کد خبر: 442098
تاریخ انتشار: ۱۷ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۸:۲۲
داستان پليسي-پرونده‌هاي كارآگاه «متين»
سرگرد متين قبل از اينكه وارد باشگاه اسب‌سواري شود، نگاهي به سردر آنجا انداخت. در تاريكي شب نتوانست تابلو را خوب بخواند، اما اسم مدير باشگاه را ديد و آن را در دفترچه‌اش يادداشت كرد، بعد همراه دستيارش ستوان اميري داخل رفت. نور چراغ‌هاي گردان دو همكار را به انتهاي محوطه راهنمايي كرد و آنها وقتي بالاي سر جنازه رسيدند مردي را ديدند كه دراز به دراز روي زمين افتاده و اسبي سياه در چند قدمي‌اش به يك تير فلزي بسته شده بود. افسرنگهبان كلانتري مردي را پيش متين برد و معرفي‌اش كرد:«آقا صمد نگهبان اينجاست، او جسد را پيدا كرده.»رنگ پيرمرد مثل گچ سفيد بود و از ترس همه بدنش مي‌لرزيد. او حرف‌هايش را با قسم خوردن شروع كرد:«تا حالا از اين اتفاق‌ها نيفتاده بود. نمي‌دانم اسب چرا يكهو رم كرد. ايرج خان هم سواركار قابلي است حالا چطور زمين خورده خدا مي‌داند.»پيرمرد خبر نداشت. موضوع از يك زمين خوردن عادي فراتر است، شايد هم مي‌دانست و نمي‌خواست به روي خودش بياورد. كارآگاه او را به دستيارش سپرد و خودش روي زمين خم شد تا از نزديك جسد را ببيند. روي لباس‌ها و لابه‌لاي موي ايرج گرد سفيدي ديده مي‌شد. متين دستي روي آن كشيد. گچ بود؛ گچ ساختماني. سرگرد دور تا دور را خوب برانداز كرد. در محوطه اسب‌دواني اثري از گچ وجود نداشت. ايرج قطعاً جاي ديگري مرده بود؛ يعني او را كشته بودند چون خون كمي هم كنار جنازه ديده مي‌شد.او دستيارش را صدا زد و دو نفري سراغ سانتافه مقتول رفتند و همه جايش را گشتند. از موبايل ايرج اثري نبود. كارآگاه مي‌دانست اين پرونده‌اي نيست كه به راحتي حل شود. دوباره آقا صمد را صدا زدند و سين جيم‌ها شروع شد. پيرمرد با همان لكنت ترس‌آلودش ماجرا را مو به مو همان‌طور كه قبلاً به افسر نگهبان كلانتري گفته بود، توضيح داد:«ايرج خان هميشه شب‌ها آخر وقت مي‌آيد. ساعت 9 به بعد مدير هم در جريان است؛ يعني فقط او اجازه داشت بعد از تعطيلي باشگاه سراغ اسبش بيايد. هواي من را هم داشت، هميشه انعام خوبي مي‌داد. امشب هم ساعت 10 بود كه آمد و اسبش را تحويل دادم. نيم ساعت بعد ديدم اسب بدون سوار جلوي اصطبل ايستاده، شك كردم و وقتي جلو رفتم ديدم ايرج خان زمين خورده و آب آوردم...»متين علاقه‌اي نداشت بقيه حرف‌هاي صمد را بشنود. به نظرش پيرمرد دروغ مي‌گفت. دستور بازداشت او را داد و همه باشگاه را ترك كردند. صبح روز بعد كارآگاه قبل از اينكه از تنها مظنون پرونده بازجويي كند به سؤالات پدر ايرج جواب داد و خيلي رك و پوست‌كنده گفت فعلاً دستش خالي است. پدر مقتول چيزهايي درباره پسرش گفت تا شايد كمكي به پرونده باشد:«ساختمان‌سازي مي‌كرد تا همين شش ماه قبل با هم بوديم اما من ديگر خودم را بازنشسته كردم. ديشب هم قرار بود برود سر ساختمان فرمانيه.»پدر ايرج يك سرنخ ديگر هم داشت:«گوشي موبايلش را تازه خريده بود. هنوز جعبه‌اش خانه است، كمكي مي‌كند؟»با رديابي شماره سريال گوشي شايد خيلي از گره‌ها باز مي‌شد. كارآگاه پدر ايرج را براي ادامه سؤال و جواب‌ها به ستوان سپرد و خودش سراغ صمد رفت. پيرمرد هنوز پاي حرف‌هاي ديشب ايستاده بود. متين شك نداشت او قاتل نيست اما مي‌دانست چه كسي ايرج را كشته و حتي در را براي قاتل باز كرده تا جنازه را آنجا بيندازد و بعد همه چيز را تصادف نشان بدهند. صمد اين اتهام را هم قبول نداشت:«ايرج خان تنها آمد. خودش پشت فرمان بود. با چشم‌هاي خودم ديدم.»سرگرد قانع نشده بود:«فعلاً برگرد بازداشتگاه، آنجا خوب فكر كن اگر نظرت عوض شد من را در جريان بگذار.»از وقتي بازجويي تمام شد تا ساعت سه بعدازظهر متين گرفتار كارهاي اداري بود و بعد از آن تازه فرصت كرد با دستيارش كمي تبادل اطلاعات كند. اميري در اين فاصله سري هم به ساختمان فرمانيه زده و مطمئن شده بود ايرج روز مرگ به آنجا نرفته بود. دو همكار بحث‌شان را سر انگيزه قتل شروع كردند. هيچ مدركي در اين‌باره نداشتند اما از نوع قتل مي‌شد حدس‌هايي زد يا مسئله عشق و عاشقي بود يا پولي و كاري. صحبت آنها تازه گل انداخته بود و فرضيه‌بافي‌هايشان داشت به جاهايي مي‌رسيد كه پدر ايرج دوباره سر و كله‌اش پيدا شد، هم جعبه موبايل پسرش را آورده بود، هم كارت عابر بانك و دفترچه و دسته چك او را.- گفتم اگر موضوع دزدي بوده شايد اين كارت و دسته چك به درد بخورد.كارآگاه پيش خودش به اين فكر كرد كه مرد ميانسال بدجوري شم پليسي دارد و روحيه‌اش براي همكاري خيلي به درد مي‌خورد.آن روز ديگر كاري پيش نرفت به غير از اينكه گوشي ايرج را براي رديابي دادند. صبح روز بعد ستوان و متين به بانك ايرج رفتند و حكم قضائي را به رئيس شعبه نشان دادند تا بتوانند حساب‌هاي مقتول را بررسي كنند. فرداي روز قتل 40 ميليون تومان از حساب او برداشت شده بود؛ اينترنتي. كارآگاه مشخصات كسي را كه پول‌ها را به حسابش ريخته بودند، برداشت و بعدازظهر همان روز طرف را پيدا كردند. مرد جا افتاده و خوش تيپي بود، صرافي داشت و مراودات مالي‌اش زياد بود البته همه چيز را در رايانه‌اش ثبت مي‌كرد. براي همين خيلي راحت اطلاعات موردنياز كارآگاه را به او داد:«ايرج فتوحي 40 ميليون تومان ارز خريده و دلارها را به حساب مردي به اسم مجيد سلطاني در بانك ليبرتي انگليس ريختم.»صراف ايرج را نديده و فقط تلفني با او صحبت كرده و بقيه كارها اينترنتي انجام شده بود. پدر ايرج كسي را به اسم مجيد سلطاني نمي‌شناخت. استعلام‌ها هم نشان مي‌داد چنين كسي نه تازگي‌ها به ايران آمده و نه از كشور خارج شده يعني او مقيم انگليس است. تا اينجاي كار انگيزه قاتل تقريباً معلوم شده بود اما هنوز مشخص نبود قاتل رمز اينترنتي ايرج را چطور پيدا كرده است. پدر مقتول كمي قضيه را شفاف‌تر كرد:«پسرم عادت بدي كه داشت، رمزهايش را در گوشي‌اش ذخيره مي‌كرد.»حالا معلوم شد چرا قاتل موبايل ايرج را هم سرقت كرده است. كارآگاه بار ديگر از صمد بازجويي كرد اما او همچنان قاطعانه مي‌گفت ايرج با پاي خودش به باشگاه رفت و او از هيچ چيز خبر ندارد.پنج روز از وقوع جنايت گذشت و هيچ خبري از قاتل نشد. در اين مدت ستوان تمام وقت دنبال افرادي بود كه به نوعي با ايرج رابطه كاري و مالي داشتند و بالاخره يك مصالح‌فروش را پيدا كرد كه فاميلي‌اش سلطاني بود، اما اسم كوچكش فرق مي‌كرد. دو مأمور همان‌زمان سراغ مرد مصالح‌فروش رفتند ولي او اصلاً ايرج را نمي‌شناخت و گفت شايد پسرش با او معامله كرده باشد البته او مجيد را مي‌شناخت:«پسرم است در انگليس زندگي مي‌كند. آنجا درس مي‌خواند. قرار است سال آينده برگردد.»كارآگاه و ستوان در مغازه منتظر پسر ماندند. حميد وقتي وارد شد و دو مأمور را ديد يك لحظه خشكش زد اما خيلي زود خودش را جمع و جور كرد و آشنايي‌اش با ايرج را پذيرفت اما گفت مدتي است از او خبر ندارد. با مداركي كه عليه حميد وجود داشت، او بازداشت شد و متين سه ساعت بعد وقتي در اتاق بازجويي سراغش رفت، ماجراي خريد ارز را به رخ جوانك كشيد ولي او باز هم زيربار نرفت:«خيلي‌ها ممكن است به حساب برادرم پول بريزند اين چه ربطي به من دارد.»ديوار حاشا بلند بود و حميد خوب از اين موضوع استفاده مي‌كرد اما اگر گوشي موبايل ايرج از خانه يا مغازه حميد پيدا مي‌شد، او به بن‌بست مي‌رسيد، براي همين متين خيلي زود حكم تفتيش را گرفت و همراه چند مأمور مصالح‌فروشي را زير و رو كرد، بعد به خانه حميد رفت هنوز بازرسي از آنجا شروع نشده بود كه توجه كارآگاه در اتاق خواب به چند صورتك پلاستيكي جلب شد. ظاهراً حميد علاقه عجيبي به جمع كردن صورتك داشت البته ابزاري كه آنجا بود، نشان مي‌داد او خودش آنها را درست مي‌كند. در كارش واقعاً استاد بود و هنرمندانه كار مي‌كرد. متين در بين صورتك‌ها يكي را پيدا كرد كه خيلي شبيه ايرج بود. كارآگاه تازه موضوع را فهميد و مطمئن شد صمد دروغ نمي‌گويد و آن شب ايرج را تنها ديده بود البته آن مرد حميد بود كه نقابي شبيه به مقتول برچهره داشت.هرچند گوشي موبايل مقتول پيدا نشد، كارآگاه آنقدر مدرك به دست آورده بود كه صمد را آزاد و حميد را وادار به اعتراف كند. جوانك ديگر راه فراري نداشت و بايد اقرار مي‌كرد:«من و ايرج اختلاف مالي داشتيم؛ 50 ميليون تومان، البته من مدركي نداشتم و او هم پولم را نمي‌داد. بالاخره نقشه قتلش را كشيدم. قبل از آن يك بار كه ايرج به خانه‌ام آمده بود از او صورتك ساخته بودم و قرار بود به خودش بدهم ولي اين كار را نكردم. روز قتل در انبار مصالح فروشي با او درگير شدم و كشتمش قبلاً چند بار با ايرج به باشگاه اسب‌سواري رفته بودم و همه جزئيات آنجا را مي‌دانستم. جسد را در پتو پيچيدم، صورتك را زدم و به باشگاه رفتم و جسد را يك گوشه انداختم و دور از چشم نگهبان از آنجا فرار كردم. صبح روز بعد هم اول وقت با يك صراف مذاكره كردم و 40 ميليون تومان ارز خريدم و به برادرم دادم اگر دقيقاً 50 ميليون برمي‌داشتم، ممكن بود دستم رو شود براي همين كمتر برداشتم تا راه فرار داشته باشم. من موبايل ايرج را دور انداختم اما صورتك را نگه داشتم پيش خودم گفتم شايد باز هم بتوانم از آن استفاده كنم و مثلاً به اسم ايرج خريد كنم.»اين معما هم بالاخره حل شد. قاتل از ترفند پيچيده‌اي براي از بين بردن ردپايش استفاده كرد اما هوش او زياد هم به دردش نخورده بود. متين خيلي خسته بود بقيه روز را مرخصي گرفت و به خانه رفت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار