کد خبر: 460283
تاریخ انتشار: ۰۸ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۰:۰۰
با «مسعود رايگان» كارگردان نمايش «شرق، شرق است»

اين روزها اگر به تماشاخانه «ايرانشهر» سر بزنيد، مي‌توانيد سومين نمايش «مسعود رايگان» را در مقام كارگردان، پس از دو اثر «رؤياي يك عكس» و «قاتل بي‌رحم، هسه كارلسون» به تماشا بنشينيد. «شرق، شرق است» نمايشي است در راستاي دغدغه‌هاي هميشگي رايگان. او بار ديگر در كار تازه خود، يك نمايشنامه‌نويس جديد و ناشناخته را به جامعه تئاتري ايران معرفي كرده است. «ايوب خان‌دين» نمايشنامه‌نويس دورگه انگليسي- پاكستاني با شهرت جهاني است كه در ملودرام خانوادگي‌اش به آسيب‌هاي ناهنجاري اخلاقي و ناشي از مهاجرت، اختلاف فرهنگي و بي‌توجهي به سنت‌ها پرداخته است. رايگان در اين نمايش، سراغ چهره‌هاي آشنايي براي بازي در نقش شخصيت‌ها رفته. ضمن اينكه وي براي نخستين‌بار از «اميد روحاني» در صحنه تئاتر بهره برده و البته نتيجه خوبي هم دريافت كرده است. «شرق، شرق است» قرار بود از پنجم بهمن‌ماه روي صحنه برود كه به دليل همزماني با جشنواره تئاتر فجر، كمي با تأخير و از روز دوازدهم اجراهايش را در سالن شماره يك تماشاخانه شروع كرد. يكي از همين شب‌ها، پيش از آغاز اجرا، سراغ رايگان رفتيم تا راجع به كارش با او حرف بزنيم. نكته جالب در اين گفت‌وگو آن‌كه در خلال مصاحبه، گاهي جايمان عوض مي‌شد و كارگردان مي‌پرسيد و ما جواب مي‌داديم. از اين‌رو، آنچه مي‌خوانيد، نه به يك گفت‌وگو، كه به يك تبادل نظر و دور هم‌نشيني درباره اين نمايش مي‌ماند.

آقاي رايگان، از اجرايي كه اين شب‌ها روي صحنه مي‌رود، راضي هستيد؟
بله. اين چيزي است كه توافق كرديم. ميزانسن‌ها در واقع همان ميزانسن‌هاست. هيچ تغييري نكرده و قاب‌هاي نمايش را به ما معرفي مي‌كند.
در مورد قاب‌ها و طراحي صحنه، با آن‌كه سعي داشته‌ايد منطق رئال داشته باشيد، به نظرم خيلي شلوغ و به هم‌ريخته است. چرا اين اتفاق در صحنه كارتان افتاده؟
طراحي صحنه ما در زمان مقرر براي اجرا آماده نبود. اين يك بي‌انضباطي و بي‌مسئوليتي در ارتباط با طراحي صحنه بود، ولي الان طراحي صحنه ما آماده است. طراحي صحنه‌اي كه قبلاً به من داده بودند، درهايي بود كه بايد باز و بسته مي‌شدند.
يعني از درهايي كه الان در صحنه مي‌بينيم، استفاده مي‌شد؟
بله. بايد از همه درها استفاده مي‌شد، درهاي كشويي و آكاردئوني بايد در كنار هم جا مي‌گرفت. اين بدشانسي ما بود كه در دهه فجر تمام طراحان صحنه، در صحنه‌هاي ديگر مشغول كار بودند. به هر حال اين طراحي، همان طراحي صحنه‌اي است كه قبلاً درباره‌اش نظر داشتيم، ولي از چه نظر شلوغ است؟! به اين دليل كه قاب‌هاي ما بسته شده، يعني وقتي تمركز ما روي يك صحنه است و قاب پذيرايي را مي‌بينيم يا در يك قاب انباري، يك قاب مغازه و چند قاب را در خيابان داريم، اين نبايد آشفتگي صحنه قلمداد شود.
يعني اين تعمدي بوده براي نشان‌دادن فضاي نمايش.
بله، چه در نورپردازي‌مان و چه در دكور، اين قضيه فكر شده است، اينجوري نيست كه اين آشفتگي، خود به خود پيش آمده باشد. من اصلاً اسمش را آشفتگي نمي‌گذارم. به خاطر اينكه قاب‌هاي ما بسته شده. مثلاً قاب انباري، تداخل پيدا نمي‌كند با قابي كه در كنارش پذيرايي است.
با اين توضيحات، نبودِ درهايي كه ابتدا مدنظر شما بود ولي الان به صورت ديگري صحنه را پر كرده‌اند، به كار شما لطمه‌اي نزده است؟
نه، به هيچ وجه، چون طراحان ما در صحنه‌هاي ديگري مشغول بودند و اين باعث شد آن اوايل بي‌نظمي‌هايي براي ما به وجود بيايد.
نمايش شما ريتم خيلي تندي دارد اما ۱۰ دقيقه تا يك ربع اول كار، كمي طول مي‌كشد تا به ضرباهنگ تندِ بعدي برسد و به قول معروف آتش آن گرم شود. شايد به خاطر پرداخت داستاني است يا اينكه تازه شخصيت‌ها دارند يك‌به‌يك معرفي مي‌شوند. چرا آغاز كار با ادامه آن همخواني ندارد؟
بله. آنها بايد معرفي شوند. فقط در نقاط عطف نمايش است كه آن ريتم وجود ندارد. نمايش ما چهار عطف دارد كه من آن عطف‌ها را معرفي نمي‌كنم. اگر آنها را بازگو كنم، دارم داستان نمايش را بازگو مي‌كنم و براي بيننده‌اي كه مي‌خواهد ببيند، جذابيت نخواهد داشت، ولي ضرباهنگ و شروع نمايش، شروع درستي است. اول بايد معرفي ما انجام بگيرد و بگوييم اين خانواده چطوري يك‌دفعه به هم ريخته است. ببينيد، داستاني كه در نمايش وجود دارد، مسئله ناهنجاري است. اين‌ها خانواده بهنجاري نيستند. داريم به اين خانواده به عنوان كوچك‌ترين جامعه و نهاد اجتماعي نگاه مي‌كنيم و اين ناهنجاري از اول تا آخر نمايش وجود دارد.
خب فكر نمي‌كنيد اين شروع معرفي‌گونه نمايش و آن ريتم تند بعدي، نمايش شما را دچار يك دوپارگي ساختاري كرده است؟
نه. اصلاً. تعمدي بر سر اين اتفاق هست. فقط در عطف‌هايش بايد بايستيم، چون در اين خانواده ناهنجار، همه دارند بر سر همديگر فرياد مي‌زنند. مهم نيست چه چيزي باشد. مسئله پدر خانواده است كه در واقع به اين ناهنجاري كمك مي‌كند و آن را تا خط زوال پيش مي‌برد.

اتفاقاً در مورد آن ناهنجاري، فكر مي‌كنم اين خانواده مثل ساختار نمايش متشكل از دو جبهه روبه‌روي هم هستند؛ در يك سوي جبهه پدر و در سوي ديگر، گروه پنج شش‌نفره مادر و بچه‌ها.
بله، دقيقاً همين است. پدر در اين نمايش دارد مونولوگ مي‌گويد. مي‌گويد همين باشد كه من مي‌خواهم. اصلاً مهم نيست كه چه مي‌گويد.
از اين نظر، انگار خود پدر هم دچار تناقض رفتاري است. از طرفي دم از خدا و بهشت و جهنم مي‌زند و از ‌سويي، خودش اولين اصل انساني يعني احترام به حقوق ديگران و برقراري عدالت را رعايت نمي‌كند.
بله. همين‌طور است. يعني او اين عدالت و احترامي را كه مدام تقاضا مي‌كند و فرياد مي‌زند، رعايت نمي‌كند.
آقاي رايگان، دليل انتخاب اين متن براي اجرا، همانطور كه قبلاً گفتيد، آيا فقط معرفي يك نمايشنامه‌نويس جديد بوده يا فكر مي‌كرديد اين متن با فضاي امروز جامعه و فرهنگ ما همخواني دارد؟!
اصلاً دغدغه چيز ديگري است. اول اينكه ما «ايوب خان‌دين» را معرفي كنيم. كمااين‌كه پارسال هم در رابطه با «هنري مانكل» و نمايش «قاتل بي‌رحم...» همين كار را كرديم. من يكي از هواداران پر و پاقرص ملودرام هستم. ملودرام، هم قصه دارد، هم افت‌وخيزهاي فراوان. همه‌چيز در آن هست و به نظرم براي اينكه كمي قهر تماشاگر ايراني را نسبت به تئاتر كاهش دهيم، احتياج به ملودرام و قصه دارد. بارها عرض كرده‌ام تئاتر مكاني براي بخيه روشنفكري نيست. قصه حرف اول و آخر را مي‌زند. چرا مي‌گوييم جادوي تئاتر؟ اين پرده براي چيست؟ فكر كنيد داريم در سالن كلاسيك كار مي‌كنيم. در سالن كلاسيك پرده بايد بسته شده باشد. بعد پرده باز شود و ما آن جادوي پشت پرده را بفهميم. در عهد شباني هم اين اتفاق مي‌افتاده. آدم‌ها مي‌رفتند پشت چادري كه از پوست يا هر چيز ديگري بوده و فانوسي روشن مي‌كردند. يكسري كلة گاو مي‌گذاشتند روي سرشان و سايه‌ها روي آن مي‌افتاد و يك قصه تعريف مي‌كردند. يا داستان‌هاي «هزار و يك شب». آن قصه‌ها بسيار خوبند. ما هم در متن نمايشمان با يك قصه سر و كار داريم. در اين قصه، يك خانواده داريم كه اينجا زندگي نمي‌كند و بعد، وقتي در يك جامعه بيگانه دارند زندگي مي‌كنند، آن ناهنجاري چندبرابر مي‌شود. بيگانگي با محيط و ارتباط برقرارنكردن با فرهنگ جديد، اين‌ها مي‌تواند به ناهنجاري‌ها كمك كند.
اشاره‌اي داشتيد به اينكه ژانر كارتان ملودرام است...
نه. ببينيد، مثلاً در «قاتل بي‌رحم» اين‌طوري نبود، براي اينكه ما داشتيم در يك Black Box كار مي‌كرديم و آن فضا، اجراي خودش را مي‌دهد. هر نمايشنامه در هر سالني شيوه اجرايي خودش را مي‌طلبد.
يعني نمي‌شود گفت كار شما يك اثر تراژيك در بستري از فانتزي است؟
اين همان ملودرام است ديگر...
اما در آنچه ما اكنون روي صحنه مي‌بينيم، بار كمدي و فانتزي نمايش بيشتر از چيزي است كه تماشاگر انتظار دارد.
اين خواسته خود ايوب خان‌دين است. من هم به خواسته‌اش احترام گذاشته‌ام. در متن اصلي نمايش اين‌گونه است. نويسنده چنين فضايي را ترسيم كرده. مثلاً در ارتباط با شخصيت پدر، او يك دهانِ گشاد است كه مدام نعره مي‌زند و واقعاً تعمدي هست روي اين قضيه كه اتفاق بيفتد. براي همين آنها اصلاً حرف همديگر را نمي‌فهمند. ويژگي تضاد كهنه و نو در همين است. كهنه مي‌خواهد پايبند باشد به قواعد و سنت خودش. براي به‌روزشدن همه چيز، راهكارهاي قرائت جديد مي‌خواهد. نه چيز ديگري.
اتفاقاً جايي در نمايش «شابو» به «ايبو» مي‌گويد «چيزي را كه به آن اعتقاد داري، محكم بچسب. سنت‌هاي ما ريشه‌هاي ماست». اين جمله در نمايش، خيلي كليدي است اما ايبو با اينكه آن را مي‌گيرد و مي‌فهمد، به آن تعهدي ندارد و پايبند نمي‌ماند. اينجا هم به نوعي تناقض پدر نشان داده مي‌شود.
بله، موافقم. همينطور است.
راجع به موسيقي كار هم به نظرم ضمن اينكه موسيقي كار خيلي خوب و متناسب با فضاي نمايش ساخته و اجرا شده، يك صحنه در نمايش هست كه بچه‌ها در آن آواز مي‌خوانند. حس مي‌كنم اين صحنه اضافي است يا شايد من درك نكردم. دليل وجود آن در نمايش چيست؟ انگار آن قسمت، وصله ناجوري در كار شماست و منطق ندارد، چون باقي كار كاملاً رئال پيش مي‌رود ولي اين صحنه خيلي ناگهاني پيش مي‌آيد. چرا؟
ببينيد، يوسف به دليل اينكه در صحنه قبل مادرش به او گفته پدرت مي‌خواهد آن كار را انجام بدهد، مي‌گويد «من از اين ساعت نه غذا مي‌خورم، نه آب و نه هيچ كوفت ديگري. دست از سرم برداريد. مي‌روم روزه مي‌گيرم». البته روزه به زعم خودش، نه روزه‌اي كه ما مي‌شناسيم. نبايد اين سوءتفاهم پيش بيايد. اگر خوب دقت كرده باشيد، يوهانس با يك رانِ مرغ وارد مي‌شود و در واقع اين يك بازي است. همه ما حتي خود من هم در بچگي اين بازي را كرده‌ام كه اداي خواننده‌ها را دربياوريم، مسخره‌بازي درمي‌آوريم. اينجا بچه‌ها مي‌خواهند يوسف را وادار كنند از اين لجاجتي كه دارد و لطمه‌اي كه به خودش مي‌زند، دست بردارد. علت وجودي آن صحنه در همين است. در تغيير فضاي ذهني اوست. ما بايد وارد فضاي ذهني يوسف شويم. اين فضاي ذهني يوسف است كه داريم به هم مي‌زنيم.
در مورد خط‌هاي عابرپياده چطور؟آيا مي‌خواستيد فقط نشان دهيد اينجا خيابان است يا قصد داشتيد از آن استفاده خاصي كنيد؟
آن خط‌ها به معناي عبوركردن از خط است.
پس چرا هيچ استفاده‌اي از آن يا اشاره‌اي به آن نمي‌شود؟خيلي نمادين است!
بله اما همان حضور نمادين هم براي من كافي است، يعني وقتي آنها در اين صحنه ضربه مي‌خورند، در آن عطف‌هايي كه وجود دارد، آنها از خط عبور مي‌كنند و مي‌روند آن طرف و وارد فضاي ديگري مي‌شوند.
جالب است كه خط‌ها هم به تعداد بچه‌ها هستند.
بله. ماركوس كه رفته. از اول تكليف ما با اين قضيه روشن مي‌شود كه يكي امتناع كرده و رفته.
به عنوان خالق اثر و شخصي كه روي شخصيت‌ها شناخت و اشراف دارد، گمان مي‌كنيد از ميان بچه‌هايي كه مانده‌اند و ابتدا فرمانبردار پدرند و كم‌كم به سمتي مي‌روند كه ماركوس رفته، حق با كدام‌هاست؟با ماركوس يا بچه‌هايي كه مانده‌اند؟
نظر خود شما چيست؟!
به عنوان تماشاگر، حق را به ماركوس مي‌دهم و فكر مي‌كنم كار درستي انجام داده اما اين طغياني هم كه ساير بچه‌ها عليه پدر آغاز مي‌كنند، قابل‌ستايش است و مي‌تواند به همان نتيجه ختم شود.
بله، در واقع اين اضمحلال خانواده از آنجا شروع مي‌شود و پايه‌هاي لرزانش از آنجاست كه ماركوس مي‌رود. حالا قصه بر سر اين است كه آيا يوسف هم مي‌رود؟ ماريا هم مي‌رود؟
اگر پدر به آن سكوت صحنه آخر نمي‌رسيد و اين روند ادامه پيدا مي‌كرد، چه بسا يوسف و ماريا هم مي‌رفتند.
بله، اگر نمي‌رسيد ولي رسيد.
اتفاقاً پايان نمايش را خيلي مي‌پسندم، به اين دليل كه با وجود تمام درگيري‌هايي كه خانواده با هم دارند و همه تلخي‌ها، آن دعوت به قهوه، خيلي پايان شيريني است.
بله، به اين معناست كه مادر دارد همه چيز را نگه مي‌دارد. اگر مادر نبود اين خانواده منفجر مي‌شد از همديگر. داغان مي‌شد همه چيزش.
مادر اينجا در حقيقت ستون خانواده است.
ستون كه نه، خيمه اين خانواده است. ايبو كه از موضع خودش كوتاه نمي‌آيد و دست برنمي‌دارد. آخرش مي‌گويد اگر فردا خواست فردا فلان‌كار را انجام دهد چه كار كنيم؟ يوسف مي‌گويد نه، او اصلاً ديگر اين كار را نمي‌كند بعد از اين ماجرا. حالا راجع به «سيد» چه فكر مي‌كنيد؟ مي‌دانيد كه سيد، خود ايوب خان‌دين است! خودش گفته كه تجلّي شخصيت سيد در من است يا من، تجلّي شخصيت سيد هستم.
سيد به نظرم شخصيت خيلي شيريني است ولي به خاطر آن نيمه‌خل‌بودنش كه بعد هم تكذيب مي‌شود و دكتر مي‌گويد او شخصيت باهوشي است، ارتباط برقراركردن با او سخت است.
نه او خل نيست. صحنه‌اي هست كه سيد مي‌پرسد من خل و چلم؟! يوسف مي‌گويد نه، ما خل نيستيم، هيچ كداممان.
ولي به نظر مي‌رسد شخصيت آنارشيستي دارد و اگر قدرت بدني‌اش را مي‌داشت، شايد از باقي بچه‌ها هم مهاجم‌تر بود.
بله، يك مثل ايراني هست كه مي‌گويد «سگ خونه باشي، ولي كوچك خونه نباشي»! درسته؟ اين قابل‌توجه است. من نمي‌دانم چقدر اين موضوع نمود پيدا كرده ولي تأكيد ما بر اين بوده كه در پايان، سيد سويي‌شرتش را درمي‌آورد و پدر را مي‌زند. هيچ‌كدامشان دستشان روي پدر بلند نمي‌شود. سيد مي‌زند و سويي‌شرتش را هم ديگر نمي‌خواهد. اين يعني تغيير. اين يعني در آينده همه چيز به صورت ديگري خواهد شد.
نشانه‌گذاري‌هاي نمايش به نظرم خيلي خوب از كار درآمده. حتي لاك‌پشتي كه سيد به آن علاقه دارد، برمي‌گردد، به معناي انزوايي كه در اين خانواده به آن دچار شده. راستي چرا سيد از آن چراغ‌خواب مي‌ترسد و بيزار است؟
براي اينكه يك مونس، تبديل به يك هيولا شده. سيد مي‌گويد مي‌ترسم به آن نگاه كنم. به خاطر اينكه دست‌ساز است. آن يك نفسِ زنده است، يعني مسئله خود زندگي در قبال چيزي كه حتي «شنا» هم به او مي‌گويد: «دستش درد نكند، همچين مي‌گويد رفته يك چراغ‌خوابِ گُنده برايش خريده، انگار مغازه‌اش را به نامش زده»!
در مورد بازي بازيگران هم توضيح دهيد. آيا از كار آنها راضي هستيد؟
بله، بازي بازيگران خيلي خوب است. بخصوص اين رنگارنگ‌بودنشان. هر كدامشان يك رنگ، يك بو و يك پتانسيلي را با خودشان وارد مي‌كنند كه اصلاً شبيه همديگر نيستند.
آقاي روحاني در اولين تجربه تئاتري‌شان چطورند؟
به نظرم آقاي روحاني خيلي خوب هستند. يعني آنچه را با هم توافق كرديم، خيلي قشنگ و درست دارند اجرا مي‌كنند و البته فراموش نكنيم آقاي روحاني از سنّت تئاتر نمي‌آيد. نبض تئاتر، نبض ديگري است. به نظرم كارشان خيلي خوب بوده. هراسي كه ايشان داشتند براي قبل از اجراي نمايش و روي صحنه‌رفتن، چون نبض صحنه، روي صحنه يك‌جور ديگر است و جلو دوربين فيلمبرداري يك‌جور ديگر. اين‌ها خيلي فرق مي‌كنند با همديگر.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها