حسن فرامرزي | اگر امروز همه ضرورتهاي مهم بومي سازي علوم انساني را كنار بگذاريم و از تأثير بلافصل آن بر بخشهاي مختلف چشمپوشي كنيم وجود حدود 2 ميليون نفر دانشجوي رشتههاي مختلف علوم انساني - اين تعداد 44 درصد از مجموع دانشجويان كشور هستند - به تنهايي كافي است كه تكاني به غفلت چند دههاي كشور در اين باره بدهيم.بيشتر از سه دهه از عمر انقلاب ميگذرد و دانشجويان رشتههاي علوم انساني، علومي كه امروز در جهان از بنياديترين و مهمترين بخشهاي دانش است، شب و روز با محتوايي تغذيه ميشوند كه گاه آنها را دچار تعارضهاي جدي ذهني ميكند.البته هدف نه آن است كه درها را به سمت معرفت بشري ببنديم، نه آن كه تازيانه بر ترجمه بزنيم و نه به افراطگرايي رو بياوريم.در اين ميان چند سالي است كه تحرك كجدار و مريزي در دستگاههاي اجرايي به ويژه وزارت علوم براي پيريزي علوم انساني بومي آغاز شده است كه اگر چه اتفاق مباركي است اما نبايد در ادامه دچار آفت مواجهه مقطعي و شكلي شود.كامران دانشجو، وزير علوم امروز از الفاظ اميدواركنندهاي چون مسئله محور كردن علوم انساني، توجه به مطالعات ميان رشتهاي، شبكههاي ميان رشتهاي توليد علم، شبكه توليد دانش در علوم انساني و تهيه نقشه علوم انساني سخن ميگويد؛ نقشهاي كه قرار است موقعيت نظريات موجود در علوم انساني را روشن كند.اگر چه كسي انتظار ندارد تحول در علوم انساني در انتهاي زمان مديريتي يك وزير به سرانجام برسد اما ميتواند يك گام روبهجلو باشد، گامي كه تا به امروز وعدهاش داده شده اما برداشته نشده است.زدودن زنگارهاي از خود بيگانگي فرهنگياستمرار حركت يك ملت در حوزه علم به آن است كه ريشههاي تمدني و فرهنگي آن ملت متصل به اين حركت باشد، همان مولفههاي بنيادين كه «من هويتي» يك ملت را ميسازد. در واقع بوميسازي علوم انساني و منطبق كردن بنمايههاي رشتهها و گرايشهاي مختلف اين علوم با باورها، آموزهها و شاخصهاي فرهنگي – اعتقادي از آن جهت مهم است كه علاوه بر زدودن زنگارهاي «از خود بيگانگي» به شكل غير مستقيمتر ساير ساحتهاي علوم، فناوري و صنعت را در خدمت نيازهاي حقيقي جامعه قرار ميدهد نه پرسشها و ضرورتهايي كه از آن ما نيست.از جمله مهمترين انتقاداتي كه امروز به علوم انساني موجود در دانشگاهها وارد ميدانند و از آن به عنوان يك ضعف بزرگ و چالش اصلي براي آموزشهاي عالي كشور و در پلههاي بعد براي مراكز تحقيقاتي ياد ميكنند اين است كه علوم انساني دانشگاهها به مثابه جزايري هستند كه كمترين اتصالي با شريان اصلي فرهنگي و اعتقادي ما ندارد.به عنوان نمونه دانش جامعه شناسي غرب به عنوان بخشي از علوم انساني در پي كشف روابط، شبكهها و نهادهاي اجتماعي، معضلات و گرههاي جمعي است اما براي تحقق اين امر از الگوها و نظراتي استفاده ميكند كه آن الگوها متناسب با بافت جامعه غربي است، حال در نظر بگيريد كه اين دانش با نظريهها، الگوها و مصاديق آن ميخواهد در جامعهاي پياده و از آن براي فهم اين روابط استفاده شود كه هيچ همخواني در هنجارها، معيارها، خط قرمزها و نظاير آن با جامعهاي كه اين نظريهها در آن رشد كرده و مجموعهاي به نام جامعه شناسي، روانشناسي، مديريت و امثال آن را پديد آورده ندارد.گرفتار گفتمان اقتدار نظريات غرب هستيماما اهميت بومي سازي و اسلامي كردن علوم انساني در كشور آنجا بيشتر رخ مينمايد كه به نقش تغذيهكننده اين علوم براي شاخصهاي ديگر دانش و ساحتهاي مختلف زندگي توجه كنيم.اگر زايش دوره مدرنيته را بعد از اتمام قرون وسطي و آغاز رنسانس بدانيم - همان عاملي كه امروز شكاف ميان محتواي علوم انساني دانشگاهها و باورهاي مكتبي، ديني و بومي ما را پديد آورده است - عمر هشدارها و تنذيرهاي روشنفكران در شرق در جهت مقابله با فرهنگ مسلط غرب، غربگرايي و در اصطلاح مشهور آن «غربزدگي» كوتاهتر است. در ايران تلاشهاي احمد فرديد و جلال آل احمد در تبيين مفهوم غربزدگي اگر چه ستودني بود اما پيشتر متن صورت مسئله به وجود آمده را ميكاويد.اگر چه عطش كاذب به سمت فرهنگ غربي و شيفتگي احساسي نسبت به آن در جامعه ايراني پيش از ظهور دانشگاهها و با پررنگ شدن رفت و آمدها به فرنگ آغاز شد اما دانشگاه نيز به نوعي ديگر مرعوب ساحت ديگري از اين فرهنگ در صورت و قالب نظريهها و تئوريها شد، اتفاقي كه متأسفانه تا به امروز تداوم داشته است.امروز بسياري از صاحبنظران و انديشمندان رشتههاي علوم انساني اگر چه ممكن است در حوزه رفتارها و اعتقادات فردي، مسلمان معتقد ومتعهدي باشند اما مسلماني و اعتقادات و باورهاي آنها به آنچه در رشتههاي مختلف علوم انساني دنبال ميكنند ربط چنداني پيدا نميكند.در واقع انديشمندان ما كمتر با وضعيت نقد فعال به سمت محتواي رشتههاي علوم انساني رفتهاند، از اين روست كه امروز ما در بهترين حالت مترجمان و انتقال دهندگان امين نظريات غرب شدهايم.دكتر سيد رضا عاملي در گفتوگويي كه پيشتر در اينباره انجام داده معتقد است «ما گرفتار گفتمان قدرت هستيم و آن گفتمان، گفتمان غرب است. گفتمان قدرت گفتماني است كه اگر از درون آن سخن بدهم بيرون بيايد ميگويند خوب است. به طور مثال اگر فلان نظريه و تئوري از زبان جان و جكسون و ويليام بيرون آمده، صرفاً به اين خاطر كه اين نظريات به جان و جكسون گره خوردهاند نظريهها و تئوريهاي موجهي هستند اما اگر علي و رضا و محمد سخن بگويند كه متعلق به بوم رنگ شرق باشد سخن آنها را به عنوان يك نظريه و تئوري نميپذيريم چرا كه اين نظريهها از زبان علي و رضا و محمد مطرح شده است.به اعتقاد اين پژوهشگر تا زماني كه از گفتمان و اقتدار تئوريهاي غرب و مرعوب شده در برابر آنها خارج نشويم نميتوانيم به توليد بومي در عرصه علوم انساني دست يابيم.سراغي از حكمت بگيريماما چندي پيش دكتر غلامرضا اعواني، رئيس موسسه حكمت و فلسفه ديدگاههايش را درباره اين موضوع بيان كرد. وي با اشاره به اينكه علوم در فرهنگ اسلامي به سه دسته «ادني، اوسط و اعلي» تقسيمبندي ميشود، گفت: علوم انساني كه ما امروز مطالعه ميكنيم، علوم جزئي است.قدما علوم كلي داشتند، آنها علوم را به ادني، اوسط و اعلي تقسيم ميكردند. علوم ادني همين علومي است كه مطالعه ميكنيم. علوم اوسط علم رياضي و علوم اعلي علم الهي است.دكتر اعواني معتقد است امروز با تسلط نظريههاي غربي در علم در مراتب دانش خدشه وارد شده، به طوري كه غرب صرفاً علم ادني را گرفته و بقيه را انكار كرده است، چرا كه بيشتر فلسفههاي جديد علم اعلي را منكر هستند بنابر اين علومي كه مانده اتصالي به علم الهي ندارد.وي در ادامه به نقصانهاي موجود در علوم انساني جديد با ذكر مثالي از روانشناسي ميپردازد و تصريح ميكند انسان فقط اين نيست كه در روانشناسي دربارهاش مطالعه ميكنند، در عين حالي كه روانشناسي دانش خوبي است ولي حقيقت «من» در آن چيزي كه روانشناسي معرفي ميكند نيست. اگر حقيقت روان انسان را كه الهي است در نظر بگيريم در روانشناسي هم تحولي پيدا ميشود. اگر كسي وجود الهي انسان را منكر شود براي خود انسان مسائل رواني پيش ميآيد و ماهيت روانشناسي تغيير ميكند. اين صاحبنظر حوزه فلسفه با وامگيري از مفهوم قرآني حيات و ارتباط آن با ساحت علوم معتقد است پيدايش علوم جديد با نفي حكمتالهي و نفي اديان بوده است.وي در اين باره ميگويد: «در عالم اسلام هم همين علوم رشد يافته و فربه شده را گرفتيم و به كار ميبريم. حكماي الهيمان هم نتوانستند يا كمتر توانستند با اين علوم ربطي پيدا كنند، بنابراين سردرگم هستيم و بايد دوباره وحدت طولي علوم در سطوح مختلف پديد آيد.»در واقع اعواني ميان «علم» و «حكمت» فرق و فاصله ميگذارد و معتقد است كه حكمت از بالا نگاه ميكند و به عمق حقيقت ميرسد بنابراين نوع پرسشهاي حكمت با علوم متفاوت خواهد بود. وي در اين باره ميگويد سؤال علم هميشه محدود است و نميتواند بالاتر برود اما انسان با اينكه خود محدود است سوالهاي مطلقدارد.مباني منطقي نظريه در قلمرو فرهنگ استاما از جمله مهمترين عناصر و لوازم بومي سازي علوم انساني متوقف نشدن در ترجمه و حركت به سمت طراحي و ابداع نظريهها در شاخههاي مختلف علوم انساني است.اگرچه از زماني كه رهبر معظم انقلاب، بوميسازي علوم انساني دانشگاهها را به عنوان يك مطالبه مطرح كردند همواره رسانههاي خارجي وابسته كوشيدهاند با تحريف موضوع اينگونه وانمود كنند كه سران نظام و دستگاههاي كشور به دنبال تعطيلي تدريجي رشتههاي علوم انساني در دانشگاهها هستند اما واقعيت اين است كه مخالفت با وضعيت فعلي علوم انساني دانشگاهها نه به معناي «ضديت با ترجمه» بلكه ناخرسندي از «توقف در ترجمه» است.به اين معنا كه ترجمه منابع علوم انساني به زبان فارسي نه تنها امر مذمومي نيست بلكه مقدمه فهم نظريات غربي و در گام بعدي نقد اين نظريات است اما آنچه در اين ميان خالي از اشكال به نظر نميرسد توقف ذهني و فرهنگي در نظريههاي غربي و غلتيدن در شرح مداوم اين نظريههاست. با اين همه اگر كمي جزئيتر به موضوع نگاه كنيم بايد اين پرسش را مطرح كرد كه مهمترين اركان يا ركن اصلي توليد نظريه چيست، اگر بپذيريم كه نميتوان به صورت دستوري، بخشنامهاي و دولتي در دانشگاهها به توليد نظريه رسيد سؤال اين است كه عامل و اهرم رسيدن به اين وضعيت را در كجا بايد جستوجو كرد.حجتالاسلام والمسلمين دكتر حميد پارسانيا در گفتوگويي مهمترين لوازم توليد نظريه را در قلمرو فرهنگ ميداند و معتقد است «اگر نظريهاي بخواهد متولد شود علاوه بر اينكه مسئله مربوط به آن نظريه بايد مطرح و به صورت نيازي فراگير در حوزه فرهنگ درآمده باشد بايد پيشاپيش مباني منطقي مربوط به آن نظريه در قلمرو فرهنگ موجود باشد، چرا كه اگر مباني منطقي يك نظريه را در فرهنگي نداشته باشيم آن نظريه به طور طبيعي نميتواند در آن فرهنگ توليد شود.» به زبان ديگر پارسانيا معتقد است كه تولد نظريهها معطوف به نوعي داد و ستد در ظرف فرهنگ است، به اين معنا كه هم مواد خام نظريه در صورت «نيازها» خود را نشان ميدهد و هم آن فرهنگ اين بستر و موقعيت را فراهم ميكند كه مواد خام در تركيب با همديگر به محتواي يك نظريه نزديك شود.پارسانيا معتقد است: در علوم انساني مدرن، نيازها و مشكلات اجتماعي وجود داشت، فقر، اختلاف طبقاتي و مسائل ديگر پرسشهايي را به وجود آورد كه جامعهشناسي آن زمان متولد شد و جامعهشناسي در حل اين مسائل از مباني و اصول معرفتي كه در فرهنگ حضور به هم رسانده بودند استفاده كرد.