کد خبر: 459450
تاریخ انتشار: ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۸:۳۶
هنوز مي‌توانيد متنوع‌ترين داروها را در اين بازار غيرقانوني پيدا كنيد

دردي كه پيرمرد را با چشمان نابينا در سوز و سرماي شب به ناصر خسرو مي‌كشاند تا يك بسته دارو بخرد! دارويي كه نمي‌دانم قرار است درد جسمش را درمان كند يا جانش، معلوم نيست دواي درد يك روزش است يا يك ماه، مطمئنم بيشتر از اينها نيست. با تمام دشواري‌ها و بدبختي‌ها به ناصرخسرو مي‌آيد تا داروي قاچاق بخرد. وقتي مي‌گويم قاچاق همه چشم‌ها از تعجب گرد مي‌شود و اكووار در مغزشان پردازش مي‌شود قاچاق؟!
ولي كسي نمي‌‌گويد زندگي بعضي افراد به همين قاچاق‌هايي وابسته است كه نمي‌دانم چطور و از كجا به دست دلالان مي‌رسد، دلالان ناصرخسرو، همان‌هايي كه مدت‌هاست قرار است تكليف‌شان روشن شود ولي هر روز به تعدادشان افزوده مي‌شود. پيرمرد دارو را مي‌خرد و چون نابيناست اصلاً‌ نمي‌داند دارويي كه به دستش مي‌دهند هماني است كه مي‌خواهد يا نه و چون داروي قاچاق مي‌خرد حق اعتراض ندارد، بايد سكوت كند، نسبت به همه نامردي‌ها، همه بي‌وجداني‌ها و همه دزدي‌ها. دو روز از آن ماجرا مي‌گذرد ولي صداي پيرمرد هنوز هم در گوشم مي‌پيچد؛ «اينها خانم‌هاي محترمي هستند، خانم‌ها ممنونم! خيلي ممنون.» شب بود ولي پيرمرد عينك آفتابي به چشم زده بود و عصاي سفيد رنگي در دست داشته. با مرد لاغر اندامي صحبت مي‌كرد. ما از دور مي‌آمديم و كم‌كم به آنها نزديك مي‌شديم. به چند قدمي پيرمرد كه رسيديم مرد جوان بدون خداحافظي از پيرمرد جدا شد. پيرمرد نابينا با صدايي لرزان پشت سر هم مي‌گفت:« اين آقا كو؟ اين آقا كجا رفت؟ هم پولم را گرفت و هم دارو را برد!» من گيج شده بودم ولي دوستم مكث نكرد و فرياد زنان به دنبال مرد دويد. مرد با اضطراب برگشت و جعبه دارو را به پيرمرد برگرداند. جعبه را برگرداند ولي نرفت، دائم به ما مي‌گفت به شما چه ربطي دارد؟ چرا دخالت مي‌كنيد؟ برويد، ولي دوستم كه ضعف و ترس پيرمرد را ديده بود دست برنمي‌داشت. آنقدر سر و صدا كرد كه چند موتوري ايستادند ولي فقط ايستادند، هيچ كس حتي از موتورش هم پايين نيامد همه فقط نگاه مي‌كردند! شلوغ كه شد ترس پيرمرد هم بيشتر شد، جلو آمد انگار مي‌ترسيد براي ما اتفاقي بيفتد، دارو را در دستش مي‌فشرد و مي‌گفت: «اينها خانم‌هاي محترمي هستند! اذيتشان نكنيد، بفرماييد! بفرماييد! خانم‌ها من از شما ممنونم، خيلي محبت كرديد.» بيچاره پيرمرد! خودش اين همه آسيب ديده بود آن وقت نگران ما بود، مايي كه نتوانستيم كاري جز اينكه دارويي كه معلوم نبود همان چيزي است كه مي‌خواهد يا نه را برايش پس بگيريم. همهمه شد و يكي از موتوري‌ها نقش فرشته نجات دزد جوان را بازي كرد و سوارش كرد تا زودتر از فضاي نفرت انگيزي كه ايجاد كرده فراري‌اش دهد! دزد فرار كرد و بدون اينكه پاسخي داشته باشد، بدون اينكه پولي پس بدهد و حتي ثابت كند دارويي كه با اين همه دردسر به پيرمرد فروخته همان مسكني است كه مي‌خواهد. دزد رفت و پيرمرد ماند، مبهوت و خسته! خسته از اين همه دشواري براي تهيه دارو، دارويي براي درمان درد نه براي تكميل جشن و سرور و خوشبختي.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها