
عصر یک روز گرم مرداد ماه است که به انتشارات میرسم. آقای یوسفی مهربانانه از جلسهای بیرون میآید و پذیرایم میشود. روی بالهای قصه سوارم میکند تا مهمان رؤیاهای شیرینش شوم. سینهاش مالامال از فولکلور است و میخواهد کاری کند با قصههایش برای کودکان کشورش و هم کودکان جهان. میخواهد فولکلور در این آب و خاک نفس بکشد. میخواهد همه بچههای جهان شادمانگی نیاکانشان را بفهمند و امانتدار شان باشند. یک ساعتی که در کنار او هستم قایقی میشوم در رودخانه کودکی. نسیم خنک بادبانهایم را به سوی آرامش و امنیت دعوت میکند. دلم میخواهد ساعتها در آسمان آبی محمدرضا یوسفی شناور بمانم.
كداميك از آثارتان تاکنون به خارج از کشور راه پیدا کرده و به عنوان آثار برتر برگزیده شده است؟
کتابهای من تا به حال به زبانهای ایتالیایی، کرهای، انگلیسی، چینی، ارمنی و ترکی ترکیه ترجمه شده است. «قصههای آینه» جایزه مجله لایف را گرفت. «دختر سیاره سبز» کاندیداي جایزه کریامای امريكا شد. همچنین یک سری از آنها مثل «گواتی»، «رنگینهها»، «افسانه افسون» منتخب کتابخانه مونیخ شد.
شما نقش ترجمه را برای برون مرزی کردن ادبیات کودک و نوجوان چقدر مؤثر میدانید؟
به هر حال در عصر حاضر هر ملت و کشوری اگر بتواند ادبیات خودش را از مرزهایش بیرون ببرد و در جهان مطرح بکند، خود به خود ملت خود را مطرح کرده است؛ یعنی یکی از امکاناتی که ملتها بتوانند خودشان را در سطح جهان نشان دهند، آثار ادبی آنهاست. برای مثال شاید مردم ایران ندانند که کلمبیا در کجای جهان قرار گرفته است اما نویسندههای کلمبیایی در حقیقت کشور خودشان را با کتابشان معرفی میکنند. اغلب مردم، کشورها را از طریق هنرمندهایشان میشناسند. هنوز که هنوز است دیگر کشورها، مردم ایران را از طریق سعدی و مولوی میشناسند. در سفری که به آلمان رفتم، بچههای آلمانی سعدی را بیشتر از کشور ایران میشناختند. سازمان ملل در سردر خود شعری از سعدی را گذاشته است که مردم آن را میبینند. مجسمه فردوسی را در میدانهای ایتالیا گذاشتهاند و به همین ترتیب برنامههای متفاوتی برای هنرمندان ما از قبيل سعدی و فردوسی میگذارند. اینها از جغرافیای ایران معروفترند. یعنی اعتبار ایرانیان هستند و بحث ترجمه بسیار بسیار اساسی است. از مشروطه به این طرف ترجمهها یک طرفه بوده؛ یعنی ما کتابهای خارجی را ترجمه میکردیم. اما امروزه قطعاً باید به ترجمه ادبیات فارسی به زبانهای دیگر بپردازیم.
یعنی شما موافق هستید که در دانشگاههای ما رشته ترجمه کتب فارسی به سایر زبانها تدریس شود؟
صددرصد. یعنی باید دانشگاهی و سرمایهگذاری شود. یادم هست که در دوران آقای مسجد جامعی، ارشاد برنامهریزی جدی داشت که مترجمینی برای ترجمه داستان فارسی به انگلیسی تربیت کند. یادم میآید که در سال۲۰۰۰ که کاندیداي اندرسن بودم، مشکل ما این بود که مترجمی نداشتیم تا بتواند داستان فارسی را به زبان انگلیسی ترجمه کند. اگر آثار نویسندگان و هنرمندان ما به انگلیسی ترجمه شود، در جهان مطرح میشوند. از طرفی ببینید نویسنده یک ملت و یک کشور، با جهان رقابت میکند. برای مثال من با سی و چند نفر از قویترین نویسندگان جهان رقابت داشتم. باید آثار به پنج زبان اسپانیایی، روسی، انگلیسی، فرانسوی و ایتالیایی به هیئت ارجاع میشد. ما باید کارها را از زبان فارسی به یکی از این زبانها ترجمه میکردیم تا هیئت اطلاع پیدا کند. ولی متأسفانه فقط اسم من که کاندیداي جایزهاندرسن بودم، مطرح شد ولی چون کارهایم ترجمه نشده بودند اصلاً مطرح نشد.
آیا در حال حاضر در ایران چنین اتفاقی میافتد. آیا افرادی در این زمینه تربیت میشوند؟
بله. خوشبختانه این اتفاق افتاده و من میبینم انتشارات بخش خصوصی موفق شدهاند بسیاری از این آثار را به زبان انگلیسی ترجمه کنند و به کشورهای مختلف ببرند، امیدوارم که در دانشگاه هم به عنوان یک رشته تحصیلی تدریس شود. توجه کنید که ادبیات ما فقط ادبیات داستانی نیست. تئاتر ما هم این مسئله را دارد. سینمای ما هم این مسئله را دارد؛ یعنی مسئله بسیار وسیعتر از ادبیات داستانی است. البته سینما به دلیل تصویری بودنش توانسته راهی پیدا کند اما برای ادبیات داستانی تنها راه، ترجمه است و امیدوارم که این اتفاق به زودی در کشور بیفتد و مطمئناً میافتد، تنها دیر و زودش آدم را اذیت میکند.
همانند صنعت توریسم، ادبیات نیز میتواند کشور را معرفی کند.
بله. درست است. صنعت توریسم کشور ما ضعیف است زیرا به هر دلیل مرزهای کشور ما مرزهای بازی نیست، به همین دلیل ما برای معرفی کشورمان به جهان هیچ راهی جز ادبیاتمان نداریم و ادبیات نیز شایستهترین و بهترین راه است. میتوانیم ملت و جهان را با فرهنگ خود آشنا کنیم. ما هم سایر ملل را بر اساس فرهنگ و ادبیاتشان میشناسیم و شناخت دیگری از آنها نداریم.
یکی از شاخصههای کار شما ادبیات فولکلور و نقش پر رنگ روستا و جغرافیای ایران است.
دقیقاً درست است. فولکلور، زبان مشترک ملل جهان است، یعنی همانطور که ما «ماه پیشونی» داریم، اروپايیها «سیندرلا» و کشورهای افریقایی همین قصه را به شکل دیگری دارند. این قصهها مسافر هستند. از آغاز تاریخ بشر یکی بودهاند و فاصله و تکثرها اتفاق افتاده است. اما چیزی که همه انسانها رعایت کردهاند و وجه مشترک همه قصههاست، همان فولکلور است. برای مثال ما چقدر به مردم چین و هند نزدیک هستیم. به همین ترتیب از طریق فولکلور با دیگر کشورهای جهان ارتباط داریم.
اساس فولکلور مبتنی بر نیازهای ضروری روزمره و ماندگار بشر است و این نیازها میان انسانها مشترک است. بشر به چیزی احتیاج دارد، مثلاً میخواهد بگوید باید از بچههایی که مادرشان ترکشان کرده یا فوت کرده، به یک نحوی حمایت کرد. این دیگر وظیفه بشریت است و تنها مال ایران نیست، پس در ماه پیشانی و سیندرلا انعکاس پیدا میکند. من مجموعهای از داستانهای سیندرلا را دیدهام که از ملل مختلف مانند مصریها، ایرانیها و اروپاییها به چاپ رسیده است. به همین دلیل وقتی یک قصه از امريكای لاتین میبینید، لذت میبرید. ریشههای آن، ریشههای فولکلوریک است. اساساً ریشههای فولکلوریک، کهن الگوهای بشریت هستند.
در داستانهای شما نوعی آرامش وجود به چشم میخورد. کم بودن هیجان و پر رنگ بودن بار معنایی کلمات در آنها جلب توجه میکند. آيا اينطور نيست؟
یقیناً بعضی از کارهایم اینطوری است. بستگی به طرح داستان دارد. رمان «دره آهوان» من یک رمان کنشی است. ولی من در رمان «دختران خورشیدی» نمیخواهم به سمت کنش بروم. بستگی دارد نویسنده از چه منظری به طرح داستانش نگاه کند. در حال حاضر روی قصههای شاهنامه کار میکنم. وقتی میخواهم شخصیت رستم را معرفی کنم به سمت کنش و درگیری میروم. اما وقتی رستم با اسفندیار مواجه میشود نمیخواهم کنشی شود. طرح داستان به نویسنده میگوید که به سمت کنش، درگیری، تعلیق و ماجراهای پی در پی برود یا نرود. یادمان باشد همیشه این خطر وجود دارد که ممکن است ماجراهای پی در پی به سمت ادبیات سرگرم کننده برود. وقتی فیلم پر اکشنی تماشا میکنید آنقدر درگیر ماجراها میشوید که یادتان میرود فیلم چه میخواهد بگوید و در اصل درونمایه داستان تحتالشعاع کنشها قرار میگیرد. مگر اینکه آن داستان بطلبد و بخواهد خیزشهای یک ملت را نشان دهد. این خیزشها خود به خود درگیریها و کنشها را به وجود میآورد. مثلاً در داستان «سپید یال»، شخصیتها باید درگیر شوند. این و آن را بکشند و فرار کنند. این به طرح داستان برمیگردد. در دوره سنی کودک نیز این مسئله وجود دارد. من معتقدم که کتابهای کودک و خردسال باید کنشی باشد و اگر نباشد کودک لذت نمیبرد.
کودک با مسائل، حسی برخورد میکند اما هرچه سن بالاتر میرود، منطق نیز حکمفرما میشود.
بله. حوصله پیدا میکند. مخاطب نوجوان آنقدر هری پاتر دیده و خوانده که به حد اشباع رسیده حالا میخواهد رمانی بخواند که ایماژها را بشناسد، تصاویر را ببیند، با آرامش بخواند، به دنبال ماجرا نرود، به دنبال اینکه چه کسی میزند و چه کسی میکُشد نباشد. میخواهد با ادبیات روایی آشنا شود. گونههای ادبی و نیاز گروههای سنی متفاوت است و مهمتر از همه ضرورت متن است. من همیشه به دنبال ضرورت متن میروم.
یکبار شما میگفتید که وقتی میخواهید بنویسيد، متن در درونتان خود به خود میجوشد و شما آن را مینویسید. وقتی رمان «دختران خورشیدی» را مینوشتید برای شخصیت قصهتان گریه کردید. یعنی در کار جوششی، نویسنده تسلطی بر قلم ندارد؟
ممکن است که کنشی نباشد و درگیری نداشته باشد. این کار خیلی سخت است؛ یعنی شما باید مقتدرانه، فضا سازی کنید. شخصیت پردازی و صحنه سازی قوی داشته باشید تا بتوانید شخصیت را در آن موقعیت قرار دهید. من تاکنون به گونههای مختلف داستان نوشتهام. داستانهای ماجرایی خیلی راحتتر از بقیه نوشته میشود و سادهتر است. یعنی شما باید در ابتدا یک طرح کلی بچینید و پس از آن موقعیتهای متفاوت ماجرایی بیافرینید.
در زمینه چینش واژهها در ادبیات کودک و نوجوان در ایران به غیر از شما هم کار شده یا بدعتی است که شما ایجاد کردهاید؟
یقیناً کار داریم چون به هر حال من هم میراثخوار ماقبل خود هستم. به نظر من تمام این رگ و ریشهها به فولکلور برمیگردد. فولکلور ما آنقدر قوی است که هر چه از این آبشخور بخوریم باز هم کم است و باز هم کشف نکردهایم. کسی که بخواهد در کارهای من ریشه یابی بکند و ببیند که از کجا آمده، صددرصد ردش را درفولکلور و اسطوره پیدا میکند. فولکلور، آبشخور جدی من است و در آنجاست که حادثهها اتفاق میافتد. گاه وقتی یک متل را میخوانم، دنیای شگفتانگیزی برایم دارد. شاید یک رمان نتواند مثل آن باشد. بازی واژگانی که مردم میکنند - برای اینکه این واژگان از رگ و پی مردم استخراج میشود- و طی قرون و اعصار بارها صیقل مییابد تا به دست من برسد، خود به خود اقتدار دارد. به نظر من اگر زمانی یک نویسنده موفق شود که یک خاله سوسکه بنویسد یا موفق شود که یک ماه پیشانی بنویسد، نویسنده موفقی است. این قصههای فولکلور، معادل ندارند. من فکر میکنم هنوز آن افرادی که این داستانها را خلق کردهاند، قدرتمندترین هستند. بهراستي نوشتن برای کودک و نوجوان امروز که در عصر تکنولوژی و بمباران اطلاعات است، کار راحتی نیست.
نویسندهای که در سالها قبل نوجوانی خود را طی کرده است، باید چگونه بنویسد تا فرزندان این عصر را به خواندن کتابهایش علاقهمند کند؟
این به اعجاز قصه بر میگردد. امروز، رسانهها همه چیز را دگرگون کردهاند. سینما، تئاتر و عکاسی فرق کرده است. یک زمانی عکاسی هنر اول جامعه بشری بوده است. زمانی نقاشی، هنر اول بود و تاریخ با تابلوها روایت میشد. هر هنر جدیدی که میآید، عرصه را بر هنر دیگر تنگ میکند. اما اعجاز قصه وجه مشترک بسیاری از هنرها از جمله سینما، تئاتر و داستان است. در مقام مقایسه با این رسانهها مخصوصاً رسانههای تصویری، هیچ رسانهای تا به حال نتوانسته جایگزین واژه شود. این اقتداری است که واژه دارد. وقتی کودک واژه گرگ را در قصه میخواند و هنگامی که گرگ را در تصویر تلویزیون میبیند، تفاوت عمیق آن دو، در کادر و تک بعدی بودن تصویر در تلویزیون و چند بعدی بودن واژه گرگ در یک قصه است که قدرت قصه را افزایش میدهد. هنگامی که کودک دارد قصهای را میخواند، بر اساس جبر قصه باید ساختار تمام عناصر داستانی مانند صحنهسازی، فضاسازی، مکان و ... را خودش خلق کند. به این دلیل که قصه و واژه هنوز قدرتمندترین عنصر جامعه بشری است. سینما هنوز نتوانسته است رستمی خلق کند که شما در شاهنامه میخوانید و خودتان آن را در ذهنتان خلق میکنید. آن تصویری که شما از رستم در ذهنتان میسازید با تصویری که دیگری میسازد، متفاوت است و تصویر خودتان معمولاً برایتان لذت بخش تر از تصویری است که همه دارند از تلویزیون تماشا میکنند. این متفاوت بودن و تکثر تصویری که کودک از قصه برداشت میکند، هنوز یک جان اساسی است که در ادبیات داستانی وجود دارد. مضاف بر آن، قصه در حوزه فردیت انسان نسبت به رسانههای دیگر بسیار قدرتمندتر است. شما فردیت دارید یعنی قصه را میخوانید و در جهان خودتان با آن همذات پنداری میکنید. شخصیتها و واژهها را با پیشینه فرهنگی در ذهن و جهان خودتان تجسم میکنید، به وجود میآورید و خلقش میکنید. قصه به جز واژه به شما چیز دیگری نمیدهد. این کاری است که سینما و تلویزیون نمیتوانند انجام دهند. تلویزیون تنها شما را با یک تصویر آشنا میکند و اجازه خلق تصویری دیگر را از شما میگیرد. شما باید رستم را آن طور که نشانتان میدهند، ببینید. رستم خودتان وجود ندارد و یک رستم جمعی هست. اما رستم داستان، تکثرپذیر است. هر کسی رستم خودش را دارد. این مبتنی بودن بر فردیت، زیبایی داستان است. به همین دلیل بچهها مخصوصاً در خردسالی فوقالعاده جذب کتاب میشوند. ولع دارند و سیریناپذیرند. برای آنکه ساختار ذهنی میخواهد خلاقانه برخورد کند، میخواهد تولید کند. به همین دلیل است که قصه گویی در جهان دوباره دارد احیا میشود، چون نیاز طبیعی بشر است و انسان به لحاظ واژگانی و ساختار شنیداری به نحوی کم آورده است.
آنقدر رسانهها به خصوص تلویزیون به جای همه صحبت کرده، به جای همه فکر کرده، به جای همه استدلال کرده که بشر کمکم متوجه شده دارد کودن میشود. یکی از برون رفتهای بشر، قصه گویی است. دیگری کتابخوانی است که در جهان نه تنها دارند آن را تجربه میکنند، بلکه دارند آن را به کار میبرند، چون انسان راه دیگری ندارد. رسانهها در وجه اول دنیایی از اطلاعات به بچهها میدهند ولی سیستم تخیل به معنای خلاقش نمیدهند. برای اینکه بخواهید خلاقیت در کودک رشد بکند هیچ راهی جز قصهگویی ندارید. اگر قصه نگویید خلاقیت دیگر رشد نمیکند. کودک باید یاد بگیرد که بتواند قلعه را در ذهنش بسازد تا فردا به عنوان یک مهندس بتواند ابتدا پلان خانه را تجسم کند و سپس آن را پیاده کند. بشر به تخیل نیاز دارد. اگر یک مهندس تخیل نداشته باشد، نمیتواند طرح فوقالعاده و شگفت انگیزی بدهد. اگر خاطرات افراد موفق را بخوانید، متوجه میشوید که چقدر قدرت تخیل در این افراد بالا بوده است. آنها در خاطراتشان به کتابهایی که خواندهاند و آنچه دیدهاند و به ترکیب آنها با هم اشاره کردهاند. اگر تخیل نباشد، اصلاً خلاقیت به وجود نمیآید. خلاقیت اساساً مبتنی بر تخیل قدرتمند است.
دقت کنیم که تخیل با خیالبافی فرق دارد. تخیل یک پدیده تکامل یافته است. پدیده بسیار زیبا و مشخصه انسان خلاق است و اینها قصه را به وجود میآورد. به همین دلیل است که بسیاری از بچههایی که بسیار پای کامپیوتر نشستهاند و آنقدر فیلم و تلویزیون دیدهاند هنگامی که تست میشوند میبینید که خلاق نیستند. به نظر من خلاقیت با کتابخوانی و قصهگویی به وجود میآید.
آیا این یک حمله فرهنگی به کودکان ما نیست؟ اینکه با این بازیهای کامپیوتری و فیلمها عنصر خلاقیت از آنها گرفته میشود. این کودکان چگونه آیندهای را میخواهند بسازند. آیا خطر برای جامعه آینده ما وجود دارد؟
به نظر من اگر بخواهیم این را خطر تلقی کنیم، جهانی است؛ یعنی اتفاقاً کشورهای غربی، چون در تیررس فنون و صنعت هستند، زودتر صدمه میبینند. ما معمولاً یک مقدار از رشد صنعتی عقب هستیم. جامعه بشری، انواع این حوادث را پشت سر گذاشته است. نمیتوانیم دگرگونی هنری را انکار کنیم. اگر در عرصه ادبیات، گونههای مختلف ادبی خلق میشوند یکی از علتهایش برخورد با هنرهای دیگر یا رسانههای دیگر یا پدیدههای منفی دیگری است که میآیند و چیستی بشر را زیر سؤال میبرند، این یک واقعیت است. هنگامی که رادیو در ایران به وجود آمد، خیلیها به خود لرزیدند که حالا اگر مردم قصه را فقط از طریق رادیو بشنوند و آن را نخوانند چه میشود؟ ما همیشه در خطر بودهایم. جهان همواره با این خطرات روبهرو بوده است.
امروز نگران این هستیم که اگر بچهها کتاب – یعنی خود ورقها و جلد- را احساس نکنند و کتاب را از روی سی دی یا اینترنت بخوانند و دیگر خود کتاب در دستشان نباشد، چه میشود؟ آیا اینگونه خواندن لذتی دارد؟ این تغییرات مدرن را نمیتوان انکار کرد و اینها خود به خود پیش میآیند و صددرصد بشر در مقابل این تغییرات واکنش دارد. واکنشها متفاوت است. الان یکی از واکنشها این است که مردم دارند به قصهگویی بر میگردند. برای مثال در نسل من در مدارس قصه گویی وجود نداشت ولی در حال حاضر یک نیاز است. خود آموزش و پرورش در مقطع پیش دبستانی یکی از مهارتها را قصهگویی میگذارد، زیرا با بچه در ارتباط هستند. این نیازها هست که این را رقم میزند. حالا اگر یک هنر نتواند ایستادگی بکند، از بین میرود. بسیاری از قصههای قوی و قدرتمند فولکلوریک ما از بین رفتهاند و ما خبر نداریم. هنگامی که شما یک متن ادبی کهن را میخوانید، میبینید که چه قصه زیبایی در قدیم بوده است. اما در حال حاضر فراموش شده و تنها به صورت یک متن آرشیوی باقی مانده است. اگر ادبیات میخواهد بماند باید قدرتمند باشد. باید بتواند رقابت بکند. اگر نتواند نمیتوانیم بگوییم که بشریت نیز نابود میشود؛ راهی دیگر مییابد ،چون بشریت بدون تخیل نمیتواند زندگی کند و یکی از محورهای تخیل ادبیات و قصه است، باید برای آن راهکار پیدا کنیم. به نظر من این اس ام اسهایی که مردم در حال حاضر دارند به یکدیگر میفرستند، دارد به صورت یک شکل ادبی میشود و مردم دارند به این صورت با یکدیگر صحبت میکنند. امروز مردم به یکدیگر نامه نمیفرستند. ابتدا آدم متأثر میشود. نامه را پستچی میآورد، یک کیف قدیمی داشت، لباس مخصوصی داشت. در حال حاضر کمتر پستچی میبینیم. به جای نامه، افراد اس اماس میزنند. ایمیل میفرستند. تلفن میزنند. اینها گونههای ادبی خاص خودشان را به وجود میآورند. همانطور که نامه به وجود آورد. روزگاری نامه به درون ادبیات آمد و حتی به اثر ادبی تبدیل شد. برای مثال کبوتر نامهبر به متون کهن و فولکلوریک ما وارد شد. یقیناً اینها هم جایشان را پیدا میکنند و از آن جایی که ادبیات ساختار قدرتمندی دارد، بشر به اجبار به آن وابسته است. انسان برای اندیشیدن نیازمند گفتوگو است. نیازمند روایت مکتوب است. ممکن است یکسری گونههای ادبی از بین برود. بشر در هر موقعیت و مقطعی تعریف خاصی از زندگی دارد. خوشبختانه به این تعریف خاص ادبیات توانسته است تا به امروز جواب بدهد. امروزه ادبیات پست مدرن مطرح است. حالا من میروم و نمایشی میبینم که متن ادبی را به طور کلی به هم ریخته است و یک هجویه از آن ساخته است. از آن خوشم نمیآید اما میگویم که تحمل کنیم ببینیم چه میشود،به هر حال این هم یک گونه نگاه است. مثلاً یک اثر رمانتیک بايد همواره بیان کننده یک اتفاق و قصه رمانتیک باشد،حال این کار میخواهد آن را به هم بریزد و ساختارشکنی کند. معمولاً در ادبیات فردای هر جامعه ساختارشکنیهای آنارشیستی و بیهویت هم وجود دارد. یعنی آنقدر اتفاقهای غلط، میافتد که ممکن است گاهی تخریب به وجود بیاورد و ما هر دو نوع را داریم.
با توجه به شرایط بحرانی امروز از جمله اعتیاد که کودکان و نوجوانان را تهدید میکند به نظر شما نویسنده کودک و نوجوان چه کاری میتواند انجام دهد؟
خب، اینها به یکسری عوامل دیگر بر میگردد. نه اینکه نویسنده در اینها نقش و سهمی نداشته باشد، صددرصد سهم دارد ولی به شرایط جامعه بر میگردد و این مفاهیم کل و کلان در شرایط عوض میشود. آن چیزی که در دوره ایران باستان کردار نیک محسوب میشده، در حال حاضر کردار نیک محسوب نمیشود، چون اینها هم شناور هستند. در نتیجه انسان در یک جامعهای زندگی میکند که ممکن است تعبیر امروز شما با فردا متفاوت باشد. من فکر نمیکنم که جامعه ما فقط غرق در بحران است، بلکه جامعه بشری همواره درگیر بحران بوده و هست، مخصوصا کشور ما به لحاظ موقعیت سوق الجیشی اش. اساسا اسطورههای ما زائیده بحران هستند. همه مبتنی بر بحران به وجود آمدهاند. روزگاری هپتالها از شمال به ایران حمله میکردند. کشور ایران همواره کشور بحران بوده و میبینیم که این در متون ادبی ما هم نمود پیدا میکند و به درگیری ایران و توران میانجامد. بحران ابعاد گوناگون دارد . ممکن است بحران اجتماعی باشد. گاه با زبان ما، گاه با فرهنگ ما، گاه با معماری ما، گاه با ملت ما. ما ملت همیشه در درگیری هستیم. فردوسی به گونه ای به این بحران جواب میدهد. حافظ به یک صورت جواب میدهد و سعدی به صورتی دیگر. هنرهای دیگر را ببینید. بعد از عصر باستان که دیگر نمیتوانیم نقشهای برجستههای زیبا را در تخت جمشید داشته باشیم، هنر و خلاقیت ایرانی در گل و بوته تجلی پیدا میکند. در کاشی هفت رنگ، کاشی معرق، مقرنس کاری، آینه کاری و غیره هست و هنر خیلی درونی میشود، یعنی ابعاد عینی خود را از دست میدهد ولی بسیار قابل تفسیر میشود. شما شناور بودن رنگها را میبینید. ویژگی ایرانیها همین است. بحران را گرفته، به آن مسلط شده و راهکار برای آن پیدا کردهاند. ما در اغلب این بحرانها راهکار پیدا کردهایم و یک جوری بحران را مهار کردهایم. برای مثال ایرانیان یا مغولها را متمدن و ایرانی کردهاند یا از فرهنگ آنها استفاده کرده، فرهنگ خود را غنی کرده و یک فرهنگ دیگری را به آنها معرفی کرده است. این داد و ستد بوده است. امروز هم به همین صورت است و به نظر من چیز تازهای نیست. برای مثال هری پاتر وارد کشور ما میشود. فرهنگ جادویی که وجه مشترک تمام بشر است خود به خود در ادبیات ما تأثیر گذاشته است. من نویسندههایی را میبینم که دارند تجربه هری پاتر نویسی میکنند. ایرادی ندارد. همانطور که ما رئالیسم و ناتورالیسم را تجربه کردیم. رمانتیکهای ما در عصر مشروطه کپی میکردند؛ یعنی متن رمانتیک اروپایی را جلویشان گذاشتند و سعی کردند مثل آن بنویسند. همانطور که رمانتیکهای اروپا این کار را کردند. مثلا در رمان بینوایان اثر ویکتور هوگو، در قسمت بخشش دزدها، کپی حکایتی از سعدی است، چرا؟ زیرا اساس رمانتیسم بر این است که شما نگاهی به شرق داشته باشید، نگاه به زیبایی و شگفت انگیزی داشته باشید. برای رمانتیک نویسان اروپایی آن روزگار، شرق یک دنیای جادویی و شگفتانگیز بوده است. در آن مقطع بیشترین آثار از ایران و کشورهای دیگر شرقی به اروپا انتقال پیدا میکند. آنها این را خودیاش میکنند، ما هم از آنها میگیریم و خودی اش میکنیم. این داد و ستدها وجود دارد. جامعه، مخصوصاً در حوزه هنر، اصلا بدون بحران نمیتواند این تکاملها را به وجود آورد.
یعنی میشود از این بحرانها در جهت مثبت استفاده کرد؟
تلخیهای خودش را دارد. زهرخند است، آزار میدهد؛ یعنی تن آدم میلرزد که به هر حال در آن دهکده جهانی ما به کجا میخواهیم برویم؟ اتوپیاست دیگر. مگر هر ملتی نمیخواهد با پرچم خودش برود؟ آیا همه میخواهند یک پرچم سفید به دستشان بگیرند؟ به هر حال لباسهای ایرانی چه میخواهند بشوند؟ این لباس عشایر ما میخواهد به آنجا برود؟ یقیناً این اتفاق میافتد، چون برای آنهایی که میخواهند ساکن دهکده جهانی باشند، اگر همه شبیه هم باشند آنقدر خسته کننده و کسل کننده میشود که انسان دیگر نمیخواهد زندگیش را ادامه دهد! این تنوع است و بشر هم متوجه این تنوع شده و این تنوع برایش زیباست، چون در بحران غوطه ور است. انسان گیج میشود. سرگردان است که چه باید بکند. چه اتفاقی میخواهد بیفتد! من در حوزه تجربه تاریخی خودم میدانم که مردم ایران از بحرانها خیلی قشنگ عبور کردهاند. سربلند عبور کردهاند. آمدهاند نشانههایشان را تفسیر مجدد کردهاند. به هر حال ملتی است که ۷ هزار سال قدمت دارد. ۷ هزار سال سرپا ایستادن ساده نیست. بسیاری متأسفانه نابود شدهاند. بسیاری از ملتها را ما خودمان؛ یعنی آریاییها به محض حضورشان در یک مملکت، بومیان را نابود کردند. ما امروز متوجه میشویم که آریاییها – آبا و اجدادمان- هم مهاجم بودهاند و از چه فرهنگی استفاده کردهاند. چقدر زیرک بودهاند که آن فرهنگ را از آن خودشان کردهاند. این اتفاق در جهان میافتد.
رسالت نویسنده کودک و نوجوان در شرایط فعلی جامعه ما چیست؟
من با خرد اندک خودم، آمدهام فکر کردهام و به این نتیجه رسیدهام که باید آن کاری را که بلد هستم انجام بدهم. کاری هم که من بلدم، نوشتن است. الان دارم شاهنامه را به شکل رمان مینویسم. نمیدانم که این کار چه میشود و جامعه چه واکنشی نشان خواهد داد. احساس میکنم که این اتفاق باید بعد از مشروطه به وسیله نویسندهها در ایران میافتاد. یعنی ما باید در آن مقطع شاهنامه را تبدیل به داستان میکردیم که روایت داستانی به شکل نثر آن را هم داشته باشیم اما این اتفاق نیفتاد. دلایلی هم داشته است. شاید نویسندهای به سمتش نرفته یا شرایط اجازه نداده است. من احساس میکنم که باید این کار را انجام دهم. یک نویسنده دیگر یک طور دیگر حس میکند. هر کدام از ما، خواسته و ناخواسته، قدم خودمان را بر میداریم. به نظر من حوزه ادبیات جهانی، حوزه تخاصم نیست. حوزه مشارکت است. من قرار نیست که با نویسنده کلمبیایی دعوا داشته باشم. اگر فرهنگ فولکلوریک او قویتر و زیباتر باشد، من استقبال میکنم و آن را وارد فرهنگ خودم میکنم، چون ملیت من که سرجایش است. من که نمیخواهم ملت ایران را سرخپوست کنم. هیچکس این کار را نمیتواند بکند. جابهجایی فرهنگها اتفاق میافتد و آن براساس استتیک هنری است. اگر رئالیسم جادویی امريكای لاتین زیباست- که زیباست- حتماً باید در کشور من هم اتفاق بیفتد. چه ایرادی دارد؟ من تلاش میکنم که آنگونه ادبی را همانطور که آنها از فولکلور خودشان دریافت کردهاند، من هم دریافت کنم. مارکز میگوید:«من قصهگوی قصههای مادربزرگم هستم». اینها یک موقعیت فرهنگی میخواهد. بضاعتهای فرهنگی میخواهد. شرایط میخواهد. حوزه ادبیات حوزه داد و ستد فرهنگی است.