
به رغم زحمات دستگاههاي اجرايي و تصميمگير متأسفانه در سالهاي اخير دانشگاهها با مسائلي روبهرو شدهاند كه مشكلات اساسي در جهت اهداف علمي كشور را رقم زده است كه درهمين ارتباط ميتوان به آفات متعددي اشاره كرد كه در سالهاي اخير گريبانگير مراكز علمي شد. در سالهاي ابتدايي دهه ۹۰ مانند سالهاي ۸۱ و ۸۲ شاهد اوج پويايي داوطلبان ورود به دانشگاه بوديم كه قاعدتاً برگزيدگاني كه وارد دانشگاه ميشدند به خاطر اين رقابت سخت و روحيه مطالبهگري كه در دانشجويان وجود داشت فضاي علمي دانشگاهها و همچنين پاسخگويي اساتيد در سطح بسيار خوبي برقرار بود، حتي در بعد سياسي هم به خاطر وجود شاخههاي مختلف دانشجويي و نظرات و سلايق گوناگون جناحي، شاهد فعاليت تشكلهاي مختلف دانشجويي بوديم.
طي سالهاي سپري شده زماني كه ورودي سالهاي ۸۱تا ۸۳ به دانشگاهها فارغ التحصيل شده و وارد بازار كسب و كار شدند، مشكلاتي براي نسل دانشگاهي پديدار شد. درست در سالهاي ۸۸ به بعد با چاق شدن كمي دانشگاهها و از طرفي تحصيل دانشجو بدون هدف و رسيدن به شغل مرتبط، بيتوجهي قشر دانشگاهي از جمله دانشجو، اساتيد و مسئولان نهادهاي مرتبط به فرهنگ دانشگاهها (كه ميتوان آن را هدف اصلي دانشگاههاي كشورمان دانست) باعث شد اولويتهاي ديگري به عنوان دغدغههاي نسل دانشگاهي معرفي شود.
در اين ميان شايد اساسيترين عنصر يك نسل دانشگاهي كه «تفكر و رشد» است به دست فراموشي سپرده شد كه البته دلايلي نيز باعث اين حادثه است كه عمده آن را ميتوان در موارد زير ذكر كرد:
۱- تربيت دانشجو به دور از وقايع بيروني: يكي از اهداف دانشگاهها تربيت نيروي فعال دانشمند براي رفع نيازهاي جامعه است كه از طرفي با فاصله گرفتن دانشگاه از صنعت و متقابلاً صنعت از دانشگاه يكي از دلايل مهجور شدن دانشجو بود. همچنين تشكيل رشتههاي مختلف دانشگاهي كه پايه در نيازهاي جامعه نداشت و مشتاق بودن داوطلبان ورود به دانشگاه باعث شد به دور از شناخت روحيات خود رشتههايي را انتخاب كنند كه بعد از فراغت از تحصيل كوچكترين كمكي به فرد و جامعه نميكرد.
۲- عدم تناسب نياز جامعه و نيروي تربيت شده توسط دانشگاه: در مقاطع زماني مختلف كشورمان به نيروهاي متخصصي كه از دانشگاه به سمت جامعه (صنعت، فرهنگ، تجارت، هنر و. . . ) ميرفتند نياز داشت كه به دليل رعايت نشدن اين اعداد و باز كردن در دانشگاهها بدون داشتن چشم انداز كوتاه و بلند مدت باعث شد نيروي مازاد بر نياز جامعه از دانشگاه فارغ التحصيل شده و در پشت درهاي اشتغال قرار گيرند كه اين امر باعث سرخوردگي قشر دانشجو شد. از طرفي به اين دليل كه يكي از شرايط به دست آوردن يك شغل مناسب داشتن حداقل مدرك دانشگاهي ميباشد كم كم رفتن به دانشگاه بدون هدف علم آموزي و فقط جهت بهدست آوردن يك شغل مناسب به عنوان يك ارزش مطرح شد كه باعث كاهش كاركرد دانشگاه در عرصه علم ميباشد.
۳- رعايت نشدن جنسيت در جذب دانشجو: توجه نكردن مسئولان امر در بكارگيري جنسيت افراد در رشتههاي دانشگاهي با توجيه اين موضوع كه نبايد بين داوطلبين تمايزي قائل بود، باعث شد بسياري از افراد بدون در نظر گرفتن آينده يك رشته دانشگاهي و عدم توانايي آن جنس در كار مورد نظر دست به انتخابي زنند كه علاوه بر صرف زمان جواني خود، جاي فردي را در آن صندلي پر كردند كه توانايي انجام وظايف بعد از فراغت از تحصيل را به خوبي داشته و فقط به واسطه يك گزينه غلط از اين فرصت محروم مانده است. همچنين پول بيت المال در ۴ سال يا بيشتر بايد صرف نيرويي ميشد كه در پايان تحصيل هيچ خدمتي در جهت رشد جامعه نميكرد. به عنوان مثال جذب خانمها در رشتههاي صنعتي محض مانند ريخته گري، برق قدرت و. . . را ميتوان نام برد كه هيچ تناسبي با توانايي خانمها ندارد.
۴- رشد قارچ گونه شعبههاي دانشگاه آزاد: اگر چه دانشگاه آزاد يكي از اركان نظام آموزشي در كشورمان است و از ابتداي انقلاب موفقيت زيادي در تربيت متخصصان در داخل كشور داشته است اما در سالهاي اخير با توجه به ازدياد داوطلبين ورود به دانشگاه، معيار جذب همگي (نه جذب حداكثري) در دانشگاه آزاد به يك ارزش تبديل شد و در شهرستانهاي مختلف شعبههاي دانشگاه آزاد تاسيس شد كه علاوه بر مشكلات فرهنگي كه با گزينش غيربومي دانشگاه آزاد صورت ميگرفت، نوعي كميتگرايي به جاي كيفيت تربيت نيرو لحاظ شد كه البته با توجيه ارتقاي سطح علمي عموم صورت ميگرفت.
۵- مدركگرايي بيحد و حصر: در جايي كه مديران كشور شروع به سبقت گرفتن در تصاحب مدارك دانشگاهي (نه كرسيهاي علمآموزي) كردند، ديگر علم را بايد گمشدهاي در دست مديران ناميد. اگرچه تخصص در يك رشته حرف اول را ميزند اما بدون كسب مراتب بالايي اين تخصص بايد كارگر يك مدرك بالاتر واقع شود و تلاش براي كسب صندليهاي مديريتي موجب شد گرفتن مدرك دانشگاهي يك هدف شود و علم به عنوان حاشيه آن لحاظ شود و دانشگاهها (بايد اعتراف كرد بسياري از دانشگاههاي با سابقه از اين مطلب به دور هستند) محل كسب مدرك شوند نه كسب دانش.
۶- نبودن مرجع علمآموزي معادل دانشگاه: رفتن به دانشگاه دغدغه هر نوجواني شده است در صورتي كه در گذشته اگر كسي هم دانشگاه نميرفت چيزي را از دست نميداد و به دنبال شاخه علمي يا فني ديگري هم ميتوانست برود. از طرفي حوزههاي علميه مدتهاي زيادي به عنوان يك مرجع علمي به تربيت طلبههاي جوان مشغول بود يعني اين جذابيت را داشت كه عدهاي فارغ از اينكه به رفتن دانشگاه فكر كنند روانه حوزههاي علميه ميشدند و به عنوان دانشجوي علوم ديني مشغول به تحصيل ميشدند اما در حال حاضر عدم بها دادن به طلبهها و عدم تناسب جايگاه يك طلبه ديني با يك دانشجويي كه بعد از چهار سال تحصيل در دانشگاه با مدرك كارشناسي فارغالتحصيل ميشود (جدا از اينكه آيا عملاً چيزي ياد گرفته است يا نه) باعث شده است حوزههاي علميه جايگاه خود را به عنوان يك مرجع علمآموزي از دست بدهند.
۷- به روز نبودن اساتيد دانشگاهي: در بسياري موارد مشاهده ميشود استاد دانشگاهي كه سابقه طولاني در امر تدريس داشته كماكان از روي جزوات دستنويس روي كاغذ كاهي خودش مطالب علمي ۲۰ سال پيش را بازگو ميكند و شايد اين امر بد نباشد! اما زماني متعجب ميشويد كه مثالهاي ۲۰ سال پيش هم از سطور همين جزوات گفته خواهد شد و گذر زمان و اينترنت و رشد تكنولوژي هيچ تأثيري در اصلاح جزوه نداشته است يا حتي بدتر از آن تعدادي از اساتيد ابزار جستوجو در اينترنت يا مقالات علمي را به خوبي بلد نيستند و بهروز نميباشند.
۸- كم توجهي به مقوله فرهنگ دانشگاهها: امروزه ديگر دانشگاه محل تحصيل و تهذيب به شمار نميرود و نگاه صرف علمي باعث شده است كه خروجي دانشگاهها نفراتي باشند كه ممكن است هيچ ريشهاي در اعتقادات نظام اسلامي كشورمان نداشته باشند و اين موضوع البته پديدهاي نيست كه تنها به دانشگاهها نسبت داد زيرا تمام نهادهاي مسئول حتي خانوادهها ديگر شأن تربيتي براي دانشگاهها قائل نيستند و فقط به دانشگاهها به عنوان جايگاهي نگاه ميشود كه بايد علومي در آن فراگرفته شود كه به رفع نيازهاي مادي و جسمي كمك كند و ديگر كسي براي نيازهاي روحاني خود دانشگاه را مكاني مقدس نميشمارد.