
فراگیر شدن سنت ولنتاین به شکلهای گوناگون آن در کشورهای مختلف جهان و از جمله ایران، جوانان را ناخودآگاه به سمت ریشههای فرهنگی این سنت میکشد. گرامیداشت این آیین عشقورزی به عنوان یک نماد و ایده برابر است با الگوپذیری از نوع عشق و دوستی غربی. یعنی استفاده از لباس همسایه برای پوشاندن خلأهای خود و بالاخره در بهترین حالت یعنی یک تبادل فرهنگی یکطرفه، که به آن تهاجم فرهنگی هم میگوییم. حال سؤال این جاست که آیا فرهنگ اسلامی هم به عشق نظری دارد؟ و الگوی عشق و دوستیابی در این فرهنگ کجاست؟ با همین بهانه به سراغ استاد حجتالاسلام سیدمهدی موسوی مدرس حوزه علمیه کرج و استاد دانشگاه جهاد کشاورزی البرز رفتهایم تا عشق و عشقورزی از دیدگاه اسلام و غرب را بهتر بشناسیم.
آقای موسوی، به عنوان شروع بحث بفرمایید اساساً فرهنگ اسلامی دیدگاه خاصی درباره مقوله عشق دارد یا به بیان بعضیها اسلام در زمینه عشق و عشقورزی فاقد الگو است؟
به نام خداوند زیبایی. برای جواب دادن به این سؤال، مقدمتاً باید این را از خود پرسید که عشق چیست و از کجا ریشه میگیرد؟ اگر چنین سنجهای داشته باشیم شاید بتوانیم جوانب موضوع و وضع مطلوب و مورد نظر را تعریف کنیم. خب عشق یکی از احساسات فطری انسان است که عمدتاً با شوق و شور پدید میآید و موضوعیت آن جذب شدن به یک نوع زیبایی است. در واقع عاشق ستایشگر زیبایی معشوق است و این ناز و نیاز هم مستقیماً از خود خداوند متعال به خلیفه او در زمین انتقال یافته است. خداوند اولین عاشق و معشوق عالم است. این صفت ذات اقدس الهی هم به نوعی در خصوصیات انسان تجلی یافته است. خداوند برای انسان قلبی قرار داده که مرکز عاطفه و محبت و عشق است و این هم از فیضی است که خداوند به بشریت تفویض کرده است.
این سؤال مطرح میشود که با این تعاریفی که حضرتعالی به آن اشاره کردید عشق چطور به وجود میآید؟
سرمنشأ عشق در همه انواع معنوی و مادی آن زیبایی است. فرد اگر در چیزی که میبیند زیبایی بیابد ناخودآگاه عاشق آن میشود. حالا ممکن است ما این زیبایی را به چشم ببینیم یا آن را احساس کنیم. صورت خوب یک نوع زیبایی است، سیرت خوب یک نوع دیگر، اخلاق و علم خوب هم همین طور. به طور مثال خیلی بدون اینکه پیامبر اعظم یا حضرت سیدالشهدا را دیده باشند، محو زیباییهای اخلاقی و معنوی این بزرگواران و عاشق آنها شدند. البته واضح است این حس شیدایی برای زیبایی هم برای آن در وجود انسانی نهاده شده که انسان بتواند از آن برای کمال خودش استفاده کند چون همین عشق باعث میشود آدمی سعی کند خودش را شبیه معشوق خودش کند و این وحدت عاشق و معشوق ما را هم زیبا میکند. البته باید بدانیم از آنجا که اکثر چیزها را با ضد آن میشناسیم، صفت عشق و عشقورزی که شیدایی آدمی برای زیبایی است قرین با یک مفهوم دیگر است و آن نفرت از زشتیهاست. یعنی انسان سالم همان طور که شیداییاش برای زیبایی عشق میآفریند، ناراحتیاش از زشتی برایش نفرتآفرین است. حالا شاید این سؤال به وجود بیاید که خوب با این تعریف که انسان در مقابل زیبایی اختیاری ندارد و خود به خود عاشق میشود دیگر بحثی باقی نمیماند. انسان در مسیر زندگی هر زیبایی را مشاهده کند عاشق آن میشود و به آن دل میبندد و برای شبیه شدن به آن تلاش میکند. این هم برای ما یک موضوع مهم است که بدانیم عاشق چه چیزی میشویم و چگونه میتوانیم این شیداییهای خود را مدیریت کنیم؟
یعنی انسان قبل از عاشق شدن میتواند به خودش بگوید عاشق چه باید بشود؟
نکته بسیار مهم در تعلیمات فرهنگی اسلام همین است که اساساً میگوید انسان! خودت را بشناس و برای خودت ارزشهایی قائل شو که این ارزشها بتواند تو را در مسیر زیباییهای کاملتر قرار بدهد. در دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم نقطه اوج فرآیند تکامل موجودات آدمی است. پس آدمی عاشق زیباییهای در حد خود یا فراتر از خود است. به طور مثال آدمی نمیتواند شیدای یک تکه سنگ باشد زیرا خود انسان از هر سنگی کاملتر است. آدمی نمیتواند عاشق یک حیوان باشد، آدمی باید عاشق چیزی باشد که ارزش و اندازههای او را داشته باشد و در واقع بتواند خودش را با آن متعالی کند. روانشناسان نظرشان این است که مثلاً این شیدایی یکباره اتفاق میافتد و شاید هدایت آن سخت باشد، برخی هم معتقدند عشق به معنای واقعی آن در پی شناخت ایجاد میشود ولی به هر حال باید بگوییم برای عشق و عشقورزی که انسان ناگزیر از آن است ما به یک تربیت قبلی نیاز داریم که در آن مهمترین چیز مهندسی ارزش و زیباییشناسی است. فرد قبل از عاشق شدن باید یاد گرفته باشد که اساساً چه چیزی زیباست و در اثر آن شناخت هم مثل کسی که در جنگل سراغ قارچ سمی به ظاهر زیبا نمیرود- چون میداند به مرگ خودش منجر خواهد شد- به سراغ زیباییهای آنچنانی نرود.
مشخصاً در اسلام برای عاشق شدن زن و مرد به هم الگوهایی عملی ارائه شده یا اساساًً این الگوها مورد قبول اسلام نیستند؟
اگر منظور شما از این موضوع فرهنگ غلط ارتباطهای خیابانی است که به حسب مسائل ظاهری و عمدتاً هوا و هوسی شکل میگیرد، دین نگاه خوبی به این موضوع ندارد. محور محبت و شیفتگی اگر ظاهر کسی باشد با از بین رفتن این زیبایی ظاهری، عشق مورد نظر هم از بین میرود. چه اینکه نه تنها در اسلام بلکه غربیها هم امروز به شدت نگران دوستیها و عشقهای مبتنی بر زیباییهای ظاهری هستند و بیماری فرهنگی و اجتماعی که از آن به بحران میانسالی یاد میشود یکی از محورهای اصلی شکلگیریاش این است که فردی به هر دلیلی در یک زمان شیفته و علاقهمند کسی میشود و پس از مدتی با دیدن زیباتری از آن برمیگردد یا از پیوند زناشویی خودش پشیمان میشود. در اسلام روابط پنهانی زن و مرد کاملاً مردود است. ببینید با این همه تأکیدی که روی حذف زوائد داریم باز چقدر تأکید بر ولیمه ازدواج شده! باید مردم بدانند این زن و مردی که باهم میروند و میآیند اینها زن و شوهر هستند. این اساس توجه اسلام به موضوع علنی بودن و شفاف بودن فرهنگ روابط زن و مرد در اجتماع است. اما در مورد قسمت دیگر سؤال، اگر بنا به عشق واقعی باشد، اسلام نه تنها آن را ترویج کرد و از امام معصوم نقل شده که فرمودند: آیا دین چیزی جز دوست داشتن و تنفر است؟ عشقی که در فرهنگ اسلامی و بر اساس زیباییشناسی دینی شکل گرفته باشد هم مورد تأیید است و هم دارای الگو.
برخی از این الگوها را ذکر میکنید؟
شاید مهمترین الگوی این نوع عشقها خود رفتار پیامبر و ائمه با همسران خودشان است. ببینید چقدر حضرت عاشقانه همسر خود یعنی خدیجه کبری را دوست داشتند و برایشان اشک میریختند که شاید در جامعه امروزی ما هم که این همه ادعای عشق و عاشقی میشود این برخورد کمسابقه باشد. مردم حضرت رسول را ملامت میکردند که چرا برای یک زنی که در سنین بالاست این قدر بیقراری و ناراحتی میکنند اما رسول اکرم است که خدیجه را نه به خاطر سن و سال بلکه به خاطر شناخت مقام و جایگاه ایشان ستایش میکنند. درباره حضرت فاطمه و علی علیهماسلام هم ما باز یک اوج عجیبی داریم. در میان غیرمعصومین هم باز ارتباط بانو رباب با سیدالشهدا خودش یک استثنای بزرگ عاشقانه است که هزار لیلی و مجنون باید بیایند و از آن درسآموزی کنند. رابطه احترامآمیز بزرگان و مراجع با همسران خود هم، هرکدام درس و پیام خاصی را برای خود دارد.
در فرهنگ اسلامی این عشق و عاطفه را چگونه باید ایجاد و پاسداری کرد؟
نگاه کنید، یک تفاوت اساسی بین ما غربیها در موضوع عشق وجود دارد که شاید اگر به نمایندگی از این تفکر،کتاب آئین دوستیابی کارنگی را بخوانیم به این تفاوت دست بیابیم. کارنگی در این کتاب، به طور خلاصه مهمترین انگیزه محبت کردن و دوستی کردن را محبت دیدن ذکر میکند و میگوید ما به خاطر احتیاج خودمان به محبت باید این کار را انجام بدهیم. در واقع این نوع دوستی در عین مودبانه و معقول بودن کاملاً منفعتطلبانه است. با این حال، اسلام و دین همه محبت را بر محور خدا آموزش میدهد. میگوید به خاطر خدا دوست بدار چون طرف مقابل تو انسان است، چون طرف مقابل تو هم کیش تو است، چون طرف مقابل تو هم مذهب تو است. کرامتی که خدا به انسان داده وی را دوستداشتنی کرد و این نوع تعامل، ارتباطی را میآفریند که در یک کلام جلوه بارزی از اخلاص است. اخلاص در دوستی و رویکرد خدایی باعث مانایی و اثربخشی عشق به وجود آمده میشود و زندگیهای ناشی از این عشقها را پایدارتر و بهتر میکند. موضوع دیگری که باید در این زمینه به آن اشاره کرد توجه به زیباییها و نادیده گرفتن ضعفهاست. گذشت اخلاقی میتواند تا حد زیادی التهاب و کشش اصلی عشق بین زن و مرد را به بیان قرآن کم کم به مودت و رحمت و آرامش که معنای اساسی خلقت زوجینی آدم و حوا نیز بوده تبدیل نماید و این انتظاری است که دین ما از عشق بین زن و مرد و نتایج آن دارد.