
اگر کسی بخواهد جامعه اسلامی را از مسیر خود منحرف کند، ابزاری غیر از سه عامل تطمیع، تهدید و تبلیغات ندارد. شما خیال نکنید اگر کسی بخواهد حکومت انقلاب اسلامی ایران را نابود کند، حتماً باید از ینگه ی دنیا بیاید. بلکه در درون همین کشور منافقانی هستند و همان کاری را می کنند که منافقان صدر اسلام با حسین (ع) کردند.
در زمان ظهور و حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در میان مسلمانان کسانی بودند که اسلام را چندان قبول نداشتند و به دلایلی از روی کراهت مسلمان شده بودند، و تظاهر به اسلام کرده بودند. در این زمینه نیز در قرآن آیاتی آمده و حتی سوره ای به نام «منافقون» داریم، و در موارد متعددی در اسلام صحبت از منافقان شده است که اظهار ایمان می کنند و دروغ می گویند، و حتی بر اظهار ایمان قسم می خورند: «اذا جائک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله و الله یعلم انک لرسوله و الله یشهد ان المنافقین لکاذبون» (۱)، تا آخر سوره. و موارد فراوانی از آیات دیگر درباره ی وجود این گروه در میان مسلمانان و این که به صورت واقعی ایمان نیاورده بودند.
قرآن حتی آن کسانی را که ایمان ضعیف و متزلزلی داشتند، نیز گاهی جزء منافقان به حساب می آورد. مثلاً در یک جا در وصف آنان می فرماید: «... و اذا قاموا الی الصلوه قاموا کسالی یراءون الناس و لا یذکرون الله الا قلیلاً» (۲)، از اوصاف منافقان این است که با کسالت در نماز شرکت می کنند؛ در مسجد نماز می خوانند اما کسل و بی حال هستند و از روی ریاکاری است و در دل به خدا توجه نمی کنند مگر اندکی. به هر حال این آیه نشان می دهد که مرتبه ای از توجه را داشته اند. شواهد زیادی هست که قرآن کسانی را که ایمان ضعیفی داشتند و ایمان آن ها به حد نصاب نمی رسیده نیز جزو منافقان حساب کرده است. البته الان در صدد بررسی مصادیق این آیات نیستیم.
گروهی از ایشان کسانی بودند که بعد از فتح مکه مسلمان شدند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله علی رغم دشمنی ها و کینه توزی های فراوانی که کرده بودند دست محبت بر سر این ها کشید، و آنان را «طلقاء» یعنی «آزاد شدگان» نامیده اند، بسیاری از بنی امیه از این ها هستند. آنان بعداً در بین مسلمانان بودند و با آن ها معاشرت و ازدواج داشتند. ولی بسیاری از ایشان ایمان واقعی نداشتند. نه تنها ایمان نداشتند، بلکه اصلاً به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حسد می بردند: «أم یحسدون الناس علی ما آتاهم الله من فضله» (۳)
بعضی از این افراد از قریش بودند، من را معذور بدارید که بگویم چه کسانی! شواهدی وجود دارد که وقتی نام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را در اذان می شنیدند، ناراحت می شدند. دو عشیره در قریش بودند که حکم پسرعمو را داشتند. در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله می گفتند این پسرعمو را ببین، طفل یتیمی بود، در خانواده ی فقیری بزرگ شد، حالا به جایی رسیده که در کنار اسم خدا نام او را می برند، و از این وضعیت ناراحت می شدند.
به هر حال بعضی از آنان بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله در حدود بیست و پنج سال به منصب هایی در جامعه اسلامی رسیدند تا بالاخره نوبت به حکومت امیرالمؤمنین (ع) رسید. خوب، می دانید قبل از این که امیرالمؤمنین (ع) به حکومت ظاهری برسد، معاویه در شام از طرف خلیفه ی دوم به عنوان یک عامل، یک والی یا به اصطلاح امروزی استاندار منصوب شده بود؛ و بعدا از طریق خلیفه ی سوم کاملاً تأیید و تثبیت شد. حتی چون خویشاوندی با خلیفه ی سوم داشت اختیارات بیش تری به او داده شد. لذا معاویه در شام دستگاهی برای خود فراهم کرده بود. شام از مدینه دور بود و جزء منطقه ی تحت نفوذ دولت روم به شمار می رفت. مردم شام تازه مسلمان بودند.
آنان بیش تر با رومی ها در تماس بودند و بسیاری از آن ها با هم ارتباط نزدیک داشتند. مردم شام با توجه به منطقه ی جغرافیایی و حاکمی که در طول ده ها سال بر آن ها حکومت کرده بود، آن قدر فرصت پیدا نکرده بودند که معارف اسلامی را به صورت صحیح و کامل یاد بگیرند. معاویه هم چندان علاقه ای به این که آنان اسلام را به خوبی یاد بگیرند، نداشت. او می خواست ریاست و سلطنت کند؛ کاری نداشت به این که مردم ایمان داشته باشند یا نه. تا بالأخره بعد از این که امیرالمؤمنین (ع) به خلافت ظاهری رسیدند، معاویه به بهانه ی این که علی (ع) قاتل عثمان است شروع به شورش کرد و بنای جنگ با آن حضرت را گذاشت.
من به طور خلاصه بیان می کنم و فقط اشاره ای به نقطه های عطف تاریخ دارم.
معاویه مدتی را در جنگ با امیرالمومنین (ع) گذراند تا به کمک عمرو عاص و بعضی دیگر از خویشاوندان، دوستان، بستگان و بزرگان قریش قبل از اسلام، توانست با توطئه ها و نقشه ها و به کمک خوارج، جنگ صفین را به ضرر امیرالمؤمنین (ع) خاتمه دهد. در آن جنگ مسأله ی حکمیت را مطرح کردند و خلافت را به معاویه دادند و بالاخره امیرالمؤمنین (ع) به دست خوارج به شهادت رسید.
بعد از آن حضرت، نوبت به امام حسن (ع) رسید و امام حسین (ع) هم مدت کوتاهی مبارزه ای را که امیرالمؤمنین (ع) شروع کرده بودند، ادامه داد. پس از مدتی، معاویه از زمینه هایی استفاده کرد و کاری کرد که امام حسن (ع) مجبور به پذیرفتن صلح شد. از این مقطع تا حدودی به وقایع نزدیک می شویم. از این جا به بعد نقشه هایی که معاویه می کشد، بسیار ماهرانه است. اگر بخواهیم در آن دوران و دوران های گذشته چند سیاستمدار نشان دهیم که از اندیشه مؤثرتری نسبت به طبقه ی متوسط مردم برخوردار بودند، و در سیاست شیطانی نبوغی داشتند، حتماً باید معاویه را نیز جزو سیاستمداران شیطانی به حساب آوریم. البته این یک بررسی تحلیلی است؛ اگر بخواهیم این مطلب را تفضیلاً از نظر تاریخی اثبات کنیم باید اسناد و مدارک را بررسی کرد.
اما تحلیل این است که معاویه به این نتیجه رسید که باید از زمینه هایی به نفع حکومت و توسعه ی قلمرو سلطنت خود استفاده کند. اسم حکومت آن ها «خلافت» بود، اما در واقع مثل روم و فارس حکومت سلطنتی بود. اصلاً آن ها آرزوی کسری و قیصر شدن و برپایی چنین سلطنتی را داشتند. آنان برای برقراری و ادامه ی حکومت خود در جامعه ی آن روز زمینه هایی را یافتند که می توانستند از آن ها بهره برداری کنند.
زمینه های اجتماعی انحراف جامعه ۱. سطح فرهنگی جامعه؛ اولین زمینه، سطح نازل فرهنگی مردم بود. درست است که چند دهه از اسلام و گسترش اسلام گذشته بود، اما ارتقاء فرهنگی چیزی نیست که به این سادگی و سرعت از مدینه تا اقصی نقاط شام گسترش یابد و در اذهان مردم نفوذ پیدا کند. این که همه کاملاً با فرهنگ اسلامی تربیت شوند و سطح معرفت آن ها بالا رود به این سادگی ها تحقق یافتنی نیست. مخصوصاً وقتی حکومت منطقه در دست کسی مثل معاویه باشد. به هر حال، یکی از زمینه هایی که معاویه روی آن حساب می کرد، نازل بودن سطح فرهنگ جامعه بود.
۲. روح زندگی قبیله ای؛ یکی دیگر از زمینه های مورد استفاده معاویه این بود که روح زندگی قبیله ای در زمینه ی فرهنگی چنین اقتضا می کرد که اگر رئیس قبیله در کاری پیشقدم می شد، همه ی افراد قبیله و دست کم اکثریت به راحتی به دنبال او راه می افتادند. این روحیه، هم در جهت مثبت و هم در جهت منفی نمونه های فراوانی دارد. اگر رئیس قبیله ای به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ایمان می آورد، به سادگی و بدون هیچ مقاومتی سایر افراد قبیله همه مسلمان می شدند؛ و اگر رئیس قبیله مرتد می شد، همچنان که بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اتفاق افتاد، به راحتی افراد قبیله هم به دنبال او از اسلام برمی گشتند. این تبعیت افراد قبیله از رئیس خود از زمینه هایی بود که معاویه روی آن حساب می کرد و از آن بهره برداری می کرد.
۳ ـ ضعف ایمان؛ زمینه دیگر، ضعف ایمان مردم بود. به خصوص در منطقه ی شام که مردم فاقد مربیان دینی بودند، این ضعف بیش تر مشهود بود. حتی در خود مدینه که مردم زیر نظر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تربیت شده بودند و هنوز مدتی از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نگذشته بود، داستان غدیر را فراموش کردند، چه رسد به مردم شام در آن روزگار که داستان های عجیبی درباره نادانی و جهالتشان در تاریخ ثبت شده است.این ها زمینه هایی بود که معاویه از آن استفاده می کرد: جهالت مردم، نازل بودن سطح فرهنگ مردم، حاکم بودن روح قبیله ای. در اصطلاح به این موارد «زمینه» می گویند.
عوامل انحراف جامعه اما سه عامل هم وجود داشت که معاویه از آن ها برای کار بر روی این زمینه ها استفاده می کرد. البته استفاده از این عوامل چیز تازه ای نیست، اما معاویه آن ها را خوب شناخت و به خوبی از آن ها بهره برداری کرد. معمولاً همه سیاستمداران دنیا از قدیم الایام تا جدیدترین دوران در دنیای مدرن از همین سه عامل استفاده می کرده و می کنند.
۱ ـ تبلیغات؛ عامل اول تبلیغات است که همه سیاستمداران سعی می کنند به وسیله ی آن، افکار مردم را عوض کنند و به جهتی که می خواهند سوق دهند. از آن جا که فرهنگ ها و جوامع فرق می کنند، کیفیت به کارگرفتن عوامل تبیلغاتی نیز فرق می کند. آن روز عوامل تبلیغاتی در درون جامعه اسلامی مسأله اومانیسم، پلورالیسم یا حقوق بشر امروزی نبود، کسی به این حرف ها گوش نمی داد، اسلام حاکم بود. مردم به پیغمبر صلی الله علیه و آله و خدا معتقد بودند، قرائت های گوناگون از دین و حرف هایی از این قبیل هم خریدار نداشت. ولی عوامل دیگری بود که می توانستند در تبلیغات از آن ها استفاده کنند.
از جمله ابزار تبیلغاتی مورد استفاده در آن زمان، هنر و ادب، به ویژه شعر بود. شعر در میان اعراب آن عصر جایگاه بسیار مهمی داشت. همه ی شما کم و بیش می دانید معاویه سعی می کرد شعرای معروف و برجسته ای را به کار بگیرد تا اشعاری در مدح او و ذم مخالفانش بسرایند و در میان مردم منتشر کنند. شاید یکی از برجسته ترین این شاعران، اخفل نصرانی بود. شاعر بسار ماهری بود، و شاگردانی را برای این کار تربیت می کرد.
اما بین کسانی که به اسلام بیش تر گرایش داشتند آنچه برای آن ها معتبر بود، قرآن و حدیث بود. لذا معاویه سعی می کرد کسانی را تقویت و تشویق کند که حدیث بسازند. ابوهریره یکی از حدیث سازان معروف است که خود علمای اهل تسنن درباره او کتاب ها نوشته اند. احادیث عجیبی جعل می کرد، و آن احادیث جعلی را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت می داد. مردم ساده لوح هم زود باور می کردند. همین طور کسانی که آن زمان به نام قراء نامیده می شدند. قاری بودن در آن زمان مقام مهمی بود. البته قرائت فقط این نبود که مثلاً با لحن یا با تجوید قرائت قرآن بکنند.
علمای بزرگ دین را در آن زمان قاری می نامیدند و ایشان کسانی بودند که قرآن را به خوبی می خواندند و آن را تفسیر می کردند، مفاهیم قرآن را تبیین می کردند و غالباً حافظ قرآن بودند. معاویه به خصوص سه دسته ی قراء، شاعران و محدثان، را به کار می گرفت تا دستگاه تبلیغات منسجم و همه جانبه ای را به نفع خود به راه اندازد.
۲ـ تطمیع؛ عده ای را با استفاده از ابزار شعر، حدیث و قرآن فریب می دا