفاقي مي‌افتد؟ 

۴- مورد بعدي نسبت نويسنده با رهبر مجاهدين افغان، فرمانده احمدشاه مسعود است كه به نظر مي‌رسد جعفريان در تعريف رابطه خود با وي دچار سوءتفاهماتي شده. نويسنده طي يك ماه همراه اين فرمانده شجاع بوده و مورد عنايت وي قرار گرفته و به گفته خودش گعده‌هاي فراواني از ادبيات و ساير مسائل با همديگر داشته اند، اما اگر كسي از اين قضيه اطلاعي نداشته باشد با خواندن كتاب گمان مي‌كند جعفريان سال‌ها در كنار مسعود در جبهه‌هاي مختلف حضور داشته و وي را همراهي كرده است. 

۵- نويسنده در جاي جاي كتاب رفتارهاي افراد مختلف را شرح مي‌دهد و اين از نكات برجسته كتاب است. اينكه شخصيت‌هاي مختلف يك كشور اعم از راننده و كماندو و مستخدم و مردم عادي گرفته تا وزير و وكيل و افراد صاحب‌منصب در مواقع مختلف چه رفتاري مي‌كنند و عملكرد في البداهه و در لحظه آنها چگونه است، نمونه دست اولي از مردم شناسي را روايت مي‌كند. آنجا كه از تشكيل هيئت رئيسه ياد مي‌كند و از مجالسي اين چنين مي‌گويد، يا در جايي كه از ميهمان نوازي مردم آن خطه در اوج تنگدستي و فقري كه درگيرش هستند مي‌گويد و بيان مي‌كند: «.‌.‌. من به قول امروزي‌ها، كفم بريده است ! » يا در جايي ديگر چه شيرين به زبان مي‌آورد كه: «من يك صبح هرات را با يك عمر زندگي در پاريس و لندن و لس آنجلس عوض نمي‌كنم » و اشاراتي از اين دست كه در كتاب به آنها اشاره شده و ‌اي كاش كه اين توصيفات نقش بيشتري در كتاب داشتند. 

روايت‌هايي مانند سفر از كابل تا پنجشير يا گشت و گذار در كابل و بيان خاطرات آن زن تاجيك كه اتفاقا از احساسي‌ترين بخش‌هاي كتاب شده و نگاهي بديع‌تر نسبت به بقيه كتاب داراست ، نقش كمرنگي در كليت اثر بر دوش دارد. 

۶- حرف آخر كه البته روي سخنش با شخص جعفريان است، يك گلايه كوچك از ياد آوري يك خاطره نه چندان جالب است. كاش نويسنده رسم جوانمردي را رعايت مي‌كرد و به خطايي كه جوانك گمنام ديروز و البته مقاله‌نويس و تحليلگر معروف امروز از سر ذوق زدگي انجام داده اشاره‌اي نمي‌كرد و با گذشت اين همه سال، آن خطا را به روي خودش و ما نمي‌آورد، مانند مردم ديار همسايه كه اميرخاني در موردشان مي‌گويد: جوانمرد مردمي هستند، مردم اين ديار » **
*« جعفريان صاحب: آقاي جعفريان ». تيتر برگرفته از يكي از بخش‌هاي كتاب است.
** جمله‌اي از رضا اميرخاني در كتاب جانستان كابلستان كه براي توصيف احوالات مردم افغانستان در جاي جاي كتاب آورده شده است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار