
عطا بهرامي: در همه اين گذارهها كه از طرف فرانسويها به عنوان ويژگيهاي ملي به دنيا معرفي شده است، حاشيه بر متن غلبه دارد.
هياهو به جاي برنامه و حرف به جاي عمل به برند ويژه فرانسه تبديل شده است. حال چرا سياستمداران استثنا باشند. واضح است كه آنها نيز از اين قاعده پيروي ميكنند. فرانسويها نه متفكران بيشتري از ساير ملل اروپايي دارند، نه اقتصاد آنها از ساير كشورهاي اروپايي بزرگتر است و نه از نظر سياسي كشور اول اروپا به شمار ميروند. با اين حال بيش از همه كشورهاي اروپايي در سه مورد گفته شده داد سخن ميدهند.
نيكلا ساركوزي با توجه به معيارهاي كه بحث شد، فرانسويترين رئيسجمهور فرانسه به شمار ميرود. وي كار خود را با نمايشها و ژستهاي بيحاصلي كه تلاش داشت فرانسه را همه كاره اروپا معرفي كند، آغاز كرد. اتحاديه مديترانهاي، همكاري مطلق با ايالات متحده، اروپاگرايي خودخواهانه و نئوليبراليسم به اضافه زندگي شخصي پرحاشيه؛ ويژگيهاي اصلي عصر ساركوزي بودند كه هيچ يك به كار فرانسوا اولاند كه با مشاركت بالاي فرانسويها راهي اليزه ميشود، نميآيند.
فرانسوا اولاند با سايه ساركوزي طرف نيست، وي با يك فرانسه طرف است كه فرصتها و محدوديت هايي دارد و بايد در دورهاي كه مناسبات جهاني سرعت غيرقابل تصوري گرفته است منافع ملي خود را حداكثري كند.
از آنجا كه فرانسويها به تبعيت رئيسجمهورشان از ايالات متحده راي منفي دادند، اولاند ناگزير است به سنت شارل دوگل بازگردد و سياست آتلانتيكي را كنار بگذارد. اما آيا اين لزوم جدا شدن از آتلانتيك گرايي تنها به دليل فشار افكار عمومي است؟ پاسخ منفي است. بررسي تاريخ ۱۰ سال اخير فرانسه واقعيت ماجرا را بهتر نشان ميدهد. هيچ يك از تحليلگران فرانسوي هنگامي كه جورج بوش در سال ۲۰۰۳ قصد حمله به عراق را داشت در درستي سياست ژاك شيراك در ممانعت از سيطره امريكا بر خاورميانه و تقسيم آن با انگليسيها ترديد نداشت.
عراق زمان صدام توان اندكي داشت و شمال و جنوب آن عملاً مستقل از حكومت مركزي عمل ميكردند، با اين حال فرانسه نيز مانند آلمان و روسيه ميدانست كه امريكا نه به دنبال دمكراسي در عراق كه به دنبال وارد كردن منطقه به پروژه تجزيه و سپردن آن به اسرائيل است.
اوضاع كنوني و اهداف كلان امريكا در خاورميانه تغييري نكردهاند، اما ساركوزي در موضوع سوريه به همراهي كامل با امريكا، اسرائيل و اعراب وابسته تن داد تا اين كشور را به سرنوشت ليبي دچار كند. در صورت موفقيت بودن اين سياست كه البته با انتخابات اخير سوريه عملا به بايگاني فرستاده شده است، دستاورد آتي براي فرانسه چه ميتوانست باشد؟ پاسخ روشن است، هيچ. سوريه حتي به اندازه ليبي نفت نيز ندارد تا بتوان شركتهاي فرانسوي را در آن با ديگر قدرتهاي غربي شريك كرد. ساركوزي براي هيچ مبارزه ميكرد. تبعيت اولاند از سياست خاورميانهاي ساركوزي يعني قدم نهادن در راه بيسرانجام و بيحاصلي كه پنج سال با قدرت دنبال شد. اميد داشتن به سخاوت امريكا نيز بيفايده است، زيرا اقتصاد امريكا بحراني تر از آن است كه به اين كشور اجازه بذل و بخشش اضافه دهد. ساركوزي اعتبار فرانسه را در بين اعراب خاورميانه از بين برد و احياي اعتبار از دست رفته در منطقه، مشكلترين كار اولاند در پنج سال آينده است.
فرانسه ساركوزي در برنامه هستهاي ايران در لفاظي گوي سبقت را از ساير كشورهاي غربي ربوده بود. البته وي در اين مورد با شيراك اشتراك نظر داشت و تنها ادامه دهنده راه وي بود. با اين حال شرايط كنوني با سال ۲۰۰۵ بسيار متفاوت بوده و هزينه اعمال فشار بر ايران به شدت افزايش يافته است. محروم كردن منافع ملي فرانسه از قويترين اقتصاد خاورميانه منطقي نيست و با منافع راهبردي اين كشور همخواني ندارد. آلمان كه اقتصادي نيرومندتر از فرانسه دارد در مواجهه با تحريمهاي غرب عليه ايران سياستي متفاوت پيش گرفته و اگرچه در لفظ همراهي ميكند، اما حجم مناسبات تجاري آن با ايران همواره فزاينده بوده است. اين مدلي جالب براي فرانسه است كه به وسيله آن هم از فشارهاي امريكا فرار كند و هم اقتصاد خود را از ماجراجوييهاي كاخ سفيد مصون نگاه دارد.
نقش فرانسه در اتحاديه اروپا موضوع ديگري است كه سياست آتي اولاند سوسياليست دربرابر آن مهم است. اگرچه در اين مورد هياهوي زيادي مطرح شده است، اما بدون شك تعهداتي كه نقش فرانسه را مشخص ميكند همگي امضا شدهاند و اينگونه نيست كه يك رئيسجمهور چون سوسياليست است بتواند آنها را ناديده بگيرد. ضمن اينكه اروپاگرايي راهي براي افزايش قدرت ملي كشورهايي مانند فرانسه است و شركت در مناسبات اروپايي نه يك تفنن كه يك نياز بوده است.
ميراث ساركوزي براي اولاند سياهه طولاني از مشكلات داخلي و خارجي است كه حل آنها دشوار است و به نظر ميرسد كه موفقيت در حل و فصل اين مشكلات يا ناكامي در برابر آنها آينده فرانسوا اولاند را نيز تحت تأثير قرار خواهد داد.