مرتضی پروانه | رونالد ریگان، رئیس جمهور اسبق امریكا وقتیپیشبرد سیاستهای اقتصادی نئولیبرالیستی را شروع كرد، روی قصد خود مبنی بر برانداختن دولت رفاه سرپوشی نگذاشت. همین طور جرج دبلیو بوش، رئیسجمهور سابق امریكا دستورالعمل تهاجمی، یكجانبهگرایانه و نظامیگرایانه خود در خارج از كشور و اعمال محدودیت در آزادیهای مدنی در داخل را پنهان نكرد.یك تشابه و تفاوت اصلی میان این دو رئیس جمهور از یكسو و رئیس جمهور اوباما درسوی دیگر وجود دارد. تشابه دراین واقعیت نهفته است كه اوباما سیاستهای نئولیبرالی و نظامیگری كه از اسلاف خود به ارث برده است را با تمام قوا و بدون كم و كاست ادامه میدهد.تفاوت در این است درحالی كه ریگان وبوش كم و بیش در مقابل حامیان سیاسی خود صادق بودند، اما اوباما نیست: درحالی كه در دولت اوباما تغذیه طبقه برخوردار در قالب كمك به مجتمعهای سرمایهسالارمالی و نظامیصورت میگیرد، اوباما وانمود میكند كه عامل «تغییر» و منبع «امید» برای تودههای مردم است.اجماع گستردهای وجود دارد كه آزادیسازی بیش ازحد مالی- اقتصادی كه در اواخر دهه 1970 و اوایل 1980 آغاز شده است هم در تشكیل حباب مالی كه در سالهای 2008-2007 تركید و هم در تداوم ركود مزمن فعلی به خصوص دربازار كار و مسكن نقش بنیادین داشته است.قبل از چرخش اخیر دولت اوباما از نظریه نظارت دولت به سوی آزادسازی بازار، وی با دیدگاه تقریبا مورد اتفاق همگانی درباره نقش مخرب آزادسازی بیش ازحد در چند دهه گذشته موافق بود و درواقع، به شدت از نیاز به تقویت نظارت دولت حمایت كرد مثلاً اوباما طی مبارزه انتخاباتی خود برای ریاست جمهوری به عنوان نامزد دموكراتها چنین اظهار داشت:«وقت آن است كه نظارت دولتی جدی گرفته شود»، وی همچنین در سخنرانی تحلیف خود گفت:«این بحران به ما یاد آوری میكند كه بازار بدون نظارت، از كنترل خارج شده و به هرجومرج كشیده میشود.»بیان چنین عباراتی حاكی از نظریه اولیه اوباما مبنی بر طرفداری از دخالت و نظارت دولت در اقتصاد بخشی از وعدههای «امید» و «تغییر» اوباما را شكل میداد.در آن اوایل كار، یعنی قبل از اینكه اوباما دست نئولیبرالی خود را رو كند، اكثریت مردم امریكا او را باور كردند: طبقات متوسط، متوسط روبه پایین، فقیر و كارگری كه از سه دهه فقر پیوسته ناشی ازامنیت اقتصادی خسته شده بودند و در اوج ناامیدی تمایل به باور یك رهبر كاریزماتیك داشتند تا امید و تغییر را به آنها بفروشد.متأسفانه به نظر میرسد رئیس جمهور اخیراً تغییر نظر داده است؛ گویی كه یك الهام ناگهانی در مورد بحث نقش دولت در امور اقتصادی به او رسیده باشد: او اكنون معتقد است كه ركود اقتصادی طولانی و سطح بالا و مداوم بیكاری ربطی به عنان گسیختگی بیش از حد بازار ندارد بلكه به نظارت بیش از حد دولت در امور اقتصادی مربوط میشود! بر این اساس، او در 18ژانویه 2011 فرمانی صادر كرد كه حاكی از بازنگری جامع در تمام مقررات مربوط به نظارت دولت است. در همان روز، رئیس جمهور مقالهای برای والاستریتژورنال نوشت كه در آن استدلال كرد كه فرمان وی لازم بود تا «مقررات منسوخ شدهای كه شغلآفرینی را متوقف میكنند و اقتصاد ما را غیر رقابتی میسازند، حذف شوند.»رئیس جمهور استدلالهای بیشتری هم آورد:«برخی اوقات، نظارت دولت از تعادل خارج می شوند و باری غیرمعقول و سنگین بر دوش تجارت میگذارند؛ باری كه نوآوری را متوقف ساخته و اثر دلسردكنندهای بر رشد و ایجاد شغل داشته است.به عنوان فرمان اجرایی، من چیزی را امضا كردم كه روشن میكند ما به دنبال ابزار مقرونبهصرفهتر و كمتر مداخلهگرایانه برای رسیدن به همان اهداف و با توجه دقیق به سود و زیانها هستیم.»این روش ساده از معیار «سود و زیان» در رابطه با سلامت مردم، وسایل ایمنی و استانداردهای محیط زیستی دقیقا همان لفاظی طراحی شده برای كمك به تجارتهای بزرگ و لابیهایشان بوده است كه برای سركوب طرفداران دخالت دولت در امور اقتصادی طراحی شده است.بدونشك دستوركاری جدید رئیسجمهور در مورد كاهش نقش نظارت دولت بیشتر به نفع بنگاههای تجاری بزرگ است. به گزارش والاستریتژورنال در تاریخ 20 ژانویه 2011 «یك روز پس از آن كه اوباما دستور حذف قوانین اضافی و «دستوپاگیر» را صادر كرد، دو آژانس فدرال پیشنهادهای نظارتی خود را پس از اینكه با مخالفت بخش تجارت روبهرو شدند، پس گرفتند. یكی از این پیشنهادها كه معلق شد پیشنهادی بود كه وزارت كار آن را ارائه داده بود و كارخانجات را ملزم به استفاده از ابزار صداگیر میكرد؛ پیشنهادی كه برای سلامت كارگران حیاتی بود اما به لحاظ مالی به ضرر صاحبان صنایع بود. سازمان غذا و دارو(FDA) نیز برنامههای سفتوسخت تأیید غذا و داروها را پس گرفته و ارائه پیشنهادهایی را كه اجازه و قدرت بیشتری در بررسی پس از فروش دارو به این سازمان میداد، به تاخیر انداخت. صاحبان صنایع از این اقدامات تمجید كرده و مصرفكنندگان ناامید شدند. به گفته بیلهاكینز مدیر ارشد شركت تولید دستگاههای دارویی سنگین وزن «مد ترونیك»، این یك اقدام مثبت و رو به جلو است.»تغییر رویه 180درجهای رئیسجمهور در مورد نقش دولت در امور اقتصادی چگونه قابل توضیح است؟ منظور وی از «نظارت منسوخ شده» چیست؟ چگونه این آزادسازی كه به عقیده بسیاری ریشه مشكلات اقتصادی كنونی بوده است، در عین حال می تواند حلال این مشكلات باشد؟ این تغییر رویه كار رئیس جمهور از لزوم نظارت دولت به عدم لزوم نظارت آن بر بازار را میتوان در سطوح مختلفی بررسی كرد.با نگاهی محدود، شخصی و (شاید) سادهگرایانه میتوان گفت كه عقبگرد رئیسجمهور در مورد آزادسازی بیشتر بازار امری تعجب آور نیست. این تغییر نشاندهنده ماهیت اوباماست: در مقام منتقد میتوان به وی لقب ضعیف یا آدمی كه به هیچ اصلی پایبند نیست، داد. از سوی دیگر وی را میتوان عملگرا یا عمیق و پیچیده دانست، البته اگر موافق و مدافع وی باشید. این مسئله را همچنین میتوان از لحاظ اهمیت انتخاب مجدد اوباما نیز بررسی كرد. در اینجا به نظر میرسد اوباما و تیمش درصدد كسب حمایت سرمایهداران و رسانههای بزرگ هستند و با اطمینان از اینكه بتوان حمایت قلبی و ذهنی آنها را به دست آورد، میتوانند روی ترغیب مردم از سوی این نهادها برای رأی دادن به اوباما امیدوار باشند؛ دقیقاً همان كاری كه در سال 2008 انجام دادند.نگاهی عمیقتر به دیدگاههای فلسفی و ایدئولوژیكی اوباما نشان میدهد كه وی از پیشقراولان یا معتقدان به مكتب نئولیبرالیسم بوده است. منتها تا این اواخر مبانی عقیدتی نئو لیبرالیستی خود را با مهارت تمام استتار كرده بود.لازم است در نظر داشته باشیم كه اوباما خیلی حساب شده، با احتیاط و ریاكارانه برنامههای اقتصادی نئولیبرالیستی را پیاده میكند و در این مسیر اگر فشار یا مقاومت تهدیدكنندهای از سوی تودههای مردم را احساس نكند، به سیاستهای نئولیبرالی خود ادامه خواهد داد اما به محض اینكه چنین مقاومتی را در برابر خود مشاهده كند، رنگ عوض كرده و با توسل به تبلیغات پوپولیستی به لفاظیهای نسبتا ملایم ضد سرمایهداران بزرگ میپردازد. این رویه حساب شده و ریاكارانه، مأموریت و مهارت سیاسی اوباما، به عنوان یكی از بزرگترین مردمفریبان جهان، به حساب میآید. دلیل گماردن وی از سوی بنگاههای بزرگ سیاسی- اقتصادی به عنوان رئیسجمهور، فرمانبرداری و روحیه خدمتگزاریاش است. هیچ كاندیدای دیگری به اندازه اوباما توانایی خدمتگزاری به سرمایهگذاران و غولهای تجاری والاستریت را نداشته است.در سطحی بنیادیتر، تغییر رویه اوباما به طور خاص از لزوم دخالت دولت به سمت آزادسازی بیشتر و بهطور عام تغییر سیاستهای اقتصادی وی نشان میدهد اگرچه سیاستگذاریها و خصوصیتهای فردی یك رئیس جمهور نباید نادیده گرفته شود، اما سیاستهای اقتصادی رئیس جمهور را نمیتوان صرفاً بر پایه ویژگیهای شخصیتی مثل نداشتن اراده و كمبود خلاقیت نظری سنجید. عوامل تعیینكننده سیاستهای ملی اقتصادی مهم معمولا دیده نمیشوند: توازن بین نیروهای اجتماعی و منافع حاكم اقتصادی، چنین سیاستهایی را از پشت پرده نقش میزنند. سیاستهای اقتصادی اصلاحی، رفاهی، بازسازی و نظمدهنده معمولاً از نتایج ضمنی چنین تعارض طبقات اجتماعی است. بنابراین وقتی توازن نیروهای اجتماعی به نفع ثروتمندان و افراد دارای قدرت باشد، سیاستهای اقتصادی مدیریت بحران به ضرر كارگر و دیگر عوام طراحی میشود. به بیان دیگر، تا زمانی كه مردم عواقب طاقتفرسای بازسازی سیاستهای تند نئولیبرال (نظیر بیكاری، ناامنی بسترهای اقتصادی و تنزل فاكتورهای محیطزیستی) تحمل كنند، رهبران تجاری و دولتی، چه جمهوریخواه و چه دموكرات، در اعاده شرایط پرسود سرمایهداری حتی به قیمت كاهش سطح رفاه یا سطح زندگی مردم هیچ تردیدی به خود راه نمیدهند.از سوی دیگر، شرایط سخت بحران، مقاومت مردم را در قبال سیاستهای ریاضتی منجر به كاهش منابع حیاتیشان بالا برد. از این نظر چنین اقدامات سیاسی در مدیریت بحران میتواند به نفع مردم نیز باشد. یك مقایسه و مقابله از چارهجوییهای سیاستمداران در قبال بحرانهای بزرگ اقتصادی در امریكا، قضیه را روشن میكند. مورخان اقتصادی چهار بحران عمده در 150 سال گذشته را چنین شناسایی كردهاند: بحران اقتصادی بزرگ اول از1873 تا 1897، ركود اقتصادی بزرگ دوم از1929 تا 1937)، ركود طولانی مدت از 1973 تا 1983 (كه به نام تورم- ركود دهه 1970 نیز معروف است) و ركود كنونی كه از سال 2007 آغاز شده است.از آنجایی كه فشار یا مقاومت قابل ملاحظه از سوی مردم در مقابل عواقب ركود بزرگ اول و ركود طولانی دهه 1970 وجود نداشت، اكثر سیاستهای مدیریت بحران نئولیبرال در حمایت از سرمایهداران بزرگ شكل گرفت: سركوب اتحادیههای كارگری و كاهش دستمزدها، حمایت از ادغام بیشتر شركتها، صنایع متمركز و تجارتهای بزرگ، خصوصیسازی در سطح وسیع و تصویب طرحهای سخاوتمندانه رفاه بهنفع سرمایهداران از این دست هستند.بهطور خلاصه، انتقال نگرانكننده درآمد از كار به سوی سرمایه در این دوران صورت گرفت. به طریقی مشابه، نبود مقاومتهای مردمی در مقابل ركود بلند مدت كنونی، به طبقه حاكم امریكا اجازه داد تا از سیاستهای سفت و سخت برای بهبود اوضاع به قیمت ضرر و زیان قشر كارگر استفاده كنند.در مقابل، در پاسخ به بحران ركود اقتصادی بزرگ اول دهه 1930، كارگران و دیگر نیروهای مردمی به تفضل مقاومت در مقابل سیاستهای ریاضتی به كسب اشتغال تأمین درآمد و امنیت اقتصادی نائل شدند.این دو راهحل كاملاً متفاوت در مقابل بحرانهای اقتصادی- یكی به نفع سرمایهداران و ثروتمندان، دیگری به نفع طبقه كارگر و نیروهای مردمی- نشان میدهد كه به گفته مارك وورپال یكی از مباشران اتحادیه های كارگری:«قشر كارگر و مردم عادی نباید به سیاستمداران برای ایجاد تغییر تكیه كنند. مردم باید تنها به نیروهای خودی امیدوار باشند. به این معنی كه باید قوای خود را متحد، سازماندهی و تجهیز كرده تا در مقابل لابیهای بزرگ والاستریت نادیده گرفته نشوند.» تنها راه اجبار به اصلاحاتِ نافع به حال مردم در مقابل كلپتوكراسی(حكوت دزدان واختلاسگران) حاكم، تهدید برای انقلاب از سوی مردم است.»